ch
Feedback
Elyar's Roses

Elyar's Roses

前往频道在 Telegram

. اِنکارآمیزترینِ خواسته‌هایِ پنهانِ آدم‌ها تا پیچیده‌ترینِ پدیده‌ها برایم جالبند. عُلومِ سیاسی می‌خوانم و هیچ از سیاست نمی‌فهمم. آکواردم؛ تَعَجُب نَکُنید.

显示更多
523
订阅者
+424 小时
+107 天
+2430 天
帖子存档
یکی از نشانه های بلوغ مرد/زن خاورمیانه‌ای مرزگذاری و جدا شدن از فامیل سمی‌شه. کسی که از بندناف خانواده جدا نشده پای شمارو هم وسط دراما ها خواهد کشید.

This is creepy. This is creepy. This is creepy. I cant explain but this is creepy.

این پسرا میدونن دقیقا چی هستند و چقدر طرفدار دارن و چون اکادمیکن کسی بهشون شک نمیکنه خیانت کار باشن. خلاصه حواستون باشه فکر نکنید شکارچی فقط شمایید:)

ما سال هاست تولد دنگی میگیریم. تولد میگیریم بدون کادو یا با کادوعه ارزون و نفری مثلا ده یورو خرجمون میشه. اینطوری هم فشار نمیاد هم تنها نمیمونیم. امتحان کنید شاید نیاز به این همه ایرانی بازی نباشه.

فقط اینکه بچه هاشو کشته الان فکته کسی رو این بحثی نداره.

من جدی‌جدی فکر می‌کنم ایران از یه جور خودشیفتگی جمعیِ شکننده رنج می‌بره. ما یه لحظه «ایران بزرگ» و «پرشیای باشکوه» و «هزاران سال تمدن» و «باهوش‌ترین ملت دنیا» هستیم، یه لحظه هم «بدترین مردم جهان» و «ملتی که هیچ‌وقت درست نمی‌شه». ظاهراً تحت هیچ شرایطی نمی‌تونیم یه ملت معمولی باشیم که هم تاریخ مهمی داشته، هم اشتباهات وحشتناک کرده، هم نقاط قوت داره، هم ضعف‌های جدی. یا باید بهترین مردم روی زمین باشیم یا بدترینشون. یا جهان به ما حسادت می‌کنه یا همه علیه‌مون توطئه کردن. چیزی وسط این دوتا وجود نداره. به نظرم این همه تأکید روی عظمت ایران اصلاً نشونهٔ اعتمادبه‌نفس ملی نیست. برعکسه. پشتش یه احساس عمیق تحقیر، شکست و درماندگی خوابیده. فاصلهٔ بین ایرانی که خیال می‌کنیم هستیم و ایرانی که واقعاً توش زندگی می‌کنیم انقدر زیاد شده که برای تحملش مدام مجبوریم به گذشته پناه ببریم. هرچی وضعیت امروز بدتر می‌شه، کوروش باید بزرگ‌تر بشه. هرچی کشور بیشتر از درون خالی می‌شه، پرشیا باید باشکوه‌تر تعریف بشه. هرچی امیدمون به آینده کمتر می‌شه، بیشتر دربارهٔ چند هزار سال پیش حرف می‌زنیم. گذشته دیگه برای ما منبع یادگیری نیست. تبدیل شده به مُسکن. انگار تخت‌جمشید قراره جای نهاد سالم، اقتصاد کارآمد، آموزش درست، محیط‌زیست قابل‌زندگی، اعتماد اجتماعی و آینده رو بگیره. ما توی سال ۲۰۲۶ به جایی رسیدیم که بخش بزرگی از ظرفیت‌های کشور یا نابود شده یا داره با سرعت وحشتناکی فرسوده می‌شه. آدم‌ها دارن می‌رن، امید جمعی تحلیل رفته، اعتماد از بین رفته و حتی تصور یه آیندهٔ مشترک سخت شده. بعد هنوز با اطمینان می‌گیم «ایران هیچ‌وقت از بین نمی‌ره». چرا از بین نره؟ کدوم قانون تاریخی به ما ضمانت ابدی داده؟ جالب اینجاست که حکومت و بخش‌هایی از مخالفاش، با وجود تمام تفاوت‌هاشون، گاهی دقیقاً از یه نیاز روانی تغذیه می‌کنن. یکی از «تمدن بزرگ اسلامی» و مأموریت تاریخی ایران حرف می‌زنه، یکی از «پرشیای بزرگ» و بازگشت به شکوه باستان. لباس‌ها فرق دارن، ولی ساختار یکیه. ما باید مرکز تاریخ باشیم. باید مأموریت ویژه داشته باشیم. باید دنیا یا ازمون بترسه یا به عظمت پنهانمون اعتراف کنه. همین خودشیفتگی رو توی بحث‌های روزمره هم می‌بینم. یه نفر یه خاطره از رفتار سرد چند تا دانشجوی دانمارکی تعریف می‌کنه و فوری نتیجه می‌گیره اروپایی‌ها همدلی ندارن ولی «ما ملت همدلی هستیم». یعنی حتی وقتی تقریباً همه‌چی‌مون به هم ریخته، باز باید یه برتری اخلاقی برای خودمون اختراع کنیم. اونا سردن، ما مهربونیم. اونا خانواده ندارن، ما داریم. اونا فرهنگ ندارن، ما هزاران سال تمدن داریم. همیشه باید یه مسابقه‌ای وجود داشته باشه که توش ما برنده باشیم. حتی خودتحقیری‌مون هم خودشیفته‌ست. وقتی می‌گیم «فقط ایرانی‌ها این‌جوری‌ان» یا «هیچ ملتی به بدی ما نیست»، بازم داریم خودمونو استثنایی می‌بینیم. فقط جهتِ استثنایی‌بودن عوض شده. یه بار شاهکار خلقتیم، یه بار فاجعهٔ منحصربه‌فرد تاریخ. به نظرم ما هنوز نتونستیم برای فاصلهٔ بین «ایرانی که فکر می‌کردیم هستیم» و «ایرانی که واقعاً شدیم» سوگواری کنیم. برای همین بین شکوه خیالی و نفرت مطلق از خودمون تاب می‌خوریم. چون دیدن واقعیت بدون افسانه، بدون توطئه و بدون شعار خیلی دردناک‌تره. عزت‌نفس ملی سالم یعنی بتونیم بگیم تاریخ مهمی داشتیم، ولی امروز وضعمون خرابه. یعنی قبول کنیم فقط قربانی نبودیم و خودمون هم در ساختن این وضعیت سهم داشتیم. یعنی به‌جای اینکه مدام ثابت کنیم از بقیه بهتریم، جرئت کنیم ضعف‌هامونو ببینیم. این همه تکرار «ایران بزرگه و هیچ‌وقت از بین نمی‌ره» منو امیدوار نمی‌کنه. بیشتر می‌ترسوندم. چون شبیه حرف آدمیه که روی عرشهٔ کشتی سوراخ‌شده ایستاده و به‌جای پیدا‌کردن سوراخ‌ها، داره با افتخار دربارهٔ قدمت و عظمت کشتی سخنرانی می‌کنه.

Repost from N/a
نه ببینین ما ایرانییم اریایی و چهار میلیون سال تمدن داریم اصلا امکان نداره مثل بقیه باشیم

Repost from N/a
‼️ویدیو وایرال شده از ایرانی به اسم پوریا در انگلستان که وقتی داشته دنبال یه دختر ۱۴ ساله میرفته و تلاش می‌کرده مخشو بزنه و مردم گیرش انداختن.
وقتی گرفتنش فکر‌کرده بخاطر این ریختن سرش که نیتش ازدواج نیست و برای تبرئه خودش می‌گه باور کنید نیتم ازدواجه و می‌تونید برید از مادرم سوال کنید. اصلا متوجه نیست که سن ۱۴ سال اون دختر مشکل اصلیه و پدوفیل محسوب میشه.
نه ببین ایرانیای مهاجر فرق دارن با عربا و افغان‌ها ما ایرانیا خیلی با تمدن و با فرهنگیم اصلا مثل بقیه نیستیم‌.

من یه بار تو ایران سوار تاکسی شدم، راننده بقیهٔ پولمو نداد. همون‌جا فهمیدم ایرانی‌ها از فقر شدید ریاضی رنج می‌برن. واقعاً این چه مدل نتیجه‌گیری‌ایه؟ چند تا دانشجوی دانمارکی توی یه ساختمون، یه شب واکنش سرد و بی‌عرضه‌ای نشون دادن، بعد نتیجه این شده که «اروپایی‌ها از فقر شدید همدلی رنج می‌برن»؟ دیگه چرا انقدر محتاط؟ می‌گفتی نیم‌کرهٔ شمالی کلاً قلب نداره! بله، واکنش اون جمع واقعاً عجیب بوده. وقتی یکی وسط جمع گریه می‌کنه، حداقل می‌تونستن بپرسن «دوست داری تنها باشی یا می‌خوای کنارت بمونیم؟» اینکه همه بدون هیچ حرفی بلند شن برن، رفتار چندان قشنگ و ماهرانه‌ای نیست. ولی بدرفتاری چند نفر چطوری شد ویژگی روانی یه قاره؟ این تحلیل فرهنگی نیست. یه خاطرهٔ شخصیه که ازش حکم تمدنی درآوردن. تازه تعریفمون از «همدلی ایرانی» هم خیلی جالبه. یکی بغلت می‌کنه، یکی چایی می‌ذاره، یکی مسخره‌بازی درمیاره، یکی هم خودشو بدبخت‌تر نشون می‌ده! آخری دقیقاً کجاش همدلیه؟ طرف داره از درد خودش می‌گه، بعد یکی می‌پره وسط که «این که چیزی نیست، بذار من بگم چی کشیدم». بعد ما با افتخار می‌گیم ببین ما چقدر عاطفی و همدل‌ایم! همدلی یعنی بفهمی اون آدم چی می‌خواد، نه اینکه نسخهٔ فرهنگی خودتو به زور روش اجرا کنی. یکی دلش می‌خواد بغلش کنن، یکی می‌خواد تنها باشه، یکی دوست داره حرف بزنه، یکی هم اصلاً تحمل سؤال‌پیچ‌شدن نداره. کار درست اینه که ازش بپرسی. نه اینکه فوری ولش کنی بری، نه اینکه بدون اجازه بری تو بغلش و کل مشکلات خانوادگیشو از زیر زبونش بکشی بیرون. این تصویر رؤیایی از ایران هم که گویا هرکس ناراحت باشه همه عاشقانه دورش جمع می‌شن و نجاتش می‌دن، خیلی بامزه‌ست. بله، فرهنگ ما معمولاً گرم‌تر و جمع‌گراتره و این واقعاً می‌تونه قشنگ باشه. ولی همین نزدیکی خیلی وقت‌ها تبدیل می‌شه به فضولی، نصیحت، قضاوت، کوچک‌شمردن مشکل، فشار برای حرف‌زدن و بعدشم تعریف‌کردن زندگی خصوصی طرف برای فک‌وفامیل. از اون طرف، اینکه توی بعضی فرهنگ‌ها تا کمک نخوای کسی وارد مسئله‌ت نمی‌شه، لزوماً به این معنی نیست که هیچ‌کس همدلی نداره. ممکنه معنی‌ش این باشه که آدما فکر می‌کنن باید به حریم و اختیار شخصی تو احترام بذارن. البته این رویکرد هم ممکنه زیادی سرد و منفعل بشه، دقیقاً همون‌طور که رویکرد ما ممکنه زیادی مداخله‌گر و خفه‌کننده بشه. پس آره، اون چند نفر می‌تونستن خیلی بهتر رفتار کنن. ولی از «چند نفر بلد نبودن با یه آدم گریان چطور برخورد کنن» رسیدن به «اروپایی‌ها دچار فقر شدید همدلی‌ان و ما ملت همدلی هستیم»، یه پرش منطقی در حد پرواز مستقیم کپنهاگ به خودشیفتگی ملیه. همدلی رو با تعداد بغل‌ها، لیوان‌های چایی و آدمایی که دور فرد ناراحت شلوغ می‌کنن اندازه نمی‌گیرن. سؤال اینه که اصلاً فهمیدی اون آدم چی لازم داره و از خودش پرسیدی یا نه؟ ولی خب، بوس به خودمون؛ چون ظاهراً برای اثبات خوبی خودمون، خاطرهٔ یه شب و رفتار چند تا دانشجو کاملاً کافیه.

شایعست. برادر اسریته. اما نکته‌اش درسته؛همجنسگرا ها در حقیقت یک رقیب (خودشون)و رقیب دیگری (مرد دیگر)رو حذف میکنند. مردان اسکل
شایعست. برادر اسریته. اما نکته‌اش درسته؛همجنسگرا ها در حقیقت یک رقیب (خودشون)و رقیب دیگری (مرد دیگر)رو حذف میکنند. مردان اسکلن که قدر نمیدونن. حقشونه همون استریته دختری که میخواد رو بدست بیاره بشینه گریه کنه.

خلاصش: مرد وحشیه باید وحشی بمونه زن لطیفه باید لطیف بمونه.
خلاصش: مرد وحشیه باید وحشی بمونه زن لطیفه باید لطیف بمونه.

视频消息00:58

چرا تصور می‌کنیم سرنوشت دیگران هرگز سراغ ما نمی‌آید؟ گاهی چیزی در خودشیفتگی جمعی ما ایرانی‌ها واقعاً آزاردهنده است. مدام می‌گوییم ما هزاران سال تمدن داشته‌ایم، ما قدیمی‌ترین ملتیم، ایران هیچ‌وقت از بین نمی‌رود و هرکس آمده سرانجام خودش ایرانی شده است. اما تاریخ سند مالکیت ابدی هیچ ملتی نیست. داشتن گذشته‌ای طولانی تضمین نمی‌کند که در آینده هم جامعه‌ای آزاد، آباد و قدرتمند باقی بمانیم. کشورها همیشه با محوشدن نامشان از روی نقشه نابود نمی‌شوند. ممکن است نام و مرز باقی بماند، اما آموزش، اقتصاد، محیط‌زیست، اعتماد عمومی، آزادی، سرمایهٔ انسانی و توان ادارهٔ کشور آرام‌آرام فرسوده شود. خطر خودشیفتگی تاریخی همین‌جاست. گذشته به‌جای اینکه منبع شناخت باشد، به مادهٔ بی‌حسی تبدیل می‌شود. آن‌قدر از تمدن چند هزار ساله حرف می‌زنیم که دیگر نمی‌پرسیم امروز چه داریم و چه چیزهایی را داریم از دست می‌دهیم. به ضعف‌هایمان نگاه نمی‌کنیم. شکاف‌هایی را که ممکن است خطر از آن‌ها وارد شود نمی‌بینیم. بررسی نمی‌کنیم حکومت، بازیگران داخلی و قدرت‌های خارجی چگونه از اختلاف‌های قومی، مذهبی، طبقاتی و سیاسی استفاده می‌کنند. تصور می‌کنیم فروپاشی همیشه برای کشورهای دیگر است، چون ما «ایران» هستیم و گویا نام ایران به‌تنهایی ما را در برابر تاریخ مصون می‌کند. شاید به همین دلیل است که بعضی ایرانی‌ها هنگام نگاه‌کردن به افغانستان، به‌جای دیدن یک هشدار، دنبال اثبات برتری خودشان می‌گردند. می‌گویند آن‌ها بی‌فرهنگ، قبیله‌ای یا کم‌هوش بودند و به همین علت کشورشان ویران شد. این روایت خیال ما را راحت می‌کند، چون اگر بدبختی افغانستان از ذات مردمش آمده باشد، دیگر لازم نیست احتمال بدهیم جنگ، استبداد، فساد، مداخلهٔ خارجی، نابودی آموزش و فروپاشی نهادها بتوانند با ما نیز کاری مشابه کنند. اما افغانستان یک گونهٔ متفاوت از انسان‌ها نیست. جامعه‌ای است که چند دهه پیوسته زخمی شده است. اگر به‌جای شناختن مسیر ویرانی آن، مردمش را تحقیر کنیم، مهم‌ترین درس تاریخش را از دست داده‌ایم. تمدن گذشته ارزشمند است، اما سپر دفاعی نیست. کشوری که ضعف‌های امروز خود را نبیند، ممکن است در حالی از جاودانگی‌اش حرف بزند که از درون در حال فرسوده‌شدن است.

چه کسی افغانستان را ویران کرد؟ افغانستان به این دلیل ویران نشد که مردمش کم‌هوش‌اند، فرهنگشان ذاتاً عقب‌مانده است یا برای زندگی مدرن ساخته نشده‌اند. این کشور نزدیک به نیم‌قرن فرصت نفس‌کشیدن نداشته است. کودتای خونین کمونیست‌ها، حملهٔ شوروی، مسلح‌کردن مجاهدین به دست آمریکا، پاکستان و عربستان، جنگ داخلی میان فرماندهان مجاهد، ظهور طالبان، حملهٔ آمریکا و ساختن حکومتی فاسد و وابسته، بازی دوگانهٔ پاکستان و سرانجام خروج ناگهانی نیروهای خارجی، هرکدام بخشی از این ویرانی را ساخته‌اند. وقتی چند نسل از کودکی با بمباران، آوارگی، فقر و ناامنی بزرگ شوند، مدرسه تعطیل باشد، دادگاه و پلیس قابل‌اعتمادی وجود نداشته باشد و هر گروهی برای زنده‌ماندن به اسلحه نیاز پیدا کند، جامعه به‌تدریج تغییر می‌کند. اعتماد عمومی از بین می‌رود. مردم به خانواده، قوم، قبیله و رهبران مذهبی پناه می‌برند. ازدواج کودکان، مردسالاری، خشونت، بنیادگرایی و فساد بیشتر می‌شود. بعد ما از بیرون به همین نتایج نگاه می‌کنیم و می‌گوییم «فرهنگشان همین است». چرا نتیجه را با علت اشتباه می‌گیریم؟ تعصب و قبیله‌گرایی می‌توانند جلوی پیشرفت را بگیرند؛ اما باید پرسید خودشان در چه شرایطی رشد کرده‌اند. وقتی دولت از تو محافظت نمی‌کند، به طایفه‌ات وابسته می‌شوی. وقتی مدرسه‌ای وجود ندارد، آموزش جای خود را به روایت‌های سنتی می‌دهد. وقتی آینده نامعلوم است، خانواده دخترش را زودتر شوهر می‌دهد. وقتی قانون کار نمی‌کند، رابطه و رشوه ابزار بقا می‌شوند. این رفتارها بعد از مدتی بخشی از فرهنگ می‌شوند و خودشان نیز بدبختی را بازتولید می‌کنند. اما فرهنگی که زیر فشار تاریخ شکل گرفته، ژن یک ملت نیست. قابل تغییر است. ما اغلب اثرات ویرانی را می‌بینیم و همان‌ها را علت اولیهٔ ویرانی معرفی می‌کنیم. درست مثل اینکه بیماری را به‌خاطر سرفه‌اش مقصر بدانیم. چرا بعضی ایرانی‌ها همه‌چیز را به هوش و نژاد ربط می‌دهند؟ چون توضیح نژادی ساده است و احساس برتری می‌دهد. لازم نیست تاریخ پیچیدهٔ افغانستان را بشناسیم یا نقش حکومت‌ها و قدرت‌های خارجی را بررسی کنیم. کافی است بگوییم «این‌ها خودشان همین‌اند». ایرانی‌ها معمولاً کارگر مهاجر و محروم افغانستانی را می‌بینند، نه پزشکی را که مهاجرت کرده، نه نویسنده‌ای را که سانسور شده و نه دختری را که طالبان مدرسه‌اش را بسته است. فقیرترین بخش یک جامعه را با طبقهٔ متوسط خودمان مقایسه می‌کنیم و اسم نتیجه را تفاوت هوشی می‌گذاریم. این نگاه یک فایدهٔ روانی هم دارد. اگر افغانستان به‌خاطر نژاد و فرهنگ مردمش نابود شده باشد، ما می‌توانیم خیال کنیم چنین سرنوشتی هرگز سراغ ایران نمی‌آید. اما اگر بفهمیم جنگ، فروپاشی دولت، دخالت خارجی و نابودی آموزش قادرند هر جامعه‌ای را تغییر دهند، دیگر نمی‌توانیم با همان آسودگی خودمان را مصون بدانیم. اگر مشکل از ذات مردم است، کره را چگونه توضیح می‌دهیم؟ کرهٔ شمالی و جنوبی پیش از تقسیم، یک ملت با زبان، تاریخ و فرهنگ مشترک بودند. چند دهه حکومت و نهادهای متفاوت، یکی را به جامعه‌ای فقیر و بسته و دیگری را به یکی از اقتصادهای پیشرفتهٔ جهان تبدیل کرد. مردم آلمان شرقی و غربی نیز دو نژاد متفاوت نبودند. آنچه متفاوت بود نظام سیاسی، اقتصاد، آزادی، آموزش و ارتباط با جهان بود. مردم افغانستان هم وقتی در محیطی امن، با تغذیه، مدرسه و فرصت مناسب زندگی می‌کنند، پزشک، مهندس، استاد، هنرمند و کارآفرین می‌شوند. هیچ مرز ژنتیکی اسرارآمیزی میان یک کودک ایرانی و افغانستانی وجود ندارد که یکی را برای پیشرفت و دیگری را برای شکست ساخته باشد. فرهنگ مهم است، اما فرهنگ در خلأ به وجود نمی‌آید. حکومت، امنیت، اقتصاد، آموزش و تجربهٔ تاریخی آن را می‌سازند و تغییر می‌دهند. افغانستان را «عقب‌ماندگی ذاتی مردمش» نابود نکرد. ابتدا کشور را ویران کردند، سپس بعضی از نشانه‌های همان ویرانی را دیدند و گفتند لابد این مردم از اول همین بوده‌اند.

视频消息00:19

视频消息00:29

کلاهبرداری قرن. با مدرسه زمانتون رو از دست ندید.دانشگاهم ۹۰ درصد مواقع همینه.

دلم بغل، خواب و سکوت میخواد اما نهایتا صندلی، کار و حرف زدن گیرم میاد.

视频消息01:00

یکی از نشانه‌های دوست بد، ضعفش در تحمل غم‌وقصه هاست. کسانی که تحمل درد کمتری دارند نسبت به رخداد های زندگی احتمالا همینطوری کنار می‌کشن. دنبال ادم رنج کشیده و رنج دیده باشید تا وقتی وضعیت یکم طوفانی شد فرار نکنه. یا قبول کنید که کنارتون نخواهد بود و به دوستیتون به فرم خودش ادامه بدید.