-سَمفــونـیمُـردِگـان
前往频道在 Telegram
189
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-12130 天
帖子存档
تو بهم گفتی هر وقت نیاز داشتم بهت خبر بدم
بهم گفتی هر وقت حالم بده باهات حرف بزنم
باهات حرف بزنم که حس تنهایی سراغم نیاد
بهت نیاز داشتم،نیاز داشتم بیام پیشت
و تو اونجا نبودی.
Repost from ㅤㅤفرزندِماه
دستشرو توی دست هاش گرفت و با نگاهشبهش خواهشرو فهموند، طوری نگاهش غمداشت که آسمونهم برای غمو خواهشِ چشمهاش میبارید.
_نمیتونی تنهام بزاری، حداقل تو نمیتونی!
دستشبا شدت پسزده شد و همونلحظه حسِ خالی شدن جسمشرو از روح تشخیصداد زیرِ لباونهم از دست دادمرو زمزمه کرد و پشتِ فردیکه با چمدون قدمبه قدم دورتر میشد دویید. کوچههای شهر رو به دنبالش میدویید و اشکهاش رو با پشتِ دست پس میزد. پاهاش توی یکزمان نامناسب پیچخورد و روی زمینافتاد. چمدونیرو دید که روی صندلیِ ماشین گذاشتهشد و فردی رو دید که روی صندلی نشست. از جاش بلندشد و دنبال ماشین دویید اشکهاش دیدشرو بیشتر از قبل تار میکردند و نفسش بیشتر ازقبل کم میومد. روی زانوهاش کفِ خیابون نشستو عربدهای کشید که سوزِ حسرتو دلتنگیو هرحسیکه میشد عاشقیبییار رو توصیفکرد رو داشت. با صدای بلند بارها نرو رو تکرار کرد. بارها با دردِ پاهای زخمیشنه، ولی با درد قلبِ شکستش داد زد، نرو. چشمهاشرو روی هم بست و باز کرد، نه غمیرو حس کرد و نهشادیرو. بیحسی روحشرو دربر گرفتهبود. از روی زمین بلند شد و قطرهی دیگهای اشک رو ریخت و به راهیکه ماشین چنددقیقهی قبل طیکرده بود خیره شد و لبخندی با بوی درد زد
_بعدِتو خوب یاد گرفتم هیچ بودنیهمیشگی نیست.
