ch
Feedback
𝙼𝚎;

𝙼𝚎;

前往频道在 Telegram

ناشناس؛ http://t.me/HidenChat_Bot?start=5912417079

显示更多
伊朗224 616未指定类别
220
订阅者
-524 小时
-237 天
-5530 天
帖子存档
اول اشکام رو پاک میکنم بعد هم دلیل اشکامو.

دیگه بهم ثابت شد که تو هر بحث و دعوایی اونی که بیشتر عصبی شده و داد و بیداد میکنه بیگناه‌تره، مقصرها همیشه به خودشون مسلطن، آروم و بیصدا مغزت رو نابود میکنن و عصبانیت میکنن که آخرش بگن دیدین فلانی چیکار کرد؟ من داشتم مثل آدم باهاش حرف میزدم.

در چشمانی درست، تو تبدیل به اثر هنری خواهی شد.

تلاش برای تغییر دادن کسی که مشکلی تو اخلاقش نمیبینه، وقت تلف کردنه.

چرا همیشه سردرد داری؟ چون همیشه سکوت میکنم و تو ذهنم حرف میزنم.

نصف مشکلات زندگیم اگه دهنمو میبستم و خفه میشدم وجود نداشتن.

خیلی طول کشید که متوجه شدم محبت و توجه زیادی لزوما چیز خوبی نیست و نباید بابت اینکه به شخص خاصی خیلی اهمیت میدی ازشون توقع داشته باشی، اصلا خیلی وقت‌ها این رفتار ما خودش تاکسیکه، تا کسی خودش چیزی رو نخواسته پیش پیش براش فراهم نکن که حداقل وقتی در اختیارش گذاشتی، قدر بدونه.

خیلی طول کشید تا به این جمله برسم، افرادی رو انتخاب کن که انتخابشون تویی، چقدر دوستی‌های یطرفه، روابط کاری یطرفه، پیگیری‌های یطرفه، با همین قانون ساده از زندگیم کنار رفت.

کاش یاد بگیریم وقتی عصبی و ناراحت هستیم، چشممون رو روی خوبیای یک نفر نبندیم و برای خنک شدن دلمون هر حرفی به ذهنمون میرسه رو به زبون نیاریم و ننویسیم که بعد پشیمون بشیم، اون لحظه میگذره اما زخم حرف‌ها تا ابد میمونه.

ولی بزرگترین دشمن آدم فکره، فکر، فکر، فکر، این مغز چرا انقدر فکر میکنه.

من دوست دارم وقتی دچار سوتفاهم شدم واسم با حوصله توضیح بدی و شفاف سازی کنی تا قانع و آروم شم، سرسری رد نشی و نگی هر طور که راحتی فکر کن، اجازه نده تو حال بد و افکارم غرق شم.

نشد دیگه، باید بپذیریم‌، موندن من چیزی رو درست نمیکنه، بعضی وقت‌ها همین میشه، همه وجودت میخواد که بمونه، دلت گیره، دوست داری بمونی، حتی اگه بمونی حالت بهتره ولی باید جمع کنی بری، طوری بری که انگار هیچوقت نبودی و راه برگشتیم ندارى.

از رفتنت ناراحت نشدم، از این ناراحت شدم که یطوری رفتی انگار بی اهمیت‌ترین آدم زندگیت بودم.

عزیزم چرا فکر کردی نبودت قراره ناراحتم کنه؟ مگه تو غذایی؟

تو همیشه فکر میکردی من‌ میخوام دعوا راه بندازم در صورتی که من فقط میخواستم بگم چه حسی دارم، همین.

یکی از خصلت‌های عجیبی که دارم اینه که وقتی آدم‌ها بهم بدی یا بی‌مهری میکنن همون لحظه چیزی نمیگم، طوری رفتار میکنم انگار هیچی نشده اما عقب ذهنم دارمش، بعد هی جمع میشه، هی جمع میشه، یهو طرف رو بدون هیچ حرفی از زندگیم پاکش میکنم، شاید طرف فکر کنه بی‌دلیله ولی من کلی دلیل بابتش از قبل تو ذهنم دارم.

تاکسیک بودن بامزه نیست، بزرگ شو و یادبگیر چطور باید یه نفر رو دوست داشته باشی.

نشستم به این فکر کردم که چی شد که این شد؟ دیدم حقیقتا همش تقصیر اهمیت دادن من بیشتر از ارزش اون‌ها بوده.

‏تابه حال شده از شدت دلشوره حس کنید وجودتون رو دارید بالا میارید؟ ‏من همیشه همینطوریم.

ولی وقتی میزنی تو ذوق دوست داشتن آدم دیگه هیچوقت خودش، احساساتش، رفتارش مثل قبل نمیشه، حالا نه اینکه بهش برخورده باشه، نه، ولی اون لحظه قلبش خورد و خاکشیر شده. کاش اینو همه بفهمن..