چنلِ کُدی :»
前往频道在 Telegram
خونواده، چایی و افرینشِ طعم نورایِ زندگیِ منَن🍩 @Codeiinm_bot http://t.me/BluChtBot?start=60a2ad06bddea9808f42 @labkhandlotfann لبخند فروشی کتاب صوتیا: @codeinesbook اگه خواستین خودمونی تر شیم: https://www.instagram.com/thecodeiine?igsh=OGQ5ZDc2ODk2ZA==
显示更多407
订阅者
-824 小时
无数据7 天
+1830 天
帖子存档
404
"افسردگی، ابعاد حاشیه امن ادم رو کوچیک و کوچیکتر میکنه و از جهان به تخت خواب، از تخت خواب به زیر پتو و از زیرِ پتو به غرق شدن تو افکار تاریک تقلیل میده و کم کم به جایی میرسونه که هیچ حاشیه امنی نیست ..."
- دکتر امید امانی
404
قسمت اول و دوم اینجاست؛ اگه گوش نکردین برین از اول شروع کنین و از دستش ندین. بووسم بهتانه 💘.
404
قسمت سوم و چهارم #کتاب_صوتی
" #ابله "
چهارمین کتاب صوتیِ مجموعه کدعین ؛
جهتِ حمایت فوروارد کنین رفقا.
- t.me/codeinevoice
404
"جنگ" هیچوقت واسه صاحبانِ اصلیش ضرری نداشته؛ همیشه یه عده ادمِ از همه جا بیخبر قربانیِ چیزی میشن که هیچ نقشی تووش نداشتن.
404
خواستم بگم ما همَمون با مجموعه ای از درد و رنج دَست و پنجه نرم میکنیم؛ وقتی میخوای کسی رو بابتِ سبک زندگیش سرزنش کنی، اینو یادت نره.
404
من وقتی غمگین باشمم کرمِ دورِ چشمم یادم نمیره. پروفایلمو عوض میکنم و اکانتم با یه چهره شاد به همه نشون داده میشه. محافظایِ دندونم رو دندونامن. همزمان که دلم میخواد جونم تموم شه، به اینده ای هیچوقت قرار نیست تجربش کنم فک میکنم. به صدایِ باد و بارون گوش میکنم و از شنیدنش سیر نمیشم. رو قفسه سینم فشاری رو حس میکنم و سخت نفس میکشم، ولی همزمان دارم به این فک میکنم فردا ناهار چی دُرست کنم. غمگین بودن و حس نزدیکی به مرگ داشتن، دلیل نمیشه زندگی کردن رو فراموش کنم. ولی کم کم ذوقمو کور میکنه. یهو به خودم میام میبینم دیگه برف بازی حال نمیده، کتاب خوندن حال نمیده، فیلم دیدنحال نمیده، پوشیدن دورسِ نقش و نگار دارِ توو کمد حال نمیده، چای حال نمیده، کیک شکلاتی حال نمیده، هیچی حال نمیده. میترسم انقد هیچی حال نده که حتی مرگ هم دیگه حال نده. اونوقت بین دوراهیِ مرگ و زندگی معلق بمونم و نه زندگی کنم و نه بمیرم. میگن از هرچی بترسی سرت میاد. نکنه ترسام کار دستم دادن که الان اینم؟ نکنه خیلی وقته مردم و نفس کشیدنو با زندگی کردن اشتباه گرفتم؟ نکنه هیچوقت زندگی نکرده باشم؟ یادم نمیاد اخرین بار کِی حس کردم دارم زندگی میکنم. هرچی فک میکنم یادمنمیاد.
404
یه وقتایی هست ادم مَرگش میگیره؛نه حس و حالِ بلند شدنو داره و نه خوابش میبره، نه دِلش میخواد گریه کنه و نه گریهش میاد، نه نفسِش بالا میاد نه میمیره، نه دلتنگه نه امیدواره نه میدونه چی میخواد و نه کسی رو به حضور میپذیره و نه از تنهاییش لذت میبره. هرچی توو خودش میگرده، هیچ حسِ قابل بازگو کردنی رو حس نمیکنه و نمیفهمه دقیقا حال الانش چیه و اسم این حس و حال و اوضا رو چی میشه گذاشت؛ بنظر من، اسمِ مناسبِ این حال و هوا، همون مرگش گرفتنه. انگار میخوای بمیری ولی نمیمیری. تا حالا مرگِت گرفته؟ من اره. تا دلت بخواد. مثلا اخرین بار همین الان.
404
مدیریتِ بحران چاییه؛
مدیریتِ بحران خوابه؛
مدیریتِ بحران سیگاره؛
مدیریتِ بحران بغله،
مدیریتِ بحران گریهست؛
مدیریتِ بحران مامان و باباست؛
مدیریتِ بحران ابجی کوچیکَست؛
مدیریتِ بحرانایِ زندگی هرکی یجوره ولی توو همشون یچیز مشترکه؛ "هَمدردی".
404
بهشتِ زهرا پر از ادمایی شده که لیاقت زنده موندن و زندگی کَردنشون، خیلی بیشتر از ماها بود ...
