969
订阅者
无数据24 小时
-9907 天
-1 09130 天
帖子存档
969
اگر میتوانستم از آسمان و سقف اتاقم عذرخواهی میکردم بابت همهی شب هایی که به آنها خیره شدم و چیزهایی را به یاد آوردم که باید فراموش میکردم..
969
“اتاق ۲۱.
جایی که هیچکس نمیخاهد به ان نزدیک شود.
نه به خاطر ترس از انچه که در انجا میگذرد، بلکه به خاطر انچه که در دل یک نفر در ان اتاق به خاب رفته است.
دیوونهای که روزها در ذهنش با دنیای بیرون مبارزه میکند، و شبها در سکوت اتاقش، با خود میجنگد.
او، قاتل است.
نه به این خاطر که از خون لذت میبرد، بلکه به خاطر این که در دنیای خودش، تنها راهی که برای ارامش میبیند، کشتن است. کشتن کسانی که شاید در نگاه او، هرکدام نماد چیزی بودند که دیگر نمیخاست در این دنیای سردو بیرحم باشد.
شروع این داستان هیچوقت واضح نبود.
در اغاز، او فقط یک انسان معمولی بود.
کسی که شاید روزهایی پر از درد داشت، اما هیچکس نمیدانست که ان درد، کمکم به زخمهای
عمیق تبدیل میشوند
فقط به دنبال فرار بود.
فرار از خودش، فرار از دردهایی که هر روز در دلش پنهان میشد.
«اما در اتاق ۲۱ فرار به جایی نمیرسید.
تمام روزها،شبها،و لحظهها در ذهن او،شبیه یک فیلم ترسناک تکراری بودند.
هیچچیز از انچه که در اطرافش میگذشت برایش حقیقی نبود. جهان بیرون فقط یک تئاتر بیروح بود، و او تنها تماشاگر، ان هم درون قفسهای بسته و تنگ.
او به کسانی که در این دنیای خاکی زندگی میکردند، نگاه میکرد، اما احساس میکرد هیچکدام از انها درک نمیکنند چه چیزی در دلش میگذرد.
در یک شب تاریک، وقتی هیچکس صدای قدمهای او را نمیشنید،دوازدهمین قربانی خود را پیدا کرد.
دستی که در تاریکی به جان کسی میافتد، نه از روی شقاوت، بلکه از روی وحشتی عمیق و ناشناخته.
قتلی که به نظر بیمفهوم میاید اما برای او راهی بود برای رهایی از کابوسهای بیپایانی که هر شب به سراغش میامدند.
969
با هیچ جمعی حس نزدیکی نمیکنم
انگار هیچ بحثی به من مربوط نیست.
دور ایستادهام، و از دور همه چیز کوچک٫ارام٫ و بیهوده به نظر میرسد.
