چای لب سوز.
前往频道在 Telegram
5 072
订阅者
无数据24 小时
-117 天
-3330 天
帖子存档
5 072
«انسانی که در این هوای لطیف، خودش را محدود به نصف مبل لق و تقش کند، بعید است احساسات خوشی داشته باشد.»
5 072
"Wellness is so much fun when you stop viewing it as a chore and more like continuous love letter to your body."
5 072
«از آن شبهاییست که آرایشت را پاک نمیکنی، لباس خواب هم نمیپوشی، مسواک را هم ولش کن. فقط میخوابی تا بیشتر از این نفهمی.»
5 072
«با رکابی و شرت رقصیدن وقتی موهات خیلی کوتاه لیترالی هالیوودیترین کار جهان.
" پابرهنه، مشتاق."»
5 072
«نه فقط سر، که تمام جمجمهام درد میکنه. خستهام. در آشپزخونه شام درست میکنم و زیرلب برای خودم شعر میخونم.»
5 072
«زخم و درد پا رو دوست دارم. دلم میخواد بهجای اینکه راه رفتنهام رو تبدیل به عکس یا نقاشی کنم، کفشهای ناراحت بپوشم تا پاهام تاول بزنه و یادم بمونه راه رفتم، زیاد هم راه رفتم.»
5 072
«همیشه به دنبال معنا میگردیم. معنا چه اهمیتی داره؟ معنا چه اهمیتی داره وقتی میشه حس کرد؟»
5 072
«خیلی از جمع کردن خردههای نون از روی میز خوشم میاد: یک سوم یکی از دستهات رو زیر میز نگه میداری و با دست دیگر تمام خردهها رو به سمت لبهی میز هدایت میکنی. خرده ریزههای نون کف دست. آخرین بقایای یک وعده.»
"صبحونه خوردم."
5 072
«دراز کشیدن توی تاریکی، خیره به نقطه ای نامعلوم و گلاویز شدن با هزاران فکر و احتمال تا اون لحظه ای که خواب به چشم ها میاد.»
5 072
«یه اژدهای خفتهی نو پیدا کردم اون تهمهام و آروم دست میزنم بهش که بیدار شه دقیقتر بررسیش کنم.»
5 072
«نیاز به درک شدن داشتم و نه دوست داشته شدن. میتوان گربهها، درختان و ابرها را دوست داشت؛ اما آدم فرق میکند؛ آدم را باید فهمید تا بتواند آدم باشد.»
