ch
Feedback
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

前往频道在 Telegram

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ... صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات... @vardeahmar

显示更多
1 388
订阅者
无数据24 小时
+127
+4930
帖子存档
بله همین طوره. آسیب‌های جدی که با کودک قد میکشد و حتی بعضی اثرات آن همیشگی می‌شوند.

همه‌ی ما آدم بزرگ‌های امروز و بچه‌‌های دیروز، دعواهای پدر مادرهایمان یادمان مانده و تا به الان یادش برایمان ناخوشایند است. یکی از آن خاطرات من برمی‌گردد به بیست سال پیش که سریال حس‌سوم پخش میشد. هفته‌ای یک قسمت؛ سه شنبه شبها. پدرم شبهای پخش سریال، به بقالی روستا می‌رفت و برایمان از آن تخمه‌های ریز مغازه‌ی آقااحمد می‌گرفت. با طعمی ناب و تکرار نشدنی. شبهایی که در تصورم کسی از ما خوشبخت‌تر نبود. آن روز متوجه سکوت و چهره‌ی عبوس‌شان شده بودم، اما در دلم دعا می‌کردم تا شب این نگاه‌ها کمی جان و گرما بگیرند و باز خوشبختی‌ هفتگی‌مان تکرار شود. بعد شام پدر به بقالی رفت. تخمه آورد. من سریع پارچه را وسط اتاق پهن کردم و گره کیسه فریزر را باز کردم و‌کناره‌هایش را به بیرون تا کردم تا آماده خوردن شود. فیلم شروع شد و صدای شکستن تخمه‌های ریز در اتاق پیچید. آن شب، فیلم و تخم‌های آقا‌احمد برایم تلخ‌ترین بود؛ چراکه تمام تمرکز من به کف دستان بابا و مامان بود. با چشمانم تخمه‌های باقی‌مانده‌یشان را شمارش می‌کردم، حتی چندین بار، در دستشان به تعداد مشخص تخمه گذاشتم. به این امید که تخمه‌یشان با هم تمام شود و دست بردنشان در کیسه‌ی تخمه، همزمان باشد که شاید این نقشه‌ی هماهنگی من برای لمس‌دستانشان فرجی برای آشتی شود. آن شب نه لذت سریال را فهمیدم و نه طعم دلچسپ تخمه‌ها را و از آن طرف مایوس برای تلاش‌ بی‌ثمرم... خیلی از آن شب گذشته و مطمئنم در آن جمع کسی آن شب را حتی یادش نمانده، اما جزئیاتش در خاطر من ثبت‌شده. در خاطر دخترکی که آن شب خوشبختی از دل کوچک و خانه‌‌شان رفته‌بود. بچه‌ها خیلی خوب متوجه ما آدم بزرگ‌ها هستند. چبسا با ذهن و دست کودکانه‌‌ی مهربانشان، در سکوت دارند برای آشتی و خوشی خانه تلاشم میکنند. #خاطرات

语音消息

شبهای آبادی مالامال از سرما و سکون. سقف چوبی و پنجره‌های آهنی، سوسوی بخاری و تیک‌تاک ساعت قدیمی، اینجا اتاق مادر‌بزرگ است. مشرف به ایوان و دیدی رو به باغ‌های به خواب رفته‌ در دامن کوه‌های حصار گونه‌ی اطراف. اتاقی کلنگی و‌ بلند، درست وسط خانه‌های نوساخت آبادی. شبیه قلعه‌ای امن است، فارغ از هیاهوی جهان. چشمانم را می‌بندم، سکوت اینجا زیباترین نوایست که می‌توان شنید در این ناکوکیِ دنیا.

ترازوی قلب، تنهایی‌هایش است.

اینقدر که جو میدیای کوردی افتضاحه از اون یکی دو ثانیه‌ای هم که زور زدی وصل شدی، پشیمون میشی.

و‌پشت دیوار گناه، پشیمانیست و بس...

الخیر فی ما وقع.

شاید در این گیرودار، در زیر این سیاهی شوم، که سقف خانه‌‌ی هیچ کداممان را جا نینداخته، فراموش کرده‌ایم که شعبان است. ماهی نورین، آمیخته شده با عطر انتظار پرشور رمضان. حق‌داری دلتنگ و مضطرب این روزها باشی، اما فراموش نکن دنیا روزهای سخت‌تری را پشت سر گذاشته و از ما بهترین فراموش شده‌اند‌. حال که آشوب اطرافت را گرفته، مصحفت را بگشایی و ختم نیمه‌ تمامت را پی‌بگیر، تا نسمیش دل تب‌دارت را خنکی بخشد. این روزها بیشتر بخوان از استغفار و صلوات؛ تا دل و‌جانت را بار بیاوری برای رمضان. نفس به تنگ آمده در این غریبگی را با روزه پرخیر این روزها، مداوا کن. زورت به این آشفتگی که نمی‌رسد، حداقل خلوتت را آباد کن. #یادآوری

شاید همینی بشه که صائب تبریزی میگه: «آرامش است؛ عاقبت اضطراب ها...»

امروز از بهترین روزهای مسجد بود؛ جشنی بابت محجبه‌شدن یکی از دخترانمان. خوشحالی و شکرانه‌ای بابت توفیقی که همچون نسیمی پاک و خنک بعد از ماه‌ها تلاش و دعا بر روح و‌جان یکی از دخترانمان وزیده. از همان روز اول مهرش به دلم نشست با صورت گرم و لهجه شیرین مادریش. سادگی و مهربانی عجیبی در اوست که او را دردانه‌ترش میکند. روز اولی که با حجاب آمد، ذوق را در چشمانش می‌توان خواند و با گرمی و نهایت خوشی گفت: خانم آخرش حجابم را پوشیدم... با مهر و تبریک او را داخل بردم. با لبهای آویزان اما شوق ماندگار در چشمانش از رفتار سرد و طعنه‌دار مهمانی خانواده‌ی عمویش برایم گفت. دلداریش دادم و گفتم: این راه را همه رفته‌ایم. با تیغ‌های بُرنده زخم نیز برداشته‌ایم، اما میگذرد و چون در پسش پاداش است غمی نیست. به او باید حق داد که قدم‌های اول، پر تردید و لرزان است؛ خصوصا اگر کم‌ سن‌تر باشی و تنها. انتظار تایید و دلگرمی در دلت داری، حتی اگر مقصد مطمئن و دلت قرص باشد. امروز در کلاس برایش جشن کوچکی گرفتیم، تا بداند در این مسیر رها‌شده و تنها نیست، اگرچه نگاه‌های تحقیرآمیز و طردکننده بسیار است، اما آغوش‌های باز و دلهای پذیرا هم کم نیست. چه زیباست دختران امت را در لباس تقوا و حیا دیدن، همان جامه‌ی پاکی کی تو را از بی‌مسیران سوا میکند. برای توی عزیزجان و تمام دختران امت دعای پذیرش و ثبات دارم، و در دلم برای روزی که جشن حجاب تمام دخترهای کلاس را برگزار کنیم دعا و امیدوارانه تلاش میکنم... همین، گفتم شما نیز سهمی در شادی‌مان داشته باشید، حال که این روزها خوش‌هایمان را ماتم گرفته... ۱۴۰۴/۱۱/۲ پنجشنبه 🤍

سلام علیکم همراهان گرامی از الله متعال برای همگی سلامتی شما و قلبی پر از ایمان و یقین خواستارم🤍

موقعیت: همین حالا که دو ثانیه‌س از تمیزکاری سر و زیر آشپرخونه فارغ شدم و با رضایت برقشو خاموش کردم و در دلم دعا کردم تا وقت صبحانه کسی تشنه‌شم نشه، تصمیم گرفتن کثیف‌کننده‌ترین چیز ممکن رو‌بخورن. باشه خون‌ سردم...

امروز متنی خواندم در حوضه‌ی روانشناسی بر این اساس که آدمی باید همیشه مقداری دلخوشی در جیبش داشته‌ باشد که در وقت تنهایی و دلتنگی آن را مزه‌مزه کند و به کسی رو نیندازد. این دلخوشی باید دمِ دست باشد و قابل دسترس در هر مکان و زمانی. راستش جمله هم برایم گنگ بود هم واضح. ممکن است برای شخصی پربار و برای یکی کاملاً بی‌معنی باشد. با خودم فکر میکردم لابد برای همه یکسان نیست این دلخوشیِ توجیبی. بسته به باور هرکس و معنایش از دلخوشی باید متفاوت باشد. اما برای مومن دلخوشی غیر نزدیکی و حضور پروردگارش مگر هست؟! دردسترس‌ترین چیزی که میتواند حال دل مومن را مطمئن و آرام کند ذکر است. عبادتی که نه زمان خاصی دارد نه شرایط مکانیِ ویژه‌ای می‌طلبد. ذکر، نقطه مقابل غفلت است و غفلت عاملِ بیشتر دلتنگی‌ها. بله دوست مومنم دلخوشیِ جیبیِ تو ذکری جاریست بر زبان و قلب تو. آرامشت در چیزی نیست جز یاد پروردگارت، حالا بخواهند هر نامی بر آن بگذارند تو از آنان باش؛ حضور در قافله‌ی ذاکرین یا داشتن خوشی‌های توجیبی دم‌دستی. الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ28 (همان) كسانى كه ايمان آوردند و دلهايشان به ياد خدا آرام مى گيرد. بدانيد، دلها به نام خدا آرام مى گيرند.

مادرم شبیه باران است؛ هر جا پا می‌گذارد امید جوانه می‌زند🤍

شفای جان🤍 گوش دل بسپار و آرام بگیر. یکی نیستن راه ایمان و‌ گمراهی. و از تنهایی این روزهایت دلگیر نشو، حتی اگر کثرتشان تعجب برانگیز باش. ریسمان تقوایت را، رها نکن که رستگاری از پاکان است ولو اینکه اندک باشند.

{ قُلْ لَا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَالطَّيِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ يَاأُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ } سورة المائـدة وسيم سويلم قناة تلاوات بلا مايكات

و باید شمشیرت را تیزتر کنی برای سینه‌ی غفلتی که هر روز فربه‌تر میشود، در بی‌عملی تو...

یادگیری دانش در پس تلاش بوده و کسی عالم زاده نمی‌شود. ابن مسعود رضی‌الله عنه.