ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

𝗖𝗵𝘂𝘂𝘆𝗮'𝘀♰𝗦𝗵𝗲𝗹𝘁𝗲𝗿

𝗖𝗵𝘂𝘂𝘆𝗮'𝘀♰𝗦𝗵𝗲𝗹𝘁𝗲𝗿

关闭频道

🍷خــونـه‌ی رویـایـیِ بانگو فنـها🍷 ⛧ فنفیک، فن‌آرت، ادیت، فکت و توییت ⛧ کامیک های کمیاب ترجمه شده ⛧ فن فیک ها و ناول ها ⛧ توییت های خنده دار محافظ: @chuuyashelter

显示更多
1 993
订阅者
无数据24 小时
-577 天
-40930 天
帖子存档
چویا و گوجو درحال جنگ و دعوا :🔪💢 دازای و گتو :🥰✨ #chuuya #dazai #fun

آروم باش چویا...یه نفس عمیییق بکش😂😂 #chuuya #sigma #fun
آروم باش چویا...یه نفس عمیییق بکش😂😂 #chuuya #sigma #fun

سه تاشونو با هم شیپ میکنین یا نه؟🤔 #siglai #fyosig
+4
سه تاشونو با هم شیپ میکنین یا نه؟🤔 #siglai #fyosig

┗┄┄⊷Chapter 4 ┏╾ ┊#fanfic ├ #soukoku ┊#fyoya ┊#abyss ┊ ┊@masterchuuya ┹┄┄┄┄╾

چویای حسود 💅👀🔥 #soukoku

مردمممم با این 😂😂😂😂😂 #fun

دلم واسه بچم سوختتت😂😂😂😭 #chuuya #dazai #fanart
+1
دلم واسه بچم سوختتت😂😂😂😭 #chuuya #dazai #fanart

راستش این فکر بدجور عین خوره افتاده تو سرم... اگه این اتفاق بیفته... فئودور تبدیل به چویا میشه...و چویا...دیگه نداریمش یعنی...؟ کافکا آدم باش:)لطفا گگه و ایسایاما رو الگوی خودت قرار نده:)خواهش میکنم:) #manga

Repost from Bungou stray dogs
اسپویل: فیودور الان توانایی برام رو داره و این یعنی که بدن هر کی رو بگیره تواناییشم داره احساس میکنم اگه کاراش با برام تموم شه از خداشه که چویا بکشتش و آراهاباکی و جاذبه بیوفتن دستش

یکی اومده درمورد آکوتاگاوا موزیک خونده😂😂 عاشقشممم عالیههه #akutagawa #fun

اون فنفیکای سمیِ سوکوکو : (واسه کسایی که دیالوگا رو نفهمیدن،دازای داره میگه قرار بود وقتی خواستی از دسشویی دربیای بهم خبر بدی!! اگه هر حرکتتو بهم نگی چطور میتونم ازت محافظت کنم و... و همین حین دست چویا رو محکم گرفته و چویا داره میگه عاحح محکم گرفتییی دردم اومددد دستم الان میشکنههه دازای هم تهش میگه اوه..من بهت آسیب زدم) #soukoku #fun

با این پرررت شدم 😂😂😂😂 #sigma #mori #fun
با این پرررت شدم 😂😂😂😂 #sigma #mori #fun

متاسفانه چه بخوایم چه نه،وقتی دازای و سیگما زیر آب بودن یه تیکه ش سیگما کاملا نفسش تموم شد و نشون داد که دازای اومد سمتش،بعد
متاسفانه چه بخوایم چه نه،وقتی دازای و سیگما زیر آب بودن یه تیکه ش سیگما کاملا نفسش تموم شد و نشون داد که دازای اومد سمتش،بعد کات خورد و نشون داد که سیگما دیگه مثل قبلش درحال خفه شدن نیست(توی مانگا خیلی دقیق تر نشون داد) با اینکه میدونین چقدرر بدم میاد ولی خودمم قبول دارم اون زیر این اتفاق افتاد #sigzai

بچه هایی که مانگا رو دنبال میکنن امروز چپتر جدید میاد...چه چپتری!!! چیزایی ازش اسپویل شده و نمیدونم دیدین یا نه ولی تروکو مرد 🥲 حس میکنم کافکا و گگه با هم ریختن رو هم دارن کاراکتراشونو میکشن خدا به خیر کنه #manga

راست میگه خدایی😂دازای چطوری از اون،به این تبدیل شددد؟ #dazai #fun
راست میگه خدایی😂دازای چطوری از اون،به این تبدیل شددد؟ #dazai #fun

آتسوشی: من ميدونم شما و دازای سان ديشب باهم رفتيد سر قرار! چویا: * در گوش دازای زمزمه ميكنه * چویا: خودتو بزن به اون راه دازای: دازای كيه؟ چویا: نه اینقدر احمق ! #tweet

اینجا سوالی که واسم پیش میاد ایننننه که چویا چرا باید خودشو واسه دازای شبیه سیگما بکنه!!!💀 #soukoku #cosplay

چویا) بدون حرفی،سرمو چرخوندم تا دستش از زیر چونه م کنار بره همونطور که نیم رخم رو بهش بود،با اخم و همون سرخ شدگی،گفتم: ساکت شو فقط...من حتی نمیدونم چرا از بین اون همه خواهر و پدر های روحانی روی سر من آوار شدی... و بعد هم گونه مو با سر شونه م پاک کردم و عقب کشیدم دازای) از واکنشش پوزخندم حتی پررنگ‌تر شد و قدمی سمتش برداشتم تا فاصله ی بینمونو دوباره به حداقل برسونم و این بار حتی بیشتر از قبل سمتش خم شم و دستمو بالای سرش از ساعد به دیوار تکیه‌ گاهم کردم و با دست دیگه‌ م، با گرفتن چونه‌ ش سرشو بلند کردم تا مجبور شه بهم نگاه کنه و با صدای حتی آرومتر از قبل زمزمه کردم: چون بین اون همه خواهر و پدرهای روحانی فقط تویی که اینطوری برام سفت میشی و حتی انکارشم نمیکنی... چویا) این بار دیگه سرمو برنگردوندم،فقط نگاهمو ازش گرفتم و به یه نقطه ی نامعلومی دادم،هرجایی به غیر از چشمای اون! - جالبه که فکر میکنی خوابیدن باهات به خواست خودم بوده!...تو یه شیطانی،خدای شهوتی... معلومه که وقتی یه انسان چند بار باهات انجامش میده،دوباره ناخوداگاه واکنش نشون میده حتی اگه همچنان علاقه ای نداشته باشه! مچشو گرفتم و دستشو کنار زدم - تنها کاری که کردی این بود که کل این همه سال پدر بودنمو بردی زیر سوال و خرابش کردی... دازای) گذاشتم هرجوری میخواد کنارم بزنه و فضایی که میخواست رو داشته باشه. مقاومت کردناش همیشه خواستنی‌ترش میکرد برام.. عین خرگوشی که از دست شکار روباه شدن فرار میکنه غافل از اینکه جایی که داره میدوئه تماما لونه ی روباهه! بدون اینکه بیشتر از اون حدی که خودش عقبم زده بود ازش فاصله بگیرم، دستامو توی جیبم فرو کردم و شونه‌ ای بالا انداختم: من به هیچ کاری مجبورت نکردم، حتی اگه میخواستمم نمیتونستم...آره میدونم.. این قوانین جهنمی واقعا رو اعصابن..ولی خب.. اونقدرا هم بد نیست...توی یه سری کِیس‌های خاص مثل تو، حتی شیرین‌ترش هم میکنه... چویا) اخمی که ناخوداگاه روی پیشونیم نقش بسته بود لحظه ای عمیق تر شد  نگاهم روی صورت همیشه بی خیالش چرخید و بدون توجه به تیکه ی آخر حرفش، گفتم: از چی حرف میزنی؟ قوانین جهنمی دیگه چه کوفتی ان؟ مگه غیر از اینه که عین یه عوضی فقط اومدی تا زندگیِ آرومِ منو خراب کنی؟ دازای) با یه تای ابروی بالا رفته و نیشخند کوتاهی گفتم: - اوه مطمئن باش خیلی بیشتر از این چیزا پشتشه، عزیزم!...جهنم اونقدرا هم که شما پدربزرگا فکر میکنین بی‌در و پیکر نیست..! برای هر کدوم از ما قوانینی هست که خارج از اون حتی اگه بخوایم هم نمیتونیم عمل کنیم. اگه بخوام جوری توضیح بدم که بفهمی، یجوری مثل دستورالعمل ساخت شیاطینه! یه تنظیماتی که از قبل تو وجودمون هست و بسته به درجه‌ قدرت و وظایفی که داریم، اون محدودیت‌ها متفاوت میشن..ولی خب بنظرم من جذابت‌ترینِ اون قوانینو دارم..! نگاه عصبی و در عین حال کنجکاوش نشون از این میداد که هنوز حرفی برای گفتن نداره و فقط منتظره ادامه بدم تا بفهمه دارم درباره ی چی حرف میزنم. منم بیشتر از این منتظرش نذاشتم و یه راست رفتم سر اصل مطلب: من شیطان شهوتم، درست...ولی به این معنی نیست که هرکسیو بخوام میتونم داشته باشم حداقل نه اون اولش...برای اینکه بتونم از قدرتام روی کسی استفاده کنم، یه شرط وجود داره... قدمی سمتش برداشتم و برای این بخش از حرفم فاصله‌ مون کمتر و تن صدای من آروم تر شد، جوری که صورتم تقریبا داشت به مماس بودن با صورتش میرسید: من هیچ کاری نمیتونم بکنم، مگه اینکه اون شخص خودش اینو بخواد... با پشت انگشت اشاره‌، آروم از فک تا روی گونه‌ شو نوازش کردم، نگاهم در گردش بین جزئیات صورتش همزمان که زمزمه‌وار حرف میزدم،بود : من به هیچ کاری مجبورت کردم، هیچ چیزی رو هم روت تحمیل نکردم...فقط نشونت دادم چه چیزیو میتونی داشته باشی..اولین تمایل به نزدیکی رو خودت داشتی، چویا... خودت این اجازه رو برای من و قدرت‌هام صادر کردی... چویا) همونطور که مردمکام بین چشماش در گردش بودن،گفتم: - خ..خفه شو...این حقیقت نداره... همون انگشت اشاره ش که داشت روی صورتم سر میخورد رو محکم گرفتم و با جدیت گفتم: - من خواستم؟؟؟ این تو بودی که منو تحریک کردی... مشتی به قفسه ی سینه ش زدم - تو با اون حرفای درتی ای که مدام بهم میزدی باعث شدی بفهمم اصلا خون میتونه اون پایین هم جریان پیدا کنه مشت دیگه ای زدم - تو با لمس های گاه و بی گاه تنمو به لرز مینداختی،مثل همین لمس ساده ی روی گونه م! این بار از یقه ش گرفتم،جامونو عوض کردم و اونو به دیوار کوبیدم - تو حسی رو توی من بیدار کردی که قبل از تو حتی نمیدونستم وجود داره...عوضی! من حتی قبل از تو به خودم دست هم نزده بودم و حتی نمیدونستم اون پایین چطور کار میکنه!! تو اون حسو توی وجودم انداختی،تو بیدارش کردی!!! معلومه که بعدش بدنم معتادش میشه!!!! ( یه تیکه ش توی کامنت) #fanfic #comingsoon