222
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
داشتم تو اتاق آروم گریه میکردم مامانم از تو آشپزخونه بهم زنگ زده
میگه همچی درست میشه گریه نکن دخترِ مامان.
خشم جایگزین غمم شد و الان هم با بی حسی عمیقی معاوضه شده فکر کنم گریه کنم اشکی در نیاد خودمو پرت کنم پایین خونی روی زمین جاری نشه داد بکشم صدایی شنیده نشه حتی بنویسم و کلمات محو بشن..
انگار همه چی داره ازم فرار میکنه جدا میشه
مثل افکاری که روی تخت خوابم سنگینی میکنن درست مثل بدنم بلند میشم و با منگی به جای خوابی نگاه میکنم که وزن افکارمو به شکل اندامم تحمل میکنه من از تخت میام بیرون ولی افکارم جدا نمیشن همونجا میمونن.
اندازه همه روز هایی که ازت دور بودم دوست دارم
اندازه همه ی ثانیه هایی که دلم میخاست کنارت باشمو نبودم دلتنگتم..
