MioBook | میوبوک
关闭频道
"یه گربه کتابخونِ سخنگو اینجاست"🐈⬛✨ 📖 که قراره کتابایی بهت معرفی کنه که با خوندنش یه سفر جادویی رو تجربه کنی! لیدر سفر : @Miobook_admin مسافران سابق : @miotrust جزیره میو : @mionewss
显示更多📈 Telegram 频道 MioBook | میوبوک 的分析概览
频道 MioBook | میوبوک 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 29 107 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 119,并在 伊朗 地区排名第 12 242 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 29 107 名订阅者。
根据 31 十月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 3 699,过去 24 小时变化为 282,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 1.59%。内容发布后 24 小时内通常能获得 1.28% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 459 次浏览,首日通常累积 370 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 7。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“"یه گربه کتابخونِ سخنگو اینجاست"🐈⬛✨
📖 که قراره کتابایی بهت معرفی کنه که با خوندنش یه سفر جادویی رو تجربه کنی!
لیدر سفر : @Miobook_admin
مسافران سابق : @miotrust
جزیره میو : @mionewss”
凭借高频更新(最新数据采集于 01 十一月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
29 107
订阅者
+28224 小时
+3 5947 天
+3 69930 天
帖子存档
29 107
«مجموعه دسته چهارم🤩🤩»
🖤از نشر مجازی
🖤تعداد صفحات هر دو جلد ۱,۴۷۰
🖤ژانر فانتزی، ماجراجویی، رومنس
🖤همراه با ۱۱ هدیه اختصاصی و رایگان
🖤قیمت اصلی هر دو جلد: ۳,۸۵۰,۰۰۰ تومن
🖤قیمت با آفر ویژه میو: ۲,۸۵۰,۰۰۰ تومن
قیمت اصلی: ۲,۳۰۰,۰۰۰ تومن
💎قیمت با آفر ویژه میو: ۱,۷۰۰,۰۰۰ تومن
💎همراه با ۱۱ هدیه اختصاصی و رایگان
جلد اول«دسته چهارم🖤» 💎۶۸۸ صفحه 💎جلد سخت طلاکوب با لبه مشکی 💎 آستر بدرقه با فن آرت رنگی 💎 نقشه دنیای کتاب 💎قیمت: ۱,۵۵۰,۰۰۰ تومن 💎بدون هدیه برای خرید تکی
جلد دوم«شعله آهنین💜» 💎۷۸۲ صفحه 💎کاور و جلد سخت تمام طلاکوب 💎لبههای سهطرف طرحدار 💎آستر بدرقه با فن آرت رنگی 💎نقشه دنیای کتاب 💎
میوهای من حواستون باشه که مهلت تخفیف و ۱۱ تا هدیه کتاب خیلییی محدوده و فقط از ۱۰ام تا ۱۴ام آبان وقت دلرید این کتابو با تخفیف و هدیه ثبت کنیدآیدی برای ثبت سفارش🐾: @miobook_admin
29 107
+1
وقتی آتیش فروکش کرد، پشتم آسیب دیده بود و صدای فریاد دانشجوها تمام حیاط رو پر کرده بود! همهچیز توی چند ثانیه اتفاق افتاده بود و حتی قدرت رعدوبرقم هم نتونسته بود جلوم رو از گرفتار شدن توی شعلهها بگیره. اما درست وقتی فکر میکردم خطر تموم شده، صدای غرش وحشتناکی بلند شد و تایرن از راه رسید! اژدهای سیاه من از دیدن آسیبی که بهم رسیده بود بهشدت خشمگین شده بود و این بار مستقیم به طرف سولاس رفت...
تایرن جلوی چشم تمام دانشجوها مقابل سولاس ایستاد و با غرش و تهدیدش مجبورش کرد عقب بکشه! حتی واریش رو هم تهدید کرد که اگه دوباره آسیبی بهم برسه، قرار نیست از کنارش بگذره. اما مشکل اینجا بود که من هنوز باید توی همین دانشکده درس میخوندم و واریش هم معاون جدیدی بود که میتونست از اختیاراتش علیه من استفاده کنه. حالا اگه تصمیم میگرفت بهجای روبهرو شدن با تایرن، انتقام این تحقیر رو از من بگیره، چطور قرار بود از سال دوم بسگیاث زنده بیرون بیام؟!
29 107
+1
بعد از تموم شدن آزمون، همه توی حیاط جمع شدیم تا دانشجوهای جدید بین گروهها تقسیم بشن. اژدهایان هم یکییکی از راه رسیدن و روی دیوارهای بلند محوطه نشستن، اما بینشون یه اژدهای نارنجی یکچشم بود که توجهم رو جلب کرد! اسمش سولاس بود؛ اژدهای واریش، معاون جدید بسگیاث که از همون اول معلوم بود قراره قوانین مدرسه رو سختگیرانهتر کنه. همهچیز داشت مثل یه مراسم معمولی پیش میرفت، تا اینکه سه نفر از تازهواردها با دیدن اژدهاها وحشت کردن و پا به فرار گذاشتن...
هنوز چند قدم بیشتر ندویده بودن که سولاس سرش رو به طرفشون چرخوند و ناگهان آتیش از دهنش بیرون زد! اما شعلهها فقط به سمت اون سه نفر نرفتن و درست به طرف صف دانشجوهایی کشیده شدن که هنوز توی حیاط ایستاده بودن. من خطر رو دیدم و فریاد زدم، ولی وقتی متوجه شدم یکی از تازهواردها توی مسیر آتیشه، دیگه فرصتی برای فکر کردن نداشتم. خودمو روی اون دختر انداختم و باهاش به زمین افتادم، درحالیکه شعلههای اژدها درست از کنارمون عبور میکردن!
29 107
+1
همهچیز از وقتی جدیتر شد که استاد گریدی دربارهی یه دورهی آموزشی جدید برامون توضیح داد! قرار بود یاد بگیریم اگه پشت خطوط دشمن، بدون اژدهاهامون گرفتار شدیم، چطور خودمون رو زنده نگه داریم. اما بخش ترسناکش این بود که باید مقاومت در برابر اسارت و بازجویی رو هم تمرین میکردیم و آزمونها ممکن بود بدون هیچ هشداری شروع بشن. من رازهایی داشتم که نباید فاش میشدن؛ اگه یه روز وسط بازجویی مجبورم میکردن دربارهشون حرف بزنم چی؟!
چند روز بعد نوبت ورود دانشجوهای جدید رسید و این بار من اونطرف جانپناه ایستاده بودم! همون گذرگاه سنگی باریکی که سال قبل خودم با ترس از سقوط و مرگ ازش عبور کرده بودم، حالا قرار بود سرنوشت یه گروه دیگه رو مشخص کنه. داشتم اسم تازهواردها رو ثبت میکردم و نگاهشون میکردم که با قدمهای لرزون از روی جانپناه میگذشتن. اما هیچکدوممون خبر نداشتیم که خطر واقعی اون روز، نه روی جانپناه، بلکه بعد از رسیدن دانشجوها به حیاط منتظرمونه...
29 107
+1
هر بار که دربارهی گذشته و رازهاش از زیدن سؤال میکردم، دوباره به همون نقطهی قبلی برمیگشتیم. اون میخواست بهش فرصت بدم و منم دلم میخواست کنارش باشم، ولی نمیتونستم وانمود کنم هیچ سؤالی توی ذهنم نیست. از طرفی خودم هم چیزهایی میدونستم که حتی نمیتونستم به نزدیکترین دوستام بگم و همین باعث شده بود ازشون فاصله بگیرم. حالا وسط این همه راز و بیاعتمادی، باید برای سالی آماده میشدم که قرار نبود ذرهای از سال اول آسونتر باشه...
قدرت جدیدم این بود که میتونستم رعدوبرق رو احضار کنم، اما هنوز نمیتونستم اونطور که میخواستم کنترلش کنم! هر بار که ازش استفاده میکردم، باید مراقب میبودم هم قدرت از دستم خارج نشه و هم بدنم بیشتر از توانش آسیب نبینه.تایرن، اژدهای سیاه و غولپیکرم، کنارم بود و با همون اخلاق تند و کنایههاش مدام یادآوری میکرد که باید قویتر بشم. ولی چیزی که هنوز نمیدونستم این بود که توی سال دوم، حتی قدرت اژدهاها هم قرار نبود همیشه به دادمون برسه...
29 107
+1
«معرفی روز اول کتاب شعلهآهنین🖤🤩🖤»
جلد دومِ کتاب دستهچهارمفکر میکردم اگه از سال اول بسگیاث زنده بیرون بیام، دیگه سختترین قسمت زندگیم رو پشت سر گذاشتم! اسمم ویولت سورنگیله و حالا وارد دومین سال آموزش توی مرگبارترین دانشکدهی سوارکاران اژدها شدم. همون جایی که هر روز ممکنه اسم یکی از دوستات رو بین کشتهشدهها بشنوی و حتی داشتن یه اژدهای قدرتمند هم امنیتت رو تضمین نمیکنه. اما هنوز سال دوم درست شروع نشده بود که فهمیدم قراره همهچیز از چیزی که فکر میکردم سختتر بشه... اولین خبر این بود که زیدن باید برای خدمت به سامارا میرفت و دیگه قرار نبود هر روز ببینمش! حالا فقط آخرهفتههای مشخصی میتونستیم همدیگه رو ببینیم؛ یه بار من به سامارا میرفتم و بار بعد اون به بسگیاث برمیگشت.دمشکل اینجا بود که رابطهمون هنوز پر از سؤالهایی بود که هیچکدوم جواب درستوحسابی براشون نداشتیم. من عاشقش بودم، اما چطور میتونستم به مردی اعتماد کنم که هنوز رازهایی رو ازم پنهان میکرد؟!
29 107
معرفی امروزو یه جوری براتون نوشتم که هیچ اسپویلی نداشته باشه و حتی اگه هنوز وارد دنیای دسته چهارم نشدین، با خیال راحت بتونین بخونیدش🙂↔️!
29 107
+1
میدونم خیلی از میوهام هنوز جلد اول رو نخوندن و نگرانن که یه وقت داستان براشون اسپویل بشه.
خیالتون تختتتت! 🙂↔️
29 107
خبببب دیگه نوبتی هم باشه، نوبت اینه که بریم سراغ داستان «شعله آهنین» و ببینیم توی جلد دوم چه چیزایی انتظارمون رو میکشه🙂↔️❤️🔥
29 107
+1
❤️🔥شخصیت بعدیمون ژنرال لیلیث سورنگیله
⚡️مادر ویولته
⚡️بیرحم قدرتمند و جدیه
⚡️موهای خیلی کوتاهی داره
⚡️چهره جذاب و با ابهتی داره
یکی از قدرتمندترین ژنرالهای سوار نظامه توی جنگهای زیادی شرکت کرده همه فکر میکنن خیلی سنگدله به خاطر اینکه محبت مادریش رو نشون نمیده توی کارش خیلی جدیه و ویولت رو مجبور میکنه که برای سوار نظام اسم بنویسه🔥
29 107
+1
💚شخصیت دیگمون میرا سورنگیله
⚡️خواهر بزرگتر ویولته
⚡️۲۶ سالشه
⚡️قد بلنده و یه هیکل عالی داره
⚡️موهاش کوتاه و قهوهای و طلاییه
سالها توی سوار نظام آموزش دیده و الان یه ستوان خیلی قدرتمنده صدها ساعت اژدها سواری کرده توی نبردهای مختلفی شرکت کرده و حسابی با تجربست. خیلی نگران خواهرشه و میترسه از پس آزمون بر نیاد🔥
29 107
+1
🧡شخصیت بعدی دین آیتسه
⚡️دوست قدیمی ویولته
⚡️چشمهای قهوهای داره
⚡️قد بلند و عضلهایه
⚡️فرمانده جوخه دومه
⚡️اژدها سواره
اون قدرتایی داره که هیچکس ازش خبر نداره بارها به ویولت کمک کرده و حسابی هواشو داره یه جورایی نقش حامی و همراه ویولت رو داره🔥
29 107
+1
🖤کراش ترین شخصیتمون زیدن رایرسنه
⚡️23 سالشه
⚡️موها و چشمای مشکی داره
⚡️قد بلند ورزیده و هیکلیه
⚡️پوستش برنزست با ته ریش مشکی
⚡️یه زخم مورب روی ابروش داره
زیدن سال سومیه و پدرش سردسته شورشیان بوده حالا اون باید توی آزمونهای بسگیاث شرکت کنه تا برخلاف خانوادهاش وفاداری خودش رو ثابت کنه. پدرش توسط مادر ویولت کشته شده و از خاندان سورنگیل کینه داره و دنبال انتقامه🔥
29 107
+1
❤️🔥ایشون ویویلت سورنگیله..
⚡️شخصیت اصلیمونه
⚡️20 سالشه
⚡️پوست و چشماش روشنه
⚡️لاغر و نحیفه
⚡️موهای بلند قهوه ای داره
⚡️پایین موهاش نقره ای شده
ویولت به اجبار مادرش داوطلب سواره نظام شده اما خودش دوست داشته کاتب بشه. علاقه زیادی به نوشتن و کتاب خوندن داره چون سال اولیه باید تو بسگیاث دووم بیاره تا بتونه سوار و متحد اژهایان بشه🔥
29 107
+3
اژدها فقط یکی از قسمتهای جذاب کتابه کتاب پر از کاراکترهای جذاب مختلف اتفاقات مهیج جادوهای عجیب و موجودات خبیثه💀
