920
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+1430 天
帖子存档
در مطلب منتشر شده ادعا شده که این بابا 2 هزار دلار را به 500 هزار دلار تبدیل کرده . با یک محاسبه سر انگشتی میشه فهمید که امکانپذیر نیست .
هر یک لات خرید یا فروش در طلا حدود هزار دلار مارجین لازم داره تازه با لوریج یک به هزار . 5 لات خرید یا فروش حدود 5 هزار دلار . که در ترید اول اصلا نمیشه همچین پوزیشینی گرفت . با دوهزار دلار تنها میشه دولات پوزیشن گرفت که تازه بدون محاسبه کمیسیون .
اولا تصویر سمت چپ که اصلا طلا نیست . قیمت طلا تا 5 600 رفته ولی چارت سمت چپ قیمت 7 7 هزار رو نشون میده
یه مطلب دروغ برای نمونه اینجا میزارم که در این کانال 40 هزار نفری داره منتشر میشه و معامله گر های زیادی گول اینها رو میخورند .
اطلاعیه برگزاری لایو زوم
دوستان عزیز،
فردا شب در یک لایو زوم، در کنار بررسی بازار و پاسخ به سوالات شما، به چند موضوع مهم در جامعه ترید فارسی نیز خواهم پرداخت.
در این جلسه درباره برخی از مشکلات رایج فضای آموزشی ترید صحبت خواهیم کرد؛ از جمله:
تبدیل آموزش به بازاریابی افراطی و فروش رویا به جای انتقال دانش.
نمایش نتایج گزینشی و ایجاد انتظارات غیرواقعی از معاملهگری.
وابسته کردن معاملهگران به سیگنال، استاد یا ابزارهای خاص به جای تقویت استقلال فکری.
کپیبرداری گسترده از مفاهیم و آموزشها بدون ذکر منبع یا ارائه ارزش افزوده واقعی.
فاصله میان ادعاهای تبلیغاتی و عملکرد عملی در بازار.
هدف این جلسه تخریب شخص یا مجموعه خاصی نیست، بلکه بررسی برخی آسیبها و واقعیتهایی است که بسیاری از معاملهگران در طول مسیر خود با آنها مواجه شدهاند.
امیدوارم این گفتوگو بتواند به افزایش آگاهی، تفکر انتقادی و تصمیمگیری بهتر در مسیر معاملهگری کمک کند.
زمان برگزاری: فردا شب ساعت 21
منتظر حضور شما هستم.
دوستان عزیز،
لازم میدانم جهت جلوگیری از هرگونه سوءبرداشت، چند نکته را بهصورت شفاف اعلام کنم.
اینجانب هیچگونه همکاری، ارتباط یا قرارداد تجاری با هیچ بروکر، پراپفرم یا مجموعه مشابهی نداشتهام، در حال حاضر نیز ندارم و در آینده نیز نخواهم داشت.
تنها بروکری که از ابتدای فعالیت معاملاتی خود در آن حضور داشتهام، لایت فایننس بوده است. در دوره فعالیت کپیترید نیز همانند سایر کاربران از ریبیتهای معمول بروکر استفاده می کنم که مبالغ آن در مقایسه با حجم فعالیتها بسیار ناچیز بوده است. با این حال، هیچگاه در این خصوص وارد مذاکره، توافق یا قرارداد خاصی با بروکر نشدهام و در آینده نیز نخواهم شد. فعالیت من در این بروکر صرفاً به عنوان یک معاملهگر عادی ادامه خواهد داشت و اگر مزایا یا ریبیتهای عمومی برای کاربران وجود داشته باشد، همانند سایر افراد از آن استفاده میکنم. تأکید میکنم که هیچگونه همکاری ویژه، امتیاز اختصاصی، توافق پنهان یا رابطه غیرمتعارفی با هیچ بروکر یا پراپی نداشتهام و نخواهم داشت.
چنانچه در هر بروکر، پراپ یا رسانهای تحلیلی به نام بنده منتشر شده باشد، در صورتی که از سوی خودم اعلام یا تأیید نشده باشد، این اقدام بدون کسب اجازه از اینجانب صورت گرفته است. همچنین هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب، تبلیغات یا محتوای زردی که در کنار این مطالب منتشر میشود ندارم و این موارد به هیچ عنوان به من ارتباطی ندارند.
چند روز پیش شخصی ژورنالی با عنوان «قدرت بیسبکی» برای من ارسال کرد. برخلاف نام این ژورنال، در محتوای آن دقیقاً از روش RTM استفاده شده و من هیچ مفهوم یا روشی تحت عنوان «بیسبکی» در آن مشاهده نکردم. از نظر من، این ژورنال مملو از مغالطه است و انتشار آن به هیچ عنوان ارتباطی با اینجانب ندارد.
همچنین متوجه شدم یکی از تحلیلهای من بدون کسب اجازه کپی شده و در کانال یک بروکر یا پراپ منتشر شده است. حتی در زیر آن از عنوان «همکار» استفاده شده، در حالی که هیچگونه همکاریای میان من و آن مجموعه وجود ندارد. از آنجا که تمامی چارتها و تحلیلهای من در کانال شخصیام بدون واترمارک منتشر میشوند، امکان بازنشر بدون اجازه وجود دارد و ظاهراً این مورد نیز از همین دست بوده است. من امروز از این موضوع مطلع شدم.
بار دیگر تأکید میکنم که انتشار تحلیلهای من در هر مجموعهای به معنای تأیید آن مجموعه یا وجود هرگونه همکاری با آن نیست. همچنین بخش قابل توجهی از مطالب منتشرشده در این کانالها، بهویژه مطالبی که به نام «سالیوان» یا «قدرت بیسبکی» منتشر میشوند، از نظر من مبتنی بر مغالطه، برداشتهای نادرست و انتسابهای غیرواقعی هستند و هیچ ارتباطی با دیدگاهها و فعالیتهای من ندارند.
لطفاً در این خصوص دقت فرمایید و اطلاعات مربوط به اینجانب را صرفاً از کانالها و منابع رسمی خودم دنبال کنید.
شجره سبک ICT و مشتقات آن
متاسفانه همانطور که میبینید ایشان بیشتر مدرس تربیت کرده تا تریدر .
تریدرهای داخل دایره . منظور از دایره چیست ؟ پول هوشمند ؟ یا دایره توهمات خالق آن ( مایکل هادلستون ) .
از نگاه من، آنچه در نمودار دیده میشود بیشتر «تاچلول» است؛ یعنی سطوحی که قیمت به آنها برخورد میکند و سپس رفتار نشان میدهد. اما اینکه این تاچلولها دقیقاً معادل نقدینگی باشند یا نه، برای من روشن و قطعی نیست.
بارها مشاهده شده که قیمت پس از برخورد به همین سطوح، بهجای بازگشت، مسیر خود را ادامه داده و به سمت تاچلولهای بعدی حرکت کرده است. این موضوع نشان میدهد که برخورد به یک سطح بهتنهایی الزاماً معنای تغییر جهت یا جذب نقدینگی را ندارد.
بنابراین از دید من، بسیاری از مفاهیمی که زیر عنوان نقدینگی، هانت یا ساختارهای مشابه مطرح میشوند، بیشتر بخشی از یک تصویر کوچکتر هستند؛ در حالی که بازار در یک مقیاس بزرگتر و پیچیدهتر در حال حرکت است. تمرکز بیش از حد روی این اجزای خرد، ممکن است باعث شود کل تصویر اصلی نادیده گرفته شود.
به همین دلیل، به نظر میرسد نمیتوان صرفاً با اتکا به این مفاهیم، جهت بازار را بهصورت قابل اتکا تعیین کرد. شاید اینها بیشتر ابزارهای توصیفی باشند تا ابزارهای پیشبینی.
در نهایت، نگاه من این است که باید توجه بیشتری به «بازی بزرگتر بازار» داشت؛ جایی که مجموعهای از نیروها، جریانها و ساختارهای کلانتر در حال شکل دادن به حرکت قیمت هستند، نه صرفاً واکنش به چند سطح محدود روی نمودار.
پایان .
سؤال دوم از دل همان نمودار به وجود میآید.
اگر قرار باشد علت بازگشت قیمت را در ناحیهها، اورجینها، سطوح فیبوناچی، اوردر بلاکها، سقفها و کفها جستجو کنیم، با یک مسئله ساده روبهرو میشویم: روی هر نمودار صدها و گاهی هزاران ناحیه از این دست وجود دارد. تقریباً در هر بخشی از چارت میتوان یک اوردر بلاک پیدا کرد، یک اورجین تعریف کرد، یک نسبت فیبوناچی رسم کرد یا یک سقف و کف مهم مشخص نمود.
بنابراین سؤال این است: اگر همه این مفاهیم معتبر هستند، چرا قیمت از یکی از آنها برمیگردد و از بقیه عبور میکند؟
معمولاً پاسخ این است که «آن ناحیه مهمتر بوده است». اما این پاسخ اغلب پس از وقوع حرکت ارائه میشود. یعنی ابتدا قیمت واکنش نشان میدهد و سپس دلیلی برای مهم بودن آن ناحیه پیدا میشود. در حالی که ارزش هر نظریه زمانی مشخص میشود که بتواند قبل از وقوع حرکت، دلیل انتخاب آن نقطه را توضیح دهد.
اما در مورد هانت، یک سؤال بنیادیتر نیز وجود دارد.
کل نظریه بر این فرض استوار است که بالای سقفها و پایین کفها، حد ضرر معاملهگران قرار گرفته است. اما از کجا میدانیم کسانی که در آن نقاط خرید یا فروش کردهاند، هنوز در معامله حضور دارند؟
ممکن است بخشی از آنها قبلاً از معامله خارج شده باشند. ممکن است حد ضرر خود را جابهجا کرده باشند. ممکن است بخشی از موقعیت خود را بسته باشند. حتی ممکن است مدتها قبل معامله را به طور کامل ترک کرده باشند.
در واقع ما هیچ دسترسی مستقیمی به موقعیتهای باز معاملهگران خرد در بازارهای غیرمتمرکزی مانند فارکس نداریم. با این حال، بسیاری از نظریههای مبتنی بر هانت با اطمینان فرض میکنند که حجم قابل توجهی از حد ضررها دقیقاً در همان نقاط قرار دارد.
به همین دلیل، پرسش اصلی همچنان بیپاسخ میماند:
از کجا میدانیم در بالای یک سقف یا پایین یک کف، واقعاً آن مقدار نقدینگی که ادعا میشود وجود دارد؟
و حتی اگر وجود داشته باشد، از کجا میدانیم آن حجم از سفارشها آنقدر بزرگ است که بتواند بر رفتار بازار تأثیر تعیینکننده بگذارد؟
به نظر میرسد بسیاری از این سبکها قبل از پاسخ دادن به این پرسشها، نتیجه را از پیش پذیرفتهاند و سپس برای آن توضیح میسازند. به همین دلیل است که این مفاهیم در نگاه اول بسیار منطقی به نظر میرسند، اما هنگامی که سؤالات بنیادی مطرح میشود، پاسخهای روشن و قابل آزمونی برای آنها یافت نمیشود.
نکته جالبتر این است که بسیاری از معاملهگران حتی پس از مواجهه با این تناقضها نیز به دنبال پاسخ دقیق نمیروند. آنها در نهایت موضع خود را به این شکل تغییر میدهند که «در آن سقفها و کفهای مهم احتمال برگشت بیشتر است.»
اما اگر بحث به احتمال ختم شود، پرسش دیگری مطرح میشود: آیا فقط در سقفها و کفها احتمال برگشت وجود دارد؟
پاسخ روشن است؛ خیر.
در هر نقطهای از بازار احتمال برگشت وجود دارد. قیمت میتواند از یک سقف برگردد، از یک اوردر بلاک برگردد، از یک سطح فیبوناچی برگردد، از یک اورجین برگردد یا حتی بدون وجود هیچیک از این مفاهیم، مسیر خود را تغییر دهد.
بنابراین صرف وجود احتمال، به خودی خود نمیتواند اثباتکننده درستی یک نظریه باشد. مسئله اصلی این است که آیا آن نظریه واقعاً توانایی توضیح علت حرکت بازار را دارد یا صرفاً پس از وقوع حرکت، روایتی برای آن ارائه میکند.
نقد مفهوم هانت در سبکهای ICT و مشتقات آن
ایده هانت (Hunt) یا شکار نقدینگی از این فرض شروع میشود که بالای سقفها (High) و پایین کفها (Low) حجم قابل توجهی از حد ضرر معاملهگران قرار گرفته است. در ادبیات ICT این نقاط با نام Buy Side Liquidity و Sell Side Liquidity شناخته میشوند.
استدلال این است که معاملهگرانی که فروش گرفتهاند، حد ضرر خود را بالای سقفها قرار میدهند و معاملهگرانی که خرید گرفتهاند، حد ضرر خود را پایین کفها میگذارند. بنابراین با رسیدن قیمت به این نواحی، حد ضررها فعال میشوند و سفارشهای جدیدی وارد بازار میشود. سپس ادعا میشود که گرداننده بازار، الگوریتم، ماشین یا هر نام دیگری که برای آن انتخاب میشود، از این سفارشها برای ورود در جهت مخالف استفاده میکند و در نتیجه بازار تغییر جهت میدهد.
اما اینجا اولین سؤال اساسی مطرح میشود:
چرا فعال شدن حد ضررها باید الزاماً باعث بازگشت بازار شود؟
فعال شدن استاپها به تنهایی فقط به معنی ورود سفارشهای جدید به بازار است. اما از کجا میدانیم که در همان لحظه، طرف مقابل بازار تصمیم گرفته است در جهت مخالف معامله کند؟
برای مثال، اگر بالای یک سقف تعداد زیادی استاپ فروشندگان فعال شود، این استاپها خود به سفارش خرید تبدیل میشوند. حال اگر گرداننده بازار یا هر عامل دیگری که برای توضیح حرکت قیمت در نظر گرفته میشود، در آن نقطه فروش انجام ندهد چه اتفاقی میافتد؟
در این صورت فشار خرید افزایش پیدا میکند و قیمت میتواند همچنان به حرکت صعودی خود ادامه دهد.
دقیقاً همین سؤال در مورد کفها نیز مطرح است. اگر استاپ خریداران در زیر یک کف فعال شود اما هیچ تقاضای قابل توجهی برای خرید در آن نقطه وجود نداشته باشد، چرا باید بازار صعود کند؟
بنابراین پرسش اول این است:
از کجا میدانیم که با رسیدن قیمت به یک سقف یا کف مهم، الزاماً واکنشی در جهت مخالف رخ خواهد داد؟
در پاسخ به این سؤال معمولاً توضیحات مختلفی ارائه میشود؛ از جمله اهمیت سقفها و کفهای سشنهای معاملاتی، سقف و کف روز قبل، یا سایر سطوحی که به عنوان نقدینگی معرفی میشوند. اما این پاسخها هنوز به سؤال اصلی جواب نمیدهند: چرا باید صرف وجود استاپها در یک نقطه، دلیل کافی برای بازگشت بازار باشد؟
اما یک سؤال مهمتر نیز وجود دارد.
اگر قرار است علت بازگشت قیمت، هانت شدن سقفها و کفها باشد، پس جایگاه مفاهیمی مانند «اورجین حرکت» چیست؟
در بسیاری از سبکهای دیگر گفته میشود که قیمت از اورجین یک حرکت مهم واکنش میگیرد. گروهی دیگر از معاملهگران نواحی عرضه و تقاضا را عامل اصلی میدانند. برخی روی سطوح فیبوناچی مانند 0.786 یا 0.886 تأکید میکنند. عدهای اوردر بلاک را مبنای تحلیل قرار میدهند و عدهای دیگر صرفاً به سقفها و کفها توجه میکنند.
اگر علت اصلی بازگشت قیمت هانت نقدینگی است، پس چرا گاهی اورجین به عنوان مهمترین نقطه معرفی میشود؟
اگر اورجین علت حرکت است، پس نقش هانت چیست؟
و اگر هر دو درست هستند، در شرایطی که این دو نقطه با یکدیگر همپوشانی ندارند، کدامیک باید مبنای تصمیمگیری قرار گیرد؟
به همین دلیل این ادعا که «همه سبکها یک چیز را میگویند» نیاز به بررسی دقیقتری دارد. زیرا در ظاهر، هر کدام از این رویکردها علت متفاوتی برای بازگشت قیمت ارائه میکنند و در بسیاری از موارد حتی نتایج متفاوتی نیز به همراه دارند.
# هانت چیست؟
کلمه Hunt در زبان انگلیسی به معنی «شکار» است. در بازارهای مالی نیز اصطلاح Stop Hunt یا Stop Hunting سالهاست که به کار میرود و مختص ICT یا مایکل هادلستون نیست. معاملهگران قدیمی بازارهای سهام، آتی و فارکس از دههها قبل از این اصطلاح برای توصیف حرکتهایی استفاده میکردند که باعث فعال شدن حد ضرر معاملهگران میشد.
بنابراین از نظر تاریخی، هانت مفهوم جدیدی نیست. آنچه بعدها توسط مایکل هادلستون (ICT) مطرح شد، بازتعریف این ایده در قالب مجموعهای از مفاهیم جدید و نامگذاریهای متفاوت بود. او و جامعهای که پیرامون آموزشهایش شکل گرفت، اصطلاحاتی مانند Liquidity Hunt، Liquidity Grab و Liquidity Sweep را به شکل گسترده در فضای معاملهگری رایج کردند.
به طور خلاصه، در ادبیات ICT:
* Liquidity Hunt به معنای حرکت قیمت به سمت نواحیای است که تصور میشود سفارشها یا حد ضرر معاملهگران در آنجا قرار گرفتهاند.
* Liquidity Grab به حرکتی سریع گفته میشود که برای مدت کوتاهی از یک سطح عبور میکند و سپس بازمیگردد.
* Liquidity Sweep معمولاً به عبوری گستردهتر از یک سطح یا مجموعهای از سقفها و کفها اطلاق میشود.
اما سؤال مهم اینجاست که آیا این مفاهیم واقعاً پدیدههای جدیدی را توصیف میکنند یا صرفاً نامهای جدیدی برای رفتارهایی هستند که معاملهگران سالها قبل نیز درباره آنها صحبت میکردند؟
منتقدان معتقدند بسیاری از این اصطلاحات بیشتر یک بازاریابی مجدد (Rebranding) از مفاهیم قدیمی بازار هستند. برای مثال، چیزی که امروز Liquidity Grab نامیده میشود، ممکن است در گذشته صرفاً یک شکست ناموفق (False Breakout)، یک نفوذ قیمتی یا یک حرکت فراتر از سقف و کف قبلی تلقی میشد.
به همین دلیل، پیش از پذیرش هر نظریهای درباره هانت، بهتر است ابتدا از خود بپرسیم: آیا با یک مفهوم واقعاً جدید روبهرو هستیم یا فقط با نام جدیدی برای پدیدهای قدیمی؟
متاسفانه این بلایی که اساتید ایرانی و خارجی که در واقع اصلا اساتید نباید گفت بر سر معامله گرا میارن فقط به خاطر اینکه دوره بفروشن و یه مقدار پول بدست بیارند و اصلا مهم نیست که یارو به خاطر توهمات ایشون چقدر در مارکت از دست میده .
موضوع اصلاً ناحیه نیست. ناحیهها معمولاً بهدرستی ترسیم میشوند و روی هر نموداری میتوان تعداد زیادی از آنها را پیدا کرد. مسئله این است که از میان این همه ناحیه، چرا قیمت به یکی واکنش مهم نشان میدهد و از بسیاری دیگر عبور میکند؟
برای مثال، دلار/ین از محدوده ۱۵۸ تا ۱۳۹ ریزش کرد و سپس دوباره به بالای آن بازگشت. در این مسیر تقریباً ۱۸۰۰ پیپی، آیا ناحیهای وجود نداشت؟ قطعاً وجود داشت. نمودار پر بود از فلگ لیمیت، اوردر بلاک، دیپی، سطوح فیبوناچی و هر مفهوم دیگری که در تحلیل تکنیکال مطرح میشود.
اما سؤال اینجاست که چرا ۱۳۹؟ چرا نه ۱۴۲، نه ۱۴۵ و نه یکی از صدها ناحیهای که بین این دو قیمت قرار داشت؟
برخی پاسخ را در «اورجین حرکت» جستجو میکنند و معتقدند قیمت به مبدأ یک لگ بازمیگردد. اما این توضیح نیز پرسش اصلی را حل نمیکند. اگر قرار باشد اورجین مهم باشد، خود آن اورجین نیز از دل یک حرکت قبلی به وجود آمده است. پس اورجینِ آن حرکت کجاست؟ و اورجینِ قبل از آن چه؟ در نهایت این استدلال فقط سؤال را به عقب منتقل میکند، بدون اینکه علت واقعی انتخاب یک سطح خاص را توضیح دهد.
گاهی هم گفته میشود که «هر ناحیه به اندازه خودش واکنش میدهد». اما این گزاره بیشتر شبیه یک توجیه پس از وقوع است تا یک توضیح قابل آزمون؛ زیرا تقریباً در هر نقطه از نمودار میتوان نوعی ناحیه پیدا کرد و بعد از واکنش قیمت، آن را دلیل حرکت معرفی کرد.
به نظر میرسد مسئله اصلی نه در نامگذاری ناحیههاست و نه در روایتهایی مانند اورجین. سؤال اساسی این است که چرا از میان صدها سطح و ناحیه معتبر، تنها برخی به نقاط تعیینکننده تبدیل میشوند و بسیاری دیگر عملاً هیچ نقش مهمی در حرکت قیمت ایفا نمیکنند.
دوستی با ارسال این عکس از چارتی ومارک آپ های آن از من پرسیده است که آیا نواحی ذکر شده صحیح هستند؟ در پست بعدی پاسخ خواهم داد.
