مَن
前往频道在 Telegram
185
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-2230 天
帖子存档
185
Repost from поднимается золотой ветер 0.4.
وقتی یکی بهدرستی مینویسه «میذارم، بذار، گذاشتم» گونههام از اشتیاق سرخ میشه، اشک عشق از چشمهام چکه میکنه، لبهام برای بزرگترین لبخندم کش میآن و دندونهام برای درخشانترین خنده خودشون رو نشون میدن.
185
استرس تمام جونمو گرفته عملا فلجم برای انجام هرکاری!
الان اینطوریم که بزارید برم یه گوشه بلولم تو خودم دس بم نزنین جیغ میکشم*غم
185
Repost from زوربای صورتی🎀
از شما چه پنهون، یکی هست حاضرم تیکه تیکه بشه و منم دوغ بخورم حین تماشاش.
185
Repost from معلّق با تشدید
یه مدتی هست، تو این فضای خالی که بین ما و اون ساختموناست، یهنفر همش داره راه میره؛ معتاده. تو یه خط صاف میره و برمیگرده، با خودشم حرف میزنه. صبحا که از خونه میرم بیرون داره تندتند راه میره، شبا هم هرموقع برمیگردم داره همونطوری با خودش حرف میزنه و راه میره.
صبح میخواستم برم ماشین ببینم، هوا بارونی بود، نمیدونم چرا بیدلیل حواسم رفت سمتش. یکم نگاش کردم، شناختمش. همون پسره بود.
انگار خشکم زد اصن؛
دیدم هوا سرده، از کافه سر خیابون، دوتا چای گرفتم، رفتم سمتش، گفتم: اوسا چایی میخوری؟ تنها حوصلم نمیشه.
لباش خشک، با یهتیشرت، استرس هم داشت.
دوتایی نشستیم کنار هم، هیچی نگفتیم، چای خوردیم، ولی کیه که بدونه تو دلم چهحالی بود.
تموم که شد، گفت چیزی ندارم بهت بدم. دونخ سیگار برام مونده. میکشی؟
گفتم آره. از چایی بیشتر میچسبه :)))
خندید یکم.
یاد مدرسه افتادم که تو حیاط پشتی دوتایی کنار هم مینشستیم، چقدر با ذوق در مورد فوتبال حرفمیزدیم. اونموقعا که اینترنت نبود، این حتی مدیرعامل باشگاههارو هم میشناخت.
چیزی نگفتیم ولی کلی تو ذهنم باهاش حرفزدم.
رفتنی به سوپری سرکوچه، پول یه پاکت سیگار عقابی دادم، که هرموقع اون رفت، ازش پول نگیره. شاید دوباره بخنده همونطوری...
185
Repost from معلّق با تشدید
پشت خونه ما یه مجتمعمسکونیه، که بین اونا و محلما یه فاصلهای درستشده؛ در حد یکیدوتا کوچه؛ که ساختوساز هم نشده.
ابتدایی که بودم، یه پسری تو مدرسمون بود، از این کوچولو موچولوها ولی تو همه مسابقههای ورزشی اول میشد همیشه.
بهترین بازیکن مدرسمون بود. با توپ همهکار میکرد. یه بار از کلاس ریاضی فرار کردیم، رفتیم تو حیاط پشتی مدرسه قایم شدیم، این کل مدت روپایی زد؛ اینقدر که زنگ خورد بچهها اومدن بیرون. خیییلی بودااا. یهساعتونیمِ سال ۸۸. قشنگ قدِّ سهچهارساعتِ الان:))))
185
از اینکه تو کلوز فرند خیلیاتون هستم خیلی خوشحالم
ولی برام جالبه بدونم چی باعث شد اینقد بیخطر بنظر بیام؟
