ch
Feedback
مَن

مَن

前往频道在 Telegram

_در حال تکامل... سامانه پاسخگویی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1104465047

显示更多
185
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-2230 天
帖子存档
Repost from N/a
لمس دستانت برای اخرین بار تنها خواسته ام بود اما آن را هم از من دریغ کردی. ناگهان به زندگی ام آمدی و خود را همه چیز من کردی. ادعایی که باوری بیش نبود. و درست زمانی که قلبم را از سینه ام بیرون آوردم تا پیشکش ات کنم، پر کشیدی و توهمی از پروانه هایت دور من چرخیدند. کاش من سنگ بودم و جانم به نزد تو بود. کاش چشمانم زود تر بینا می‌شدند. آسمانِ ابدی از سرنوشت ما خواهد گریست و زمین عشق ما را در دلش دفن خواهد کرد.

Repost from N/a
این یک نامه است برای تو. شاید احتمال اینکه کسی ابتدای نامه اش را با جمله "این یک نامه است" آغاز کند یک صدم درصد باشد. متاسفانه یا خوشبختانه تو با یکی از این آدم ها روبه رو هستی. البته اگر از این مسئله بگذریم که این نامه در یکی از روز های بهاری زیر درخت ساکورا که گلبرگ های صورتی اش جاده را احاطه کرده کاملا نامحسوس داخل کیف ات انداخته شده. هر روز این راه را طی میکنی و وقتی به درخت دوم از سمت چپ میرسی، می ایستی و نفسی عمیق میکشی. لبخندی میزنی و مرا با رویا ات رها میکنی. گلفروشی من هر روز درست روبه‌روی تو قرار دارد و تو، هر روز روبه‌روی من. اما من؟ هرگز شجاعت آن را پیدا نکردم که شاخه گلی به تو بدهم. من فقط نگاه ات میکنم و تو هربار لبخند میزنی. اما آن روز؟ من لبخند زدم و تو نگاه ام کردی. شاید اینبار نگاه ات حرف های زیادی داشت و شاید هم اینبار لبخند من سکوتی طولانی.... اگر قرار است باز هم لبخند ات را ببینم، یکشنبه ژاکت کرمی ات را بپوش... [گلفروشی کاردیگان با فروش انواع گل برای شما] 💌For dear: @thisarsonistisgay

Repost from N/a
ازمون را قبول شدم و اولین نوشته ام در روزنامه چاپ شده، کسی چه میداند؟ شاید یک روز من هم روزنامه نگار بزرگی شوم.. دوچرخه آبی ای که به من هدیه دادی را هنوز دارم، راستش مسیر رفت و برگشت را آسان کرده. هرچند میتوانم بلیط قطار بگیرم اما ترجیح میدهم دوچرخه سواری کنم. تازه برای سلامتی هم خوب هست. باورت نمی‌شود اگر بدانی رابرت بعد از رفتنت و گرفتن زمینِ تو چه کار کرده... عتیقه و ساعت سازی خانواده جونز را پر از عروسک های پلاستیکی کرده. امیدوارم نیویورک شهر رویاهایت باشد. به گذشته فکر نکن و درس هایت را خوب بخوان. اینجا.. همه.. دلم برایت تنگ شده. احتمالا این نامه هرگز به دستت نمی‌رسد اما من هر روز برایت مینویسم، و هر روز از چای مورد علاقه ام می‌گذرم و رکاب میزنم. رکاب میزنم و سرمای زمستان را در آغوش میگیرم تا هرگز فراموش ات نکنم. به امید دیدن اولین برف زمستانی.. باهم.. متیو. 💌for dear: @anEmptyCup

Repost from N/a
حوالی گرگ و میش که می‌شود ناخودآگاه سر از میز صبحانه در می آورم. چای دم میکنم و گلبرگ های خشک شده رزِ باغِ کوچکم را به آن اضافه میکنم. کوله ام را بار دیگر بلند میکنم و با لبانی خشک، لیوان چای دست نخورده ای را رها میکنم که هرگز فرصت نوشیدن اش را پیدا نکردم.

مغز عزیزم در این حد که ۳۶ یا 36؟ ناامید کنندست،برای مسائل مهم تری تره خورد کن.

36 این چه شوخی دردناکی بود؟

36 این چه شوخیی بود؟

بدترین کابوس زندگیم و دیدم. نذار به واقعیت تبدیل شه؛نذار.

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

احساس میکنم تو یه تابوت سر بسته صدها متر زیر خاکم.کسی صدامو میشنوه؟

4.84 KB

4.84 KB

به عنوان یه intp نامرتب یا کثیف نیستم صرفا کارها و درگیری های ذهنی مهمتری تو زندگیم هست که مجال مرتب کردن اتاقم یا فکر کردن به تمیز بودن یا نبودن وسایل رو بهم نمیده .

دوست داشتنی بود. مثل خوندن یه صحفه کتاب از گوشه‌ی قفسه های کتابخونه که هیچوقت کسی سمتش نرفته و صحفاتش توسط افراد زیادی لمس نشده.

Repost from "درخشش"
در خلاف جهت باد حرکت تو این (مثلا مسیر) خیلی سخته، خخخیلی. تو این جنگلِ تاریک، هر لحظه احتمال گم شدن وجود داره، هر لحظه امکان غرق شدن توی دنیای پیرامون وجود داره، هر لحظه ممکنه که تو یه حرکتی بزنی که دیگه برگشتی وجود نداشته باشه. اما این (مثلا مسیر) چی بهمون میده؟؟ تجربه؟ نمیدونم. اما واقعا تجربه کارسازه، یعنی تجربه میتونه ورق رو برگردونه و زندگیت رو از این‌رو به اون‌رو کنه، حداقل برا من که اینجوری بوده. آها راستی گفتم زندگی چقدر ما از زندگی کردن دوریم، اما در عین حال نزدیکِ نزدیکِ نزدیک. واقعا چه تعداد از ماها معنی حقیقی زندگی رو فهمیدن و زندگی کردن و از لحظه لذت بردن؟ ماها که همش تو عجله‌ایم، ماها که همش تو فراریم، ماها که همش داریم می‌دوئیم، ماها که همش دنبال بدست آوردنیم، ماها که همش... زندگی بدجور درگیرمون کرده نه؟؟ فریب آها فریب، شاید ما فریب خوردیم. قلبم میگه... - ادامشو بگو دیگه پسررر!! + کلمات واقعا ناچیزن مرد، من هیچی ازشون نمیفهمم. بگذریم :)) قلبم میگه تو راست باش بین اینهمه کج. میگه تو شرافت داشته باش، میگه تو عین بقیه نشیاااا... به حرفت گوش میدم، چشم. - اینا همین الان حوالیِ ساعت هفتِ عصرِ سومِ دیِ چهارصد و دو نوشته شد.

بچه ها پامم کبود شده تازه دیدم ععاا