سبز آسمونی، آبی چمنی!
前往频道在 Telegram
"بیشباهت به آنچه که میشناختی." . http://t.me/HidenChat_Bot?start=6564921101
显示更多894
订阅者
-124 小时
-87 天
-1630 天
帖子存档
اینجا زندگی بیشتر از اینکه شبیه زندگی باشه، شبیه دووم آوردنه. شبیه دویدن روی تردمیلی که هرچقدر هم تندتر بدوی، باز هم منظره عوض نمیشه و مقصدی نیست.
ما توی کشوری نفس میکشیم که خیلی وقتها موفقیت از حدِ آرزو هم دورتره و بقا، تبدیل شده به بزرگترین دستاوردِ روزمرهمون.
دیگه کمتر کسی از آینده با ذوق حرف میزنه، نه چون نمیفهمیم رویا چیه چون میدونیم بی فایدهست، وقتی فردایی برامون وجود نداره.
خستهایم؛ خسته از حسابوکتابِ همیشه ناتموم، از فردایی که مدام عقب میافته، از این حسِ گیر کردن بین باید ادامه بدم و دیگه نمیتونم. اینجا آدمها فقط زنده میمونن و خیلی وقته که زندگی نمیکنن.
من دلم میخواد فقط یه بار بدون ترس، بدون فشار، نفسی بکشم که درد نداشته باشه. دلم میخواد یکی بفهمه که این خستگی، تنبلی نیست؛ فرسودگیه، فرسودگیِ دویدنِ طولانی بدون خط پایان. فرسودگی از آینده ای که عین یه مه شده و امیدهایی که هرروز داره کوچیک تر میشه و تلاش هایی که هیچوقت دیده نمیشه.
با این حال یه نورِ کمرنگ از امید توی دلم روشنه. باور دارم شاید همین روزها، همین پا زدنهای بیمقصد، یه جایی بالاخره جواب بده. باور دارم روزهای روشن هنوز وجود دارن، حتی اگه فعلاً فقط تو خیالمون نفس بکشن. ما همه خسته ایم اما هنوز ایستادیم. و همین، شاید خودش یه جور امید باشه.
#شکاف
این اون بسته بندی هستش که بخاطرش ۲۳ تومن ازم پول گرفتن.
•حتی توی کارتن نذاشتن با پلاستیک فرستادن!
اوضاع اونقدر جالبه که قیمت یه پالتو معمولی از یه برند ایرانی اندازه کل حقوق یک ماه منه
اولین باره که دارم بهاین وضوح از حالم مینویسم. مینویسم چون میخوام این کلمات بمونن؛ برای روزی که یادم نره از چه تاریکیهایی عبور کردم.
بعد از اون اتفاق، انگار پرت شدم وسط یه سریال ترسناک؛ جایی که دارم با تمام توانم جون میکنم تا همهچیز رو درست کنم، اما هرچی بیشتر دستوپا میزنم، کمتر میتونم.
همهچیز بده… خیلی بده.
شاید یه روزی بتونم با جزئیات برات تعریف کنم، اما الان فقط میدونم که باید با جسم و روحم تاوانش رو بدم؛ فقط برای اینکه بتونم از پسِ زندگی بربیام.
طوری این روزا کابوس میبینم و با وحشت بیدار میشم و نفس نفس میزنم که انگار تسخیر شدم
