Forogh|فروغ
前往频道在 Telegram
تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت آگاهی ارتباط با ادمین ( ناشناس) : https://telegram.me/BChatBot?start=sc-992710-e2TjIQd
显示更多318
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
318
داستان، مرزهای مشترک بین واقعیت، اسطوره، تاریخ، و تخیل ایجاد میکند.
دونریگوبرتو با تخیل، جابجاییهایی میان خود، و شخصیتهای اساطیری و تاریخی ایجاد میکند. با این تداعیها میخواهد به مناسبات جنسی خویش با دونالوکرسیا معنا و اهمیت ببخشد، و این اهمیت در بخشی فراتر از اهمیت جنسی میرود؛ زیرا معنا داشتن مناسبات جنسی به نوعی در کل به زندگی معنا و اهمیت میبخشد. اما در سراسر داستان ریگوبرتو نگران حضور دیگری در مناسبات جنسیاش با لوکرسیا است. لوکرسیا نیز نگران است که خوشبختیای را که با شوهرش دارد، از دست بدهد. در آغاز، این نگرانیها بیشتر هستیشناسانه هستند، اما در جریان داستان این نگرانیها جنبهی واقعی پیدا میکنند، و این واقعیت آنچنان اتفاق میافتد که ناممکن، ممکن میشود.
یکی از ویژگیهای داستان این است که فقط چهار شخصیت در آن وجود دارند، و رویدادها تقریباً فقط در یک خانه اتفاق میافتند. از آن چهار شخصیت، سه نفر شخصیت اصلی هستند، و شخصیت چهارم بیشتر حضوری میانجیگر دارد.
این اشخاص، دونریگوبرتو (پدر)، دونالوکرسیا (نامادری فونیشتو)، فونیشتو (پسر ریگوبرتو)، و ژوستینیان (خدمتکار) هستند.
دونالوکرسیا پیش از ازدواج با دونریگوبرتو با این بحران مواجه بود که با فرزند ناخواندهاش چگونه سازش کند که به رابطهاش لطمهای وارد نشود. ولی بر خلاف تصورش، با فونیشتو به زودی انس میگیرند. اما مناسبات از انسگیری فراتر میروند، زیرا فونیشتو یک کودک معمولی نیست، بلکه او کودکی است که زودهنگام بالغ شده است. علاقه اش به نامادری علاقهای معمولی نیست، بلکه جنسی است. لوکریسا در آغاز چندان به غیرمعمول بودن این علاقه پی نمیبَرَد. او زنی است زیبا، اما ساده و دل احساساتی. در نهایت، این ساده دلی و احساساتی بودنش است که او را دچار مشکل میکند.
تا پایان داستان فونیشتو خود را حق به جناب میداند؛ حق به جانب بدین معنا که انگار اصلاً کار خلافی انجام نداده است. لوکرسیا نیز گناهی ندارد، زیرا با ساده دلی و احساسات انسانی تن به علاقهی یک کودک داده است؛
اما در میان حق به جناب بودن یک کودک و ساده دلی لوکریسا، عملی مجرمانه و خیانت رخ داده است.
فونشیتو بر خلاف معمول زود بالغ شده است. این بلوغ فونشیتو گویا فقط در غریزهی جنسی اتفاق افتاده است. با آنکه او کودکی است تیزهوش، اما نسبت به غریزهی جنسیاش آگاهی یک فرد بزرگسال را ندارد. نمیداند که با کهها رابطهی جنسی برقرار کند. در کل نیک و بدِ مناسبات جنسی را نمیداند. انگار مناسبات جنسی برای او مانند غذا خوردن هستند، و پیامدی اخلاقی و مجرمانه در پی ندارند؛ زیرا او معنای اورگاسم را نمیداند. از پدرش میپرسد که ارگاسم چیست. پدرش از او میپرسد که این واژه را از که شنیده است. میگوید از لوکرسیا. سپس به پدرش میگوید که معلم به او تکلیف خانگی داده است تا در بارهی موضوعی انشایی بنویسد. او در ستایش نامادری انشایی نوشته است. این متن توصیف و روایت همان صحنهی اورگاسم لوکرسیا است که در موقع معاشقهی او با نامادریاش رخ داده بود. این انشا را میآورد و نزد پدرش میخواند. با وصفی که نمیتوانیم بگوییم که آیا فونشیتو از انجام این کار قصدی داشته است، که مثلاً این قصد بیرون کردن نامادریاش از خانه بوده باشد، یا این که این کار را بیهیچ درکی از نیک و بد انجام داده است. خواننده در پایان داستان از نظر داوری اخلاقی معلق میماند؛ نه میتواند معصومیت فونشیتو را قبول کند، و نه میتواند تأکید کند که او خیانتکار و مجرم است؛ گرچه در داستان نشانههایی وجود دارند که فونشیتو معنای نیک و بد کردارش با نامادریاش را میدانسته است. ژوستینیا، در پایان داستان که ریگوبرتو لوکرسیا از خانه بیرون کرده است، از فونشیتو میپرسد: «… فکر نمیکنی کاری که با او کردی بد بود؟» فونشیتو پاسخ میدهد: «چرا بد بدانم؟ اگر مادرم بود، شاید. مگر مادرم بود؟» در این پاسخ نیز واژهی «شاید» به کار رفته است؛ بدین معنا که حتی اگر لوکرسیا مادرش هم میبود، این کار او مطلقاً و قطعاً بد نمیبود. در حالی که از نظر فرهنگی و اخلاقی، این کار با مادر مطلقاً بد و شر است. با این همه میبینیم که فونشیتو میدانسته است انجام دادن این کار با مادر بد است.
318
"وسواس/نگرانی هستی شناسانهی جنسی انسان"
کتاب «در ستایش نامادری» نوشته ماریو بارگاس یوسا داستانی اروتیک دارد، اما نه از جنس داستانهای اروتیک معمولی که فقط در پی به تصویر کشیدن اندام جنسی و لذت جنسی باشد. این کتاب با لحنی طنزآمیز انسان را مجاب به اندیشیدن در باب امرسکس و امرتنانه، به عنوان مناسبات هستی شناسانه و نگرانیهای هستی شناسانه میکند.
بنابراین در هر خلوت دو نفره، یک نفر دیگر (یعنی نفر سوم)، و یا حتی بیشتر از سه نفر میتوانند وجود داشته باشند. حضور یک «شخص دیگر» در خلوتهای دو نفره، همیشه واقعی نیست، بلکه میتواند به عنوان نگرانی هستی شناسانه و/یا وسواس جنسی در ذهن دو شریک جنسی مطرح باشد.
318
(2/2)
نوع نخست: انقلابهای الیتی نامگذاری میشوند، که به اصطلاح به آن انقلاب های درخشان یا شکوهمند نیز گفته میشود. این گونه انقلابها از ایجاد شکاف میان اتحاد الیتهای حاکم و نظرات متفاوت و مخالفِ یکدیگر نشأت میگیرد. تغییرات از بالا صورت میگیرد (اصلاحات از بالا) و به صورت اساسی ماهیت حاکمیت را عوض میکند و عاری از هرگونه خشونت و درگیری اجتماعی نیز میباشد و لزوماً فشاری بر توده وارد نیست. یگانه عامل وقوع انقلاب های الیتی اختلاف نظر الیت ها میباشد. اینگونه انقلاب ها در طول تاریخ بسیار نادر و موفق و ماندگار بودهاند، مانند انقلاب انگلستان و آمریکا.
نوع دوم: را انقلاب های توده ای نامگذاری کردهاند، به این دلیل توده ای نامیده شده اند که وقوع این انقلاب ها فقط به دست توده کثیری از جامعه است و حضور میلیونی طبقات اجتماعی را میطلبد. این گونه انقلاب ها بر خلاف انقلابهای الیتی بسیار خشونت انگیز میباشند و معمولا نیز نتیجهی مثبتی ندارند و جامعه را از چاه به چاله پرتاب میکنند. در این گونه انقلاب ها خشونت موج میزند، چون دولت وجود خود را در خطر میبیند و برای باقی ماندن حاکمیت خود بر جامعه تلاش میکند، بنابراین از هرگونه وسیلهای برای سرکوب معترضان خود استفاده میکند. در اینگونه انقلاب ها باید فشار ساختاری بیش از حد بر توده احساس شود تا توده/ مردم خواهان انقلاب شوند. اینگونه انقلاب ها که در آنها فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بر توده وارد شده، در کشور های با وضعیت مطلوب اتفاق نمیفتد. زمانی که نظام اجتماعی آیندهی خود را در خطر ببیند و احساس کند کاری از دولت موجود بر نمیآید، خواهان اینگونه انقلاب ها میشود نمونه این گونه انقلاب ها در تاریخ به شدت یافت میشود مانند انقلاب۵۷ ایران و انقلاب فرانسه و....
آنقلاب وقتی اتفاق میافتد که بحرانهای بزرگ اجتماعی موقعیتی بیافرینند که در آن «طبقات فرودست نخواهند به نهج قدیم زندگی کنند» و «طبقات فرادست نتوانند به شیوهی قدیم به اعمال قدرت بپردازند»
318
"انقلاب/Revolution"
(1/2)
انقلاب شدیدترین شکل دگرگونی اجتماعی است، که کاملاً ساختار دولت را عوض میکند و شکل دیگری به آن میبخشد. اصولاً میتوان انقلابها را از لحاظ ماهیت و شکلگیری به دو گونه تقسیم کرد. اما پیش از آن شایان به ذکر است که هیچ انقلابی به وقوع نمیپیوندد، مگر مرجعیت اقتدار نزد نظام اجتماعی متزلزل شود، و هیچکس به اندازهی دولتِ وقت نسبت به پدیدهی انقلاب در جامعهی خود مقصر نیست.
318
"آشناییزدایی"
ما نهتنها خویشتن را میسازیم، بلکه جهانی را نیز پدید میآوریم که پدید آمدنشبهدست ما را پنهان میکند. تنهایی اگزیستانسیال است که مفهومِ ''چسبِپیونددهندهیچیزها'' و سنگبستر جهان را القا میکند. ولی چنان زیرلایههای دنیوی و دستساخت انسان پنهان شده و هر لایهآکنده از معانی فردی و جمعیست که ما فقط دنیایی سرشار از روزمرگی و فعالیت های روزمرهی ''آنلایهها'' را تجربه میکنیم.
ما ''درخانهیخود'' محصور جهان باثباتی از اشیا و رسوم آشنا شدهایم، جهانی که در آن همهی اشیا و موجودات چندینوچندبار به هم وصل و پیوسته شدهاند. ما را در بستری گرمونرم و آشنا از متعلقات خواباندهاند؛ دنیای ازلیِ سرشار از پوچی و تنهایی، مدفون و مسکوت مانده و تنها در لحظات کوتاهی از کابوس و پندارههای اسطورهای دهن میگشاید و سخن میگوید.
318
(2/2)
7. وسواس در امنیت ملی: در این کشورها به صورت اجتنابناپذیری یک دستگاه امنیت ملی تحت کنترل مستقیم نخبگان حاکم بوده. این معمولاً ابزاری برای ظلم و ستم است، که در خفا و بدون هیچ محدودیتی عمل میکند. اقدامات آن تحت عنوان حمایت از امنیت ملی توجیه میشود، و زیر سوال بردن فعالیتهای آن خیانتآمیز و/یا حتی وطنفروشانه نشان داده میشود. رفتار دستگاههای امنیتی هیچگونه توجیه اخلاقی ندارد.
8.دین و نخبگان حاکم در هم تنیده شدهاند: برخلاف رژیمهای کمونیستی، رژیمهای فاشیستی هرگز عموماً خود را به عنوان رژیمهای بیخدا در نظر نگرفتهاند. در واقع بیشتر اینگونه رژیمها خود را به دین غالب کشور متصل کرده و ترجیح میدهند خود را به عنوان مبارزان مدافع دین معرفی کنند. این واقعیت که رفتار نخبگان حاکم با دستورات دینی ناسازگار است عموماً در این رژیمها لاپوشانی و ماستمالی میشود. تبلیغات این توهم را تداوم میبخشد که نخبگان حاکم مدافع ایمان و مخالف بیخدایی هستند. در چنین وضعیتی این برداشت را ترویج میدهند که مخالفت با نخبگان قدرت به معنای تهاجم به دین است.
9. تخریب و سرکوب روشنفکران و هنرمندان: آزادی اندیشه و آکادمیک در این رژیمها مخرب “امنیت ملی و آرمانهای دینی” تلقی میشود. دانشگاه ها کاملاً کنترل میشوند، و دانشکدههای غیرقابلاعتماد از نظر سیاسی تخت فشار قرار گرفته و یا حذف میشوند. همچنین معمولاً دستگاهی برای نظارت مستقیم، سانسور، و فیلتر کردن هنرها در نظر گرفته میشود. از نظر این رژیم ها هنر وادبیات باید “منافع ملی و آرمانها” را محقق کنند. در این رژیمها عقاید و دیدگاههای نامتعارف شدیداً سرکوب میشوند.
10. وسواس در مورد جرم و جنایت: بیشتر این رژیمها سیستمهای عدالت کیفری سخت و بیرحمانهای دارند؛ همچنین معمولاً شمار زندانیان نسبت به جمعیت، زیاد است. پلیس اغلب مورد تجلیل قرار گرفته و ستایش میشود و از قدرت کنترلناشدهای برخوردار است، که میتواند منجر به سوءاستفادهی رایج شود. ترس و نفرت از جنایتکاران یا خائنان اغلب در میان مردم ترویج شده و بهانهای برای برخورداری بیشتر پلیس از قدرت نامحدود است.
11. رفیقبازی/خویشاوندسالاری: نخبگان اقتصادیای که در محافل تجاری و نزدیک به نخبگان قدرت هستند، اغلب از موقعیت خود برای ثروتاندوزی استفاده میکنند. این فساد از هر دو طریق میسر میشود؛ از یک سو، نخبگان قدرت از نخبگان اقتصادی هدایا و داراییهای مالی دریافت میکنند، که به نوبهی خود نخبگان اقتصادی را از مزایای طرفداری از دولت برخوردار کنند. از سوی دیگر نیز اعضای نخبگان قدرت در موقعیتی هستند که میتوانند از منابع دیگر ثروت هنگفتی کسب کنند.
12. انتخابات تقلبی: در این رژیمها انتخابات معمولاً به صورت نظرسنجی عمومی قلابی است. وقتی انتخابات واقعی با نامزدها برگزار میشود، معمولاً از سوی نخبگان قدرت منحرف میشود، تا نتیجه مطلوب خود را از آن بگیرند. روشهای متداول شامل اعمال کنترل بر دستگاههای انتخاباتی، ارعاب و محروم کردن رأی دهندگان مخالف از حق رأی، و نپذیرفتن آرای قانونی آنها، و به عنوان آخرین چاره، مراجعهی دستگاه قضایی و اخذ رای موافق آنها به نفع نخبگان قدرت است.
318
"12ویژگی بارز حکومتهای فاشیست"
(1/2)
1. ابزار نیرومند و مداوم ملیگرایی: رژیمهای فاشیستی تمایل دارند که از ناسیونالیسم به عنوان ایدئولوژی هستهای خود استفاده کرده تا ملت خود را علیه دیگر ملل بشورانند. آنها دائماً شعارها، رجزخوانیها، نمادها، سرودها، و سایر ژستهای میهنپرستانه را مورد استفاده قرار میدهند. پرچمها و نمادها در همه جا دیده میشوند، تا آنجا که در اکثر اماکن اداری و یا حتی تاریخی و فرهنگی نیز در معرض دید همگان قرار میگیرند.
2. تحقیر اهمیت حقوق بشر: خود اینگونه رژیمها حقوق بشر را کمارزش و مانعی برای تحقق اهداف نخبگان حاکم میپندارند. آنها به هیچ عنوان اهمیتی برای این امر قائل نیستند، و بیشتر تلاشها در پی توجیه طرفهای پرسشگر است تا رعایت حقوق بشر. با استفادهی هوشمندانه از تبلیغات از طریق به حاشیه بردن و/یا حتی اهریمن نماییدن اشخاص هدف خود، مردم را وادار به پذیرش موارد نقض حقوق بشر میکنند. هنگامی که خشونت گسترده است، تاکتیک آنها استفاده از پنهانکاری، انکار، و اطلاعات غلط است.
3. معرفی دشمنان به عنوان یک عامل وحدتبخش: مهمترین زمینهی مشترک در میان این رژیمها استفاده از قربانی کردن به عنوان ابزاری برای منحرف کردن توجه مردم از سایر مشکلات است. مخالفان فعال این رژیمها به طور ناگزیری به عنوان تروریست برچسب زده میشوند، و بر این اساس با آنها برخورد میشود. (در آینده به این مورد بیشتر خواهم پرداخت)
4. برتری نظامیگری، متمایل به میلیتاریسم: در این رژیمها نخبگان حاکم همیشه مستقیماً با ارتش و زیرساختهای صنعتی پشتیبان آن در ارتباط نزدیکاند. حتی وقتی نیازهای داخلی شدید هستند، سهم نامتناسبی از منابع ملی به ارتش اختصاص مییابد. ارتش، نماد سیمای این کشورهاست. همچنین ارتش دارای تقدس خاصی است و فارق از ایدئولوژی نیست.
5. تبعیض جنسیتی گسترده: فراتر از این واقعیت ساده، مردسالاری در اینگونه کشورها تار و پودی جداناشدنی از بافت جامعه است، و در نتیجه در مراتب بالاتر، نخبگان سیاسی و فرهنگ ملی تحت سلطهی مردان هستند. این رژیمها طبعاً زنان را به عنوان شهروندان درجهی دوم میبینند. آنها به صورت تزلزلناپذیری ضد سقط جنین هستند، و اقلیتهای جنسی را تحت فشارهای گوناگون سرکوب میکنند.
6. یک رسانهی کنترلشده: در برخی از این رژیمها رسانهها کاملاً تحت نظارت و سلطهی مستقیم هستند، و عملاً ابزارهایی هستند برای پروپاگاندا و نزدیک نگه داشتن مردم به بدنهی حاکمیت و/یا حزب مورد نظر، تا مبادا اطلاعات را از رسانههای “بیگانه” دریابند و دیدگاهی متفاوتتر نسبت به مسائل گوناگون پیدا کنند. اغلب صاحبان این رسانهها از قماش حاکمیت هستند، و در پی انتشار آرمانها و اخبار مورد نظر خود هستند.
318
موسیقی برای من به نوعی اگزیستانس است که با آن میتوانم به هرکجا که بخواهم سفر کنم، او مرا از آن_جا_بودگی نجات میدهد. سکون مرگ انسان بودن است. موسیقی مرا از این سکون نجات میدهد.میتوانم سفر کنم و به هرکجا که میخواهم بروم اینقدر عمیق میشوم که گاهی میترسم در عمقش غرق بشوم و دیگر آن_جا_بودگیش برایم بی معنا شود. باز با این حال به خود جرعت میدهم که در این اقیانوس پهناور شنا کنم چون روحم را ارضاء میکند و من را با خویشتن خویش آشنا میکند.
موسیقی روح ادمی را به پرواز وا میدارد، جسمت در اتاقت میماند ولی روحت پرواز کنان از تو دور میشود و چقدر زیباست این صحنه ای اگزیستانسیال
1402-6-15
318
"میل من همواره میل دیگریست "
«کسانی که از لحاظ جاه و مال از من برترند، عادتاً چگونه رفتار میکنند؟»
نمیخواهم بگویم که این دسته از اشخاص آن چه مرسوم است را بر تمایلات خود ترجیح میدهند، زیرا بر ذهن آنها نمیگذرد که جز پذیرفتن آن چه مرسوم است تمایلی داشته باشند. بدین ترتیب، نفس خود را در زنجیری اسیر کردهاند. حتی آن چه صرفاً برای خوشی و تفریح میکنند، از قبیل چیزهایی است که رسم هستند و دیگران نیز میکنند. ذوقهای آنها بسته به ذوق جمع است. انتخاباتشان از میان چیزهایی است که مرسوم و معمول هستند. داشتن ذوقی انفرادی و رفتاری نامرسوم در نظر آنها خیانت است و باید از آن دوری کنند. در راه تقلید از دیگران بسیار چند پیش میروند، و حتی تا حدی از پیروی طبع فردی خود پرهیز میکنند که دیگر طبعی برای آنان باقی نمیماند. استعدادهای انسانی آنان میپژمرند و از گرسنگی میمیرند.
دیگر نمیتوانند چیزی را به شدت بخواهند یا لذتی خاص داشته باشند، و معمولاً اعتقاد و احساسی که زادهی شخص آنها باشد ندارند.
318
ما پادشاه را کشتیم.
سعی کردیم دنیا را تغییر بدهیم
حال تنها چیزی که گیرمان آمده، یک پادشاه جدید است که از قبلی بهتر نیست. اینجا سرزمینیست که برای آزادی جنگیدیم ولی حالا برای نان میجنگیم!
نکتهی عدالت این است که همه وقتی برابر میشوند که مردهاند!
318
چون رژیم در بند دروغهای خودش است، باید همهچیز را جعل کند و وارونه جلوه دهد، باید گذشته را جعل کند، باید حال را جعل کند و باید آینده را هم جعل کند، باید آمارها را جعل کند، باید منکر این شود که یک دستگاه امنیتی فراگیر، غیرپاسخگو و خودسر دارد، باید وانمود کند به حقوق بشر احترام میگذارد و باید وانمود کند کسی را مورد پیگرد و آزار قرار نمیدهد، باید وانمود کند از هیچچیز و هیچکس نمیترسد، باید وانمود کند در هیچ موردی وانمود نمیکند...
318
"مغالطه دوگانه جعلی"
مغالطهای است که در آن شخص تنها حالتهای ممکنی را که خود بیان کرده است را قبول کند و حالت های دیگر را متصور نباشد.
مثال: "دیندارن همیشه در مواجهه با افراد Atheists «خداناباور» این سوال را بیان میکنند که شما به عنوان یک «خداناباور» چگونه میخواهید زندگی کنید؟؟ میخواهید Hédonist «لذتگرا» باشید. و هرکجا و با هرکسی که میخواهید رابطه جنسی برقرار کنید و همیشه در حالت مستی باشید؟"
این گزاره مغالطه دوگانه جعلی است. انگار در زندگی 2 راه بیشتر وجود ندارد یا به خداوند معتقد هستید و زندگی انسانی و اخلاقی دارید یا به خداوند اعتقاد ندارید و زندگی غیر اخلاقی دارید و غرق ذر لذت هستید. در این مغالطه انسان های «خداناباوری» که زندگی اخلاقی و شایسته ای داشتند به چشم نمیآید و همچنین زندگی دیندارانی هم که غرق در لذت و گناه هستند انکار میشود
318
"عقدهی مسیح"
در روانشناسی، اصطلاحی به نام «عقدهی مسیح» وجود دارد. عقدهی مسیح، حالت روانی خاصی است که در آن، فرد مبتلا عمیقاً بر این باور است که برگزیده شده تا نقش ناجی، يا یاریرسان به دیگران را ایفا کند. اما تعریف فوق را میتوان بدین شکل کاملتر بیان کرد:
ذهن افرادی که دچار عقدهی مسیح شدهاند هميشه بین دو حالت در نوسان است؛ يا در توهم این امر هستند که از سوی نیرویی برتر برگزیده شدهاند تا “ناجی” و “قهرمان” دیگران (ملت، سرزمین و...) شوند، و موجبات رهایی مظلوم از دست ظالم را فراهم آورند، و یا در حالت دوماند و در این توهماند که گویی از سوی نیرویی برتر برگزیده شدهاند. پس به ناچار میبایست در زندگی دنیوی، بسیار بیشتر از دیگر افراد متحمل رنج و عذابهای بیشمار و گوناگون شوند، و البته مصائب فوق را برای رسیدن به هدفی خاص با جان و دل پذیرا باشند. بسیاری از دیکتاتورها، و رهبران تندروی کشورهای دارای نظام سیاسی توتالیتر، و/یا کمونیست، و/یا فاشسیت و/یا... (قریب به اکثریت کشورهای جهان سوم)، دچار عقدهی مسیح نوع اولاند. البته، بسیاری از پیروان و هواخواهان ایشان در چنین کشورهایی مبتلا به بیماری عقدهی مسیح نوع دوم هستند. افراد گروه دوم، همان کسانی هستند که به قول برخی سیاستمداران "خودشان انتخاب کردهاند” تا اینگونه زندگی کنند. به زعم این سیاستمداران، گروه دوم برگزیده شدهاند تا علاوه بر رنج و مصیبتهای بی پایان خود، رنج ملل دیگر را هم با هر کیفیتی، ولو به قیمت نابودی خود و خانواده و جامعهشان، متحمل شوند. در این میان، نکتهی قابل توجه تعداد فراوان افراد مبتلا به عقدهی مسیح نوع دوم، نسبت به نوع اول است. ایشان از گروه اول بسیار خطرناکترند؛ از اینروی که گروه دوم، بیتردید بهوجودآورندهی افرادی با عقدههای مسیح نوع اولاند. اما باید دانست که درمان عقدهی مسیح، به ویژه نوع دوم آن، بسیار ساده و کم هزینه است. مطالعه، آگاهی، رهایی از توهمات خرافی، پذیرش اشتباهات و جبرانشان، و همچنین «مواجهه با واقعیت امور»، از جمله راهکارهای اساسی و مؤثر در درمان فرد مبتلا است.
اغلب مبتلایان به عقدهی مسیح نوع اول، همچون معمر قذافی، صدام حسین، انور خوجه، نیکلای چائوشسکو، و بسیاری از نامهای آشنا برای ما، شوربختانه تنها در واپسین لحظات عمر، به هنگام تنبیه توسط ملتهای تحت فرمان خود، و یا مواجهه با شدیدترین مجازاتها و کیفرها متوجه حاد بودن بیماری ویرانگر خود میشوند. در حقیقت، باید گفت که در مراحل پیشرفته، این بیماری روانی واقعاً غیرقابل درمان است. آنچه که بیش از هرچیز قابل تأمل است، هزینه ها و آسیبهای جبرانناپذیر و نابودکنندهی این بیماری بر اطرافیان فرد مبتلا است. قرار گرفتن افرادی از این دست در سطوح کلان مدیریتی، و یا حکومتی، منجر به نابودی منابع مالی-سیاسی و اجتماعی یک کشور، و تباه ساختن زندگی نسلهای بیشمار میگردد.
318
Repost from N/a
«.تهوع درون من نیست: آن را آنجا روی دیوار، روی بند شلوار، در تمام دور و برم احساس میکنم. با کافه یکی است، این منم که درونش هستم»
• تهوع ، ژان پل سارتر
318
"نقد اصل شرطبندی پاسکال"
نخستین نقد: از آن جایی که اعتقاد داشتن به خداوند یک تصمیم ارادی نیست، اگر شخصی خداناباور باشد، بدین معناست که استدلالهایی که به او ارائه شدهاند برایش ضعیف بودهاند و نتوانستهاند آن شخص را قانع کنند که خداوند وجود دارد. حال اگر شخصی قانع نشده باشد، که نمیشود به زور او را باورمند کرد که خداوند وجود دارد؛ حتی اگر این باور به نفع او هم باشد. حال اگر ما با حساب و کتاب تظاهر کردیم که به وجود خداوند باور راسخ داریم، آیا او ما را به بهشت ابدی میفرستد؟ اگر خداوند دانای مطلق باشد، که ما نمی توانیم سر او کلاه بگذاریم. او میفهمد که ما در واقع باور نداشتهایم و فقط بدین سان تظاهر میکردهایم. اگر همین خداوند عادل باشد، ما را به بهشت ابدی نمیفرستد. (یعنی ما ایمان قلبی به خداوند نداشتهایم، اما تظاهر میکردهایم چون به نفع ما میبوده.) پس بر این فرض که خداوند وجود داشته باشد، دانا و عادل هم باشد، به کسی که تظاهر به باورمندی به وجود خداوند میکند پاداشی ابدی نخواهد داد.
دومین نقد: حال فرض میکنیم که تظاهر نمیکنیم، و صادقانه به وجود خداوند ایمان داریم. حال سؤالی پیش میآید: «ما از کجا بدانیم خدایی که وجود دارد، همان خدایی است که ما به او اعتقاد میداشتهایم؟»
در طول تاریخ، مذاهب بسیاری وجود داشتهاند و هرکدام خدای خود را داشتهاند. برای بهرهمند شدن از پاداش ابدی در بهشت، تنها باور به خداوند کافی نیست، بلکه به آداب و رسوم و سیستم اخلاقیای که آن خداوند پایهگذاری کرده است هم باید معتقد و متعهد باشیم. سیستم اخلاقی بسیاری از مذاهب باهم ضد و نقیض هستند، پس این که پاسکال میگوید: «اگر به خداوند معتقد باشیم نتیجهاش بهشت ابدی خواهد بود.»، و این را فقط یک حالت در نظر گرفته است، یک مغالطه است. بر فرض وجود خداوند، ما از کجا بدانیم که خدای ما واقعی است؟ یعنی اگر ما روی خدای اشتباه شرطبندی کرده باشیم، نه تنها به بهشت نمیرویم، بلکه به جهنم ابدی هم خواهیم رفت.
سومین نقد: در حالتی که پاسکال میگوید: «اگر شما به خداوند باور داشته باشید، و او وجود هم نداشته باشد، هیچ چیز را از دست نمیهید.»، چطور میشود چیزی را از دست نداد؟
در حالی که ما فقط یک بار زندگی میکنیم، به جای این که معنای زندگی خود را تعریف کنیم و اهداف زندگی خود را تعیین کنیم، معتقد به خدایی شدهایم که اصلاً وجود نداشته است. خود را از تجربهی یک زندگی اصیل و منحصر به فرد محروم کردهایم. به جای این که در پی حقیقت باشیم، تنها فرصت زندگی خود را در دروغ و خرافات سپری کردهایم. وقتی تنها شانس خود را برای زندگی اصیل از دست بدهیم، و به جای حقیقتجویی دچار وهم و خرافات شویم، چطور میشود گفت که اتفاق خاصی نیفتاده است؟؟!!
318
"پاسکال، اصل شرطبندی"
شرطبندی پاسکال به هیچ عنوان استدلالی برای اثبات وجود خدا نیست
او از منظر Agnosticism(ندانمگرایی) به مسئله وجود خداوند نگاه میکند. او میگویید از آنجای که نمیشود وجود خداوند را اثبات کرد و نه انکار، در صورت تردید عاقلانهترین و منطقیترین کار شرط بندی روی وجود خداوند است.
4حالت وجود دارد:
2حالت برمبنای اعتقاد به خداوند:« یعنی در صورتی که شما به خداوند معتقد باشید و اگر وجود نداشته باشد هیچ اتفاقی نمیافتد اما اگر اعتقاد داشته باشید و او هم وجود داشته باشد شما از پاداش ابدی در بهشت برخوردار خواهید بود.»
2حالت بعدی بر عدم اعتقاد به خداوند است:«اگر به خداوند باور نداشته باشید و او هم وجود نداشته باشد که هیچ اتفاق خاصی هم باز نمیافتد ولی اگر به خداوند اعتقاد نداشته باشید و او وجود داشته باشد تا ابد در جهنم عذاب میبینید.»
حالت اول: اعتقاد به وجود خداوند و وجود نداشتن او= هیچ
حالت دوم:اعتقاد به وجود خداوند و وجود داشتن او=بهشت ابدی
حالت سوم: اعتقاد به عدم وجود خداوند و وجود نداشتن او=هیچ
حالت چهارم: اعتقاد به عدم وجود خداوند و وجود داشتن او=جهنم ابدی
از نظر پاسکال انتخاب خردمندانه اعتقاد به خداوند است اگر خداوند وجود نداشته باشد بعد از مرگ اتفاقی نمیافتد و اگر وجود داشته باشد بعد از مرگ بهشت ابدی نصیب شما میشود و در صورت دیگر اگر به وجود خداوند اعتقاد نداشته باشید و نباشد هیچی ولی اگر اعتقاد نداشته باشید و وجود داشته باشد نه تنها بهشت ابدی را از دست میدهید جهنم ابدی نیز نصیب شما میشود
در اصل شرط بندی پاسکال تصمیم خردمندانه و منطقی برای زندگی، اعتقاد داشتن به خداوند است اگر ما در وجود و عدم وجود خداوند شک داشته باشیم عدم اعتقاد به خداوند از دیدگاه پاسکال یک تصمیم اشتباه است پاسکال میگوید: عقل حکم میکند در صورت تردید به وجود خداوند معتقد بودن را انتخاب کنیم چون انتخابی عقلانی است
( در آینده به نقدهای وارد شده به این اصل میپردازم)
318
Repost from N/a
همهمان کموبیش نقاب میزنیم . چون بینقاب نمیتوانیم در این دنیای خشن دوام آوریم.زیر نقاب یک روح خبیث ، چهرهی طبیعی یک فرشته نهفته است و زیر نقاب فرشته ، چهرهی روح خبیث .
"اول شخص مفرد_اثر هاروکی موراکامی"
-ترجمه مهدی غبرایی-
#日本語aesthetic
---------------------------
@yudaiikonoyume
318
یک پرنده آبی در قلب من است که
میخواهد بیرون بیاید
اما من خیلی به او سخت گیرم
میگویم: اونجابمون
اجازه نمیدم کسی ببینتت
فقط بعضی وقتها آن هم شبها میگذارم بیرون بیاید
وقتی همه خواب هستند
بهش میگم: میدونم که اونجایی
پس ناراحت نباش
سپس دوباره برش میگردانم
اما آنجا کمی آواز میخواند
نمیگذارم کاملاً بمیرد
و ما به این شکل باهم به خواب میرویم
با رازی که بینمان است
و این به اندازه کافی
برای به گریه انداختن یک مرد کافی ایست
اما من گریه نمیکنم
شما میکنید؟!
