درختنشین
前往频道在 Telegram
گذرگاه پیره جادوگری کلاغ بر دوش که با دایناسور شخصی خویش تردد میکرد. در پی نجات ستارگان. اینجا، برای من آیندست. @GrandmotherWillow_bot https://t.me/harfmanrobot?start=5502300261
显示更多伊朗232 375未指定类别
183
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-1230 天
帖子存档
183
+1
اگه زندگی من شبیه پینترستم بود، دیگه به قوه تخیلم نیاز نداشتم تا خوشبختترین دختر دنیا باشم.
183
سحر، ستاره عزیز قلبم.
باید بگم من با گذاشتن حرفهای دوستهام و تعریفهاشون ازم، اینجا، همیشه حس بدی میگیرم، ولی دلم میخواد این یکی باشه، از اون جایی که ممکنه دوباره بزنه سرت و کانال طفلکت رو پاک کنی، و هم به این خاطر که اینجا باشه تا من هر وقت ناامید شدم، یادم بمونه چه جور آدمی در نگاه تو هستم، و چرا زندم و باید زنده بمونم.
دایناسور سبز؟ و سبز ترین آدم جهان؟ هیچکس به قشنگی تو من رو نمیبینه
امیدوارم اندازه یه الف عمر کنی تا هر سال اینطوری غافلگیرت کنم. چون واقعا، رسما و عملا ذوق و خوشحالی تو از قشنگترین چیزهاییه که در طی این عمرم دیدم.
یقین دارم ما از زمان دایناسورها هم دو تا دایناسور دوست بودیم، وگرنه این همه نزدیکی قلبی ممکن نیست.
بوست دارم.
Nobody else ever gets me as well on this earth
Like rock and roll, Marshall's and telly's
Mac and cheese, PB's and Jelly
Some things are better together, and that you and me
بذار به این لیست اضافه کنم هانیبال و ویل، دوایت و مایکل، جرج و هارولد. :»
183
Repost from N/a
دایناسور سبز عزیزم
نمیدونی چقدر خوشحالم که تو رو توی زندگیم دارم. تو یک انسان فوقالعاده زیبا با یه قلب گنده هستی. کاش اینجا بودی تا میتونستم اینقدر بغلت کنم که له بشی. ولی یه روز میام پیشت و تکهتکهت میکنم و اعضای بدنت رو میذارم تو چمدون و با خودم میارم مشهد تا برای همیشه کنارم باشی. نمیدونی لحظهای که کادوهات رو دیدم چه حسی داشتم. قلبم پر از پروانه بود و میخواستم هم از خوشحالی و هم از ناراحتی گریه کنم. خوشحال بودم چون تو رو دارم و ناراحت بودم از اینکه تو کنارم نیستی. ولی مطمئن باش یه روز اونقدر مستقل میشم که هر ماه یه بار میام به دیدنت. اینو بهت قول میدم.
وقتایی که زندگیم تاریک و سیاه میشه یادم میافته که تو هنوز هستی. تو سبزترین آدم جهانی. دلم میخواد لپات رو بکشم اینقدر که ناز و کیات و گوگول و مگولیای. تو خیلی زیبایی خیلی قشنگی خیلی خوشگلی خیلی مهربونی. من تا ابد دوستت خواهم داشت.
183
واااای، بچهها، من به معنی واقعی کلمه میتونم قربون ذوق سحر موقع باز کردن کادوی تولدش بشم.
دلیلم برای زنده بودن؟ دیدن این خوشحالی و ذوق و لبخند کسایی که دوستشون دارم.
من از خودش خوشحالترم الان و در حدی که موقع نگاه کردن ویدیومسیجهاش تو اتاق میپریدم و میخندیدم و اشکی بودم. و با تمام وجودم احساس میکردم زندگی هنوز قشنگیهاش رو داره. :)))))))
183
اینکه بدونم واقعا باعث شادی و حال خوب کسی بودم، باعث میشه حس کنم که رسالتم رو در این دنیا انجام دادم و حالا میتونم در آرامش بمیرم.
183
عاشق این فیلمها و سریالهام که هوشمندانه از کتابی، شعری، نقاشیای نام میبرن و بعد که بری بخونی و ببینی، متوجه میشی به کاراکتر و موضوع فیلم هم مربوطه و باعث میشه بهتر درکشون کنی.
با همین امید، قمارباز رو که تو افعی تهران به شخصیت اصلی هدیه داده میشه، شروع کردم و الان از اینکه ربطی نداشت اصلا، ناراحتم.
183
دلم میخواد تموم نقاشیهای بچههای جهان رو جمع کنم برای خودم و باهاشون دنیای خودم رو بسازم و برای همیشه اونجا زندگی کنم و این دنیای بزرگسالی بیجادو و تخیل و بیرنگ رو رها کنم.
183
=)))))))
انقدر قشنگ بود و پاراگراف دومش انقدر من بود که میتونم از تصور اینکه در دنیای موازی همچین منی وجود داره، گریه کنم.
183
Repost from N/a
تو یه طراح صحنه بودی که توی استودیوی تاریک و کوچیکش طبقه بالای یه کتابفروشی ایده پردازی میکرد و با اینکه شغلش ایجاب میکرد ساعتهای زیادی رو بین آدما سپری کنه ولی تا وقتی که مجبور نمیشد سر صحنه نمیرفت و با آدما زیاد حرف نمیزد.
تو به چیزهای مختلفی علاقه داشتی که مجموع همهی اونها به علاوه قوه تخیل بالات، وجود یه شغل که همهی علایقت رو در بر بگیره سخت میکرد و میشه گفت شغلی هنوز وجود نداشت براش؛ پس تصمیم گرفتی تمام ایدهها و دانش بالایی که توی علوم مختلف و فلسفه و ادبیات داری رو به نحوی به مردم انتقال بدی و راه خیلی زیرکانهای رو برای این انتقال غیرمستقیم انتخاب کردی...
@Treesarefriend برای
183
شما هم از اینکه انقدر سطح طنز میمهایی که اطرافیانتون بهش میخندن پایینه، تعجب میکنید؟ و وقتی که براتون میم میفرستن دلتون میخواد مغزتون رو بذارید تو اسید تا تجزیه شه؟
183
دیگه هیچ انگیزهای برای هیچی ندارم( نمیدونم شاید خوب بشم، یا خودم رو خوب کنم یه روزی)
ولی تنها چیزی که یه ذره قلبم رو روشن میکنه تصور داشتن زندگی یک دانشمند پیر مرموز که تو لندن یه کتابفروشی کوچولو مثل کتابفروشی آزیرافیل داره و صبح تا شب اونجاست و سرش تو کتاباست. و هر روز صبح میتونی ببینیش که با دوچرخش داره میاد و روزای بارونی بخار چایی رو، روی شیشهها میبینی. جایی که بتونم برای یک بار هم شده در کنار دوستام(یعنی نویسندههای مرده و شخصیتهای داستانی و گلها) احساس تعلق و آرامش پیدا کنم.
183
فوقالعاده بود. :*)))
ممنونم پریچهر عزیزم، حالا این آهنگ بهخاطر تو و صدای قشنگت جایگاه ویژهای تو قلبم داره.
