چشمانِ او؛
前往频道在 Telegram
𝗆𝖺𝗍𝗂𝗇 ⸝ 𝗌𝗁𝖾/𝗁𝖾𝗋 ⸝ 𝟣𝟩 ⸝ 𝗂𝗌𝗍𝗉 𝖺𝗇𝗈𝗇 : @matinx_bot
显示更多203
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-330 天
帖子存档
203
و بعد .. همهچیز به ظاهر سرِ جایش ماند؛ او در گوشهای از خانه محو شد ، بیصدا و آرام .. چیزی در آنجا مانده بود که هیچکس دیگر نمیتوانست لمسش کند .
203
آنچه در خانه خاموش شد .چراغ را خاموش کرد و کنار پنجره نشست؛ باران میبارید ، اما او دیگر دستش را دراز نکرد که قطرهای را بگیرد ، فقط سر تکان داد .. آرام و بیصدا ، همانطور که آدمها بعد از شنیدنِ حکمی قطعی سر تکان میدهند . چیزی درونش فرو ریخته بود ، اما نه آنقدر بلند که کسی بشنود و نه آنقدر آشکار که بشود اسمش را گذاشت "شکست" . خانه ساکت بود؛ آنقدر ساکت که میشد صدای خاموش شدنِ یک رویا را شنید ، بیهیچ اعتراض و بیهیچ تقلا .
203
پیش از آنکه خودم گم شوم .شب که میشود ، خانه دهان باز میکند و مرا میبلعد؛ اسم او در گلویم میسوزد، اما جرأت تولد ندارد . روحِ من کجاست؟ در کدام آغوش خاموش شد که اینطور تنهایی در من شعله کشید؟.. من همانجا ماندهام؛ با قلبی که هنوز به نبودنت وفادار است و با امیدی زخمی که هر شب مرا تا مرز فروپاشی میبرد .. اگر صدایم را میشنوی ، قایم نشو؛ من شهر را زیرِ پا گذاشتهام ، با قلبی که آرام نمیگیرد ، با چشمانی که از شدت اشکانِ ریخته نشده تار میبینند و با دستی که به هر دری میکوبد فقط برای یک ذره از مهرت.. بگو عمرِ من کجاست ، بگو کجای این تاریکی پنهانش کردهای ، قبل از آنکه این دیوانگیِ بیپناه ، تمامِ آنچه را که از من مانده را هم ببلعد .
203
میانِ سایـہ و صدا .بزرگشدن ، هیچ نسبتی با بلندتر شدنِ سایهها ندارد؛ بزرگشدن ، لحظهایست که میفهمی نسخهای که جهان از تو میشناسد ، صرفاً پیشنویسی بوده برای دوام آوردن . و آن صدای آهستهای که نیمهشب در سرت نجوا میکند ، تنها حقیقتیست که هنوز جرأتِ زندگی کردن را پیدا نکرده است .
203
میانِ سایـہ و صدا .بزرگشدن ، هیچ نسبتی با بلندتر شدنِ سایهها ندارد؛ بزرگشدن ، لحظهایست که میفهمی نسخهای که جهان از تو میشناسد ، صرفاً پیشنویسی بوده برای دوام آوردن . و آن صدای آهستهای که نیمهشب در سرت نجوا میکند ، تنها حقیقتیست که هنوز جرأتِ زندگی کردن را پیدا نکرده است .
203
واقعیت این است که گاهی اشکها بیدلیل نمیآیند ، فقط از جایی میجوشند که آدم نامش را بلند نمیگوید؛ از همان جایی که یک نفر.. بیآنکه بداند ، تمامِ جهان آن آدم شده است .
203
دلهایی که رأی نیاوردند .سرش را بالا آورد؛ پلکهایش سنگین و خیس بودند انگار تمام شب را گریه کرده باشد .. نگاهش را در نگاهِ او گره زد و آرام پرسید: چرا دنیا هیچوقت به نفعِ ما رأی نمیدهد؟ معشوقهاش نفس عمیقی کشید ، دستش را کمی فشرد و گفت: چون دنیا نامردی کردن را خوب بلد است.. برعکسِ ما که فقط همدیگر را بلد بودیم . کمی مکث کرد و سپس انگشت شصتش را زیر چشمان خیسِ دخترکش کشید قطرات اشک را پاک کرد و با لبخند دردناکی ادامه داد: دنیا به بقا رأی میدهد عزیزکرده.. نه به دلهایی که میخواهند کنار هم بسوزند .
203
سرش را بالا آورد؛ پلکهایش سنگین و خیس بودند انگار تمام شب را گریه کرده باشد .. نگاهش را در نگاهِ او گره زد و آرام پرسید: چرا دنیا هیچوقت به نفعِ ما رأی نمیدهد؟
معشوقهاش نفس عمیقی کشید ، دستش را کمی فشرد و گفت: چون دنیا نامردی کردن را خوب بلد است.. برعکسِ ما که فقط همدیگر را بلد بودیم .
کمی مکث کرد و سپس انگشت شصتش را زیر چشمان خیسِ دخترکش کشیو قطرات اشک را پاک کرد و با لبخند دردناکی ادامه داد: دنیا به بقا رأی میدهد عزیزکرده.. نه به دلهایی که میخواهند کنار هم بسوزند .
203
تقدیر علیهِ ما .گاهی رها کردن ، نه از بیمیلیست و نه از فراموشی؛ از فرطِ دوستداشتنیست که دیگر تابِ دیدنِ شکستنِ او را نداری . حقیقت این است که ما در میانهی یک تناقضِ سهمگین ایستادهایم؛ دو دستی به هم چنگ زدهایم اما جهان با انگشتانِ سرد و بیرحمش میانمان فاصلهای سوزان میاندازد .. آری من دوستت دارم ، چنانکه نفس را؛ اما چه سود ، وقتی هوا مسمومِ تقدیر است؟!
