ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

چرکـ‌نویس

چرکـ‌نویس

前往频道在 Telegram

فقط یه مشت چرک‌نوشته [ورژن بی‌رنگ +افترپلاس] http://t.me/HidenChat_Bot?start=5502519648

显示更多
伊朗234 969未指定类别
125
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+130 天
帖子存档
با من خیال کن.

Childhood home -@shakiibaa.mp34.13 MB

1|1 - Divare Bi Dar - Mohsen Chavoshi (320).mp310.40 MB

فکر به آینده جزئی از وجودم شده است. مدام به فردا فکر می‌کنم. بدون آنکه بفهمم امروزم واقعا چطور گذشت؟ فکر می‌کنم که چه کنم که فردا روزی به بحران‌های پیش رو نخورم. یا اگر خوردم کمترین هزینه را بدهم. به آینده‌ای فکر می‌کنم که هیچ ثباتی ندارد. یا فردا جنگ می‌شود. یا آخر هفته. یا هفته بعد. شاید هم دو هفته بعد. اصلا شاید شانس آوردیم و جنگ نشد. اما همین اما و اگر‌ها و شایدها مدام نشخوار فکری می‌آورد. و بعد هرکار می‌کنم که همه هندوانه‌هایم را باهم بردارم. مبادا یکی‌شان بر زمین بخورد و جنبه‌ای از آینده‌ام جلوی چشمانم محو شود. و یا مدام چیزهایی را کنار هم می‌چینم که فردا روزی اگر فلان شد، اینگونه و یا اگر بهمان شد، این چنین. و مدام و مدام آینده‌ای را متصور می‌شودم که واقعا اندکی از آن به من وابسته است. اگر جنگ شد چه؟ اگر تورم مازاد شد چه؟ اگر کلا نشد چه؟ بعدش چی؟ و افکار و سوالاتِ بی‌جواب پشت سر هم ردیف می‌شوند. سوال‌هایی از دل اضطراب‌ها. در خیال که با اختیارمان می‌توانیم کوه را جابجا کنیم؛ اما حیف که در جبری سنگین گیر افتاده‌ایم. جبر تاریخی، جبر جغرافیایی، جبر سیاسی، جبر فکری و یا حتی جبر وجودی. حال من و شماییم با روزهایی که هیچش معلوم نیست. مثل همه روزهای دیگر، اما محسوس‌تر.

مارس ۱۸۰۸ میلادی، دروازه‌های شهر مادرید برای هزاران نظامی با پرچم‌های آبی، سفید و سرخ بدون هیچ مقاومتی باز شدند. اسپانیا دچار انحطاط سیاسی شده بود. پسر بر علیه پدر شوریده بود و این کودتا کشور را بدون شاه واگذاشته بود. ناپلئون که سرش برای فتح و فتوح درد می‌کرد فرصت را غنیمت دید، دست به فتح اسپانیا آن‌هم بدون خون‌ریزی برد. پدر و پسر هر دو با دستور ناپلئون مجبور به کناره‌گیری شدند تا «ژوزف بناپارت» برادر ناپلئون حاکم اسپانیا شود. در این میان اما، مردمی که اندک اندک جا خوش کردن پرچم‌های سه‌رنگ را در شهرشان دیدند، درونشان دست بر تصمیمی خونین زدند. مقاومت همیشه جایی زاده می‌شود که ظلم بیداد کند و مظلوم جز مقاومت امید دیگری برایش نمانده باشد. و مردم مادرید تصمیم گرفتند تا یا مرگ را انتخاب کنند یا آزادی سرزمینشان را. روز دوم مه ۱۸۰۸ مردم مادرید علیه نظامیان اشغالگر فرانسه شوریدند. مادرید صحرای نبرد شد. مردمی که هیچ پشتوانه نظامی نداشتند در برابر ارتش مستحکم فرانسه. در این میام دو نفر از ارتشی‌های اسپانیا از حکم خود تمرد کردند و برای مردمشان تسلیحات محیا کردند. اما این تدبیر بر آنچه قرار بود بشود، سازگار نبود. نظامیانِ پرچمِ سه‌رنگ، مردمانِ اسپانیا را در شهر مادرید به گلوله بستند. شهر غروب نشده در سکوت فرو رفت. بعد از آن نظامیان فرانسه شورشیان را یکی یکی شناسایی کردند. و دسته‌دسته در سحر سوم ماه می ۱۸۰۸ در مرکز اسپانیا مردم آزادی‌خواه اسپانیا مقابل گلوله‌های اشغالگران فرانسوی گلوله‌باران شدند. سال‌ها بعد نقاشِ اسپانیایی، فرانسیسکو گویا دو اثر با نام‌های دوم مه ۱۸۰۸ و سوم مه ۱۸۰۸ را به یاد جانفشانی آزادی‌خواهان اسپانیایی به تصویر کشید. اما این اثر او، «نقاشی سوم مه ۱۸۰۸» به یکی از ماندگارترین شاهکارهای رومانتیسیسم تاریخ تبدیل شد. یک اثر همیشه زنده که آن سوی سکه جنگ و نبرد را روایت می‌کند. مقاومت اگرچه تصمیمی شجاعانه است، اما همانقدر هم خونین است.

El tres de mayo de 1808 en Madrid
El tres de mayo de 1808 en Madrid

• The Man in the Iron Mask •
• The Man in the Iron Mask •

حافظ می‌گوید: «صلاح کار کجا و من خراب کجا؟» و من به انتخاب‌هایم فکر می‌کنم. به باختن‌ها و نشدن‌ها. به گل‌خودی‌های زندگی‌ام. به ستاره‌های شانسی که خاموششان کردم. به چاه‌هایی که با سر درونشان پریدم. به حصارهایی که با جان و دل خود را درونشان بند کردم. به نیمه خالی لیوان. به راه‌های نرفته. و همه آن چیزهایی که خودم، باعثش شدم و کسی جز من نباید تقاصش را بدهد. به منطق‌هایی که هیچ‌وقت نتوانستم با آن‌ها کنار بیایم. به فکرهایی که هیچ‌وقت نتوانستم به آن‌ها پایان دهم. به درب جهنمی که با اشتیاق به روی خود بازش کردم. به بهشتی که دست رد زدم. و حالا در یک «نمی‌دانم» بزرگ گیر افتاده‌ام. آنکه این نداستن، خود ردایی دروغین است برای نشدن‌های دیگر؟ یا فقط یک «نمی‌دانم» واقعی است؟

Hamrahe Khak Arreh Mohsen Chavoshi.m4a4.96 MB

برای آنکه بدانی چه کرده ای با ما بنوش جرعه‌ای ای دوست، از سبوی خودت

• Stay •
• Stay •

• If I Had Legs I'd Kick You •
• If I Had Legs I'd Kick You •

داستان اصولا برای تغییر دراماتیکِ انتهایی، باید یک نیروی ‌مخالف داشته باشد که در پس مقابله با این نیروی مخالف، شخصیت با روابط عِلی معلولی روندی را طی کرده و درام را شکل دهد. حال این نیروی مخالف می‌خواهد یک شخصیت باشد، یک شیء باشد یا یک وضعیت. که مطابقا همه این‌ها باید طبق منطقِ در داستان هویت داشته باشند. فیلم از ابتدا یک صورت مسئله‌ای به ما می‌دهد که جز ابتدا و انتهای داستان دیگر ردی از آن نمی‌بینیم و فیلم‌نامه در همان سطح، صرفا به آن می‌پردازد. درصورتی که این صورت مسئله همان عنصری است که در مواجهه با وضعیت پیش‌آمده در ادامه فیلم -که هیچ منطقی برای شکل‌گیری آن وجود ندارد- باید دچار شکل گیری روند و در انتها، تغییر دراماتیک شخصیت را با خود داشته باشد. اما اصولا سازنده اثر دوست داشته یک مزخرف را روی پرده سینما ببرد. برای همین ۹۰ملیون دلار خرج کرده تا بدانیم سال‌ها در اشتباه بوده‌ایم و سیاه‌چاله‌ها در حقیقت درون کره زمین شکل می‌گیرند و نه در فضا. عالی.

یک ساعت و نیم مزخرف.

• The End of Oak Street •
• The End of Oak Street •

Mohammad-Motamedi-Paeez-320.mp37.98 MB

ما پشت آنچه از واقعیت می‌خواهیم، پنهان و اندک اندک عاشق آن برساخت دروغین می‌شویم. مغز آدمی کارش کریستال‌سازی است. از بدترین عناصر خلقت می‌تواند بهترین تلقینات را برایت بسازد و تو دوستش خواهی داشت چون این‌گونه آن زخم‌های درونی‌ات التیان می‌یابند. اما حیف که چقدر آدمیزاد طفلکی‌ است. از چیزی بر خود التیام می‌آورد که هیچ واقعیتی ندارد. خود را عاشق چیزی می‌کند که فقط در خیالاتش وجود دارد. و روزی که حقیقت بر او عریان شود، زخم‌های التیام شده او، دهن باز می‌کنند و چرک‌هایی زهرآلود از آن روان می‌شود. و آن روز دگر کار از کار گذشته. تو اسیر چیزی هستی که مدام تو را بیشتر زخمی می‌کند. تو مدام از او بیشتر التیام می‌خواهی و آن بیش از پیش فقط به تو زخم‌های عمیق هدیه می‌دهد. و آن وقت تو تبدیل به کسی می‌شوی که دگر هیچ نتواند برای ادامه دادن. زخمی، بی‌جان و ناامید. دست و پایی می‌زنی برای آنکه کمی از آن دروغ‌هایت را به واقعیت نزدیک کنی. اما دریغ که واقعیت چیزی دیگر است.

آمدم یاد تو از دل به برونی فکنم دل برون گشت ولی یاد تو با ماست هنوز

• Eternal Sunshine of the Spotless Mind •
• Eternal Sunshine of the Spotless Mind •

کاش بی‌خیال از دنیا، امشب نجف بودم.