896
订阅者
无数据24 小时
+107 天
+8930 天
帖子存档
7tct7cf7t7ctc7xf6f 7fcf ug ug ug ug g g گو. Ugu gvg7vg77vggv77vggvuu
AWOOOGA! Look at those SEXY curves 👀👀. Couldn't expect less than the city of POETRY and ART ©. Yet another win for our 400 billion years of aryan culture™. Such innovation, such engineering, such marvelous A E S T H E T I C S. I bet those new money Tehranis could construct such an amazing natural wonder. heh! can't blame them. it was us who were poets n shit after all.
The Goddess movement is a revivalistic Neopagan religious movement which includes spiritual beliefs and practices that emerged primarily in the United States in the late 1960s and predominantly in the Western world during the 1970s. The movement grew as a reaction both against patriarchal Abrahamic religions, which exclusively conceive their gods as males who are referred to using masculine grammatical articles and pronouns, and secularism. It revolves around Goddess worship and the veneration for the divine feminine, and may include a focus on women or on one or more understandings of gender or femininity.
あぁ 今夜 僕の部屋に来ないかい あぁ遠い灯よ
Aa konya boku no heya ni konai kai nani mo naikedo
Oh, will you come to my room tonight? Oh, distant lights
季節の終わり そして 広がる涙
Kisetsu no owari soshite hirogaru namida
The end of the season, tears are being scattered
This is basically how 99% of all Mark Fisher wrote sounds to me.
It's called Speculative Realism, T. You don't even need a rigorous methodology to philosophize in this shit. You just say some stupid fucking metaphysical gabble and back it up with :"I don't man... This is how I speculated it!". All the new kids love it. Lotta money in this shit!
در این روزهای پایانی و بسیار حساس سپتامبر، خامنهای مدام در حال شنیدن آلبوم The Glow Pt. 2 میباشد و وقتی به لاینِ
I could not get through September without a battle
میرسد، اشک میریزد.
In 1956 Asimov wrote a short story about AGI and the future of mankind up the point of the heat death of the entire universe.
Asimov thought that The Last Question, first copyrighted in 1956, was his best short story ever.
My only question is why in a canon full of philosophers
all with a keen insight of the human soul
it's Philipp Mainländer who gives me the creeps
چرا از ما بدشان میآید؟ چند نفر این را پرسیدند اما پاسخ منسجمی دریافت نکردند. آیا «آنها» از «ما» بدشو میآید چون از ۷۵ درصد منابع دنیا استفاده میکنیم در حالی که تنها ۲۰ درصد جمعیت کره زمین را شکل میدهیم؟* چون بغداد و بلگراد را بدون به خطر انداختن جان حتی یک آمریکایی بمباران میکنیم؟ چون فرهنگ تهی، طعنهآمیز و بدمنشی را به جهان صادر میکنیم؟ ویدئوگیمهایی درباره مرگ، فیلمهایی درباره مرگ، برنامههای تلویزیونی درباره مرگ، کالاهایی که مردهاند و موسیقیای که روح را میکشد؟ چون متن تبلیغات را بالاترین شکل هنر خود قرار دادهایم؟ چون «آزادی» را آزادی خود برای حکمرانی و تسلیم شدن به پول تعریف میکنیم؟
سیاستمداران گفتهاند که «آنها» به ما و سبک زندگیمان حسادت میکنند و به همین دلیل میخواهند آن را نابود کنند. حسادت؟ بله چرا که نه؟ کل نظام سرمایهداری جهانی بر پایه حسادت بنا شده است. باید هم این طور باشد. بدون حسادت میلی شکل نمیگیرد و بدون میل، دلیلی برای خرج کردن. بدون دلیلی برای خرج کردن هم فروپاشی سرمایه جهانی صورت میگیرد. اما پس چرا مدیران تبلیغات، طراحان مد، تیمهای ورزشی و هنرمندان باید این شرم عجیب و بیحساب و کتاب را احساس کنند؟
و چرا تروریستها حاضر بودند بمیرند فقط به این خاطر که به ثروت ما، سبک زندگیمان و آزادی ما برای خرید، خرج کردن و و بریز و بپاش حسادت دارند؟ این به چه معناست؟
بعد از هولوکاست (یا هیروشیما یا گولاگ)، برخی فیلسوفان این را مطرح کردهاند که دیگر نمیتوان هنر یا شعری را خلق کرد. اما گویا آنها اشتباه میکردند. ما دوباره شعر و شعرگویی داریم. ممکن است همان معنایی را که قبلا داشته است را نداشته باشد، شاید اصلا معنایی دیگر نداشته باشد، اما داریمش. و چه کسی میتوانست در دروازه Buchenwald یا Treblinka** خواب ببنید که روزی ما تبلیغات Nike یا سریالهای سیتکام درباره وکلا خواهیم داشت؟
آیا قرار است هیچ معنایی از دل حادثه یازده سپتامبر بیرون بیاید؟ بدون معنابخشی، تراژدی به جای رسیدن به کاتارسیس، به سادگی به افسردگی و اندوه بیپایان منجر میشود. رهبرهای ما به دنبال «فیصله دادن» هستند، شاید با کشتن کلی کودک افغانستانی، شاید هم با یک جنگ صلیبی جدید علیه ساراسنها و البته با بازگشت به وضعیت عادی. با طفره رفتن از معنابخشی به آنها «نشان خواهیم داد». ما خواهیم خوابید زیرا حق ماست که به روی سردرگمی و شرم و بیدار نشویم.
ولیکن این خواب ما با آشفتگی همراه خواهد بود. مجبور میشویم «چند آزادی را قربانی کنیم» تا اصل آزادی را حفظ کنیم. مجبور خواهیم شد بترسیم و نفرت بورزیم. اما ظرف چند هفته یا ماه، حتی ترس و نفرت را نیز دفن خواهیم کرد و تمام آن احساسات را به تصویرها، به چشم شیطانی رسانهها یا همان ناخودآگاه برونریخته خود تبدیل کنیم. دوباره سیتکامهای کمدی، رپ گنگستری و جدل و بحثهایی درباره حقمان برای دانلود رایگان همهی اینها به کامپیوترهای خانگیمان خواهیم داشت. دوباره آن هواپیماها را پرواز خواهیم داد و اجازه میدهیم آسمانهای «ما» را با صدا و مواد سرطانزا آلوده کنند. شرم خود را پشت سر خواهیم گذاشت. این انتقام ما خواهد بود. معنابخشی ما. تشکیلات اخلاقی ما.
* ارقام مبالغهآمیز هستند اما این نکته که کشورهای جهان شمال چند برابر سهم جمعیتی خود انرژی مصرف میکنند حقیقت دارد.
** نام کمپهای متمرکز آلمان نازی میباشند.
.
چند روز پس از واقعهای که رخ داد، نیویورک تایمز مقالهای را در رابطه با «صنعتِ» تبلیغات و بحرانی که در گریبانش است چاپ کرد. نه صرفا در رابطه با زیلیونها دلاری که در روز فلان و بهمان میشود، بلکه مربوط به یک اثر عجیب؛ ناگهان به نظر میرسد که اصلا خود عمل تبلیغ کردن غیر ممکن شده است. انگار که بسیار «نامناسب» است که طبق معمول محصولات، با تمام آن جیغزدنها و کنایهها، تمسخرها و استهزاها، شهوتپرستی و نگاههای دزدکی جابهجا شوند. با نفرت و حسرتی که نقابِ فشن را زده و با طمعی که با نخنمایی در لباس آزادی انتخاب پنهان شده است.
مرگ و تراژدی هر روز و هر دقیقه رخ میدهد. نه تنها در جهان سوم گذشته، بلکه حتی در نیویورک و آمریکا. پس چرا پیش از این تبلیغات برای کسی شرمآور جلوه نمیکرد؟ رسانهها (که قادر نیستند بدون بالا آوردن کلیشهای، حرفی را کامل بزنند) اکنون از بیدار شدن یک غول خفته صحبت میکنند (این که ما دیگر اجازه تروریسم را نخواهیم داد و ...). اما این خواب چه بود؟ و چه معنایی میدهد که بر روی حسی از شرم بیدار شویم؟
هفته پیش به نظر میرسید که ما مایل بودیم اقرار کنیم که والاترین ارزشهای اجتماعی ما با کدهای قیمتی (که خرافاتیها به آن «نشان شیطان» یا «پیامبران نابودی» میگویند) قابل ابراز است. ولیکن این هفته ما شرمساریم. در یک مصاحبه نیویورک تایمز، یک طراح فشن از این که کارهایش ارزشی دارند ابراز تردید کرد و برایش سوال بود که آیا میتواند به همین منوال ادامه بدهد یا خیر.
صنعت فشن هم شرمسار است. هالیوود نیز شرمسار است. حتی رسانههای خبری هم نوعی تمایل گذرا به آراستگی، متانت و نجابت از خود نشان دادهاند.
آیا قرار است که ما این شرم را از خلل سطحینگریهایمان، بدمنشیهایمان، طعنهزنیهای پست مدرنیمان، جنون مصرفگراییمان، نفرتمان از بدن و طبیعت، شیفتگیمان به ابزارها و «اطلاعات»، فرهنگ عامه متزنزلمان و هنر و ادبیات تهی و بیمارگونهمان حس کنیم؟ یا میبایست از تمام اینها تحت لوای «آزادی» و «سبک زندگیمان» دفاع کنیم؟
رهبرهایمان به ما میگویند که به شیوه معمول زندگی برگردیم (البته بعد از یک دوره زمانی شایسته برای سوگواری) و این اطمینان خاطر را می هند که به این اتفاق اهمیت زیادی خواهند داد و تمام نفرت و میل ما برای انتقام را به کار خواهند بست و نقش میانجی را با نیروهای اشرار را ایفا خوتبهند کرد. اما شیوه معمول زندگی به چه شکل است؟ چرا چنین شرمی را حس میکنیم؟
کودکان مدرسهای (باز هم طبق گزارش نیویورک تایمز) از معلمهایشان میپرسند که این چه معنی میدهد که تروریستها حاضرند بمیرند و خودشان را بکشند؟ و معلمها از این پرسش طفره میروند و میگویند: «ما نمیفهمیم». مدیران تبلیغات هم نمیفهمند؛ آنها سرگرداناند. بیدار اما گیج شده توسط یک بجران معنا. هفته پیش تمام معانی را میشد از طریق پول بیان کردند. چرا قتل ۵۰۰۰ نفر باید معنیِ معنا را تغییر دهد.
یک شرکت لباس ایتالیایی بسیار شیک از مرگ برای فروش محصولاتش استفاده میکند. عکسها و حتی بیلبوردهای بزرگی که طراحی شدهاند که با نشان دادن مردمی که از ایدز دارند میمیرند و یا در صف انتظار اعداماند، پلیورهای پشمی بفروشند. آیا این شیوه معمول زندگی است؟ آیا باید به آن بازگردیم؟
برای چند روز هیچ موسیقیای در خیابانها شنیده نمیشد. هیچ بلندگویی با بیس بالا، هوا را نمیلرزاند. هیچ سرود نفرتی نسبت به زنان و همجنسگرایان طنینانداز نبود. هیچ گروه کری در خیابان مدیسون سرودهایی درباره لذتهای آسمانی کالاها یا تعطیلات در میان رنج بردن دیگران نمیخواند.
برای ساعاتی یا روزهایی، هیچ توضیحی رسمی از این اتفاق ارائه نشد. هیچ شعار یا لوگویی در رسانهها دیده نشد. هیچ توضیحی. هیچ معنایی. ما نظارهگر ابری بودیم که در شهر به حرکت در آمد؛ ابتدا به سمت شرق و بروکلین، سپس به سوی غرب منهتن و نهایتاً باز به سمت شرق. با آن بوها و غبار سمآلود اطراف ماه، کابوسی درباره اهمیت مرموز و خفیه ابر شکل گرفت: ارواح خشمگین و سرگشته در یک ابر سفید عظیم. و ما آن ابر را درون خود تنفس کردیم. هرگز از ریههایمان خارج نخواهد شد. چیزی که ابر میخواست، یک توضیح بود. طلب معنا.
اما روز بعد، توضیح رسمی ارائه شد؛ رسانهها جواب خود را یافته بودند (یا شایدم این جواب را به خوردشان دادند): «حمله به آمریکا»، به آزادی ما، به سبک زندگی ما، توسط «ترسوهایی عملیاتی شد که به هیچ وجه ترسوی «فیزیکی» نبودند (همانطور که یکی از مقامات در نیویورک تایمز توضیح داد). شاید اما ترسوی اخلاقی بودند؟ آن مقام چیزی در این باره نگفت.
بحران معنا
Peter Lamborn Wilson
ترجمه از خودم.
نویسنده در زمان حملات یازده سپتامبر در نیویورک حضور داشت و این متن را یک هفته پس از حملات نوشت.
تصویر: کاور آرت آلبوم The Disintegration Loops از William Basinski. آلبومی که در صبح یازده سپتامبر به سرانجام رسید و کاور آن غروب آن روز بر فراز نیویورک را به تصویر کشیده است.
