ch
Feedback
(Ribcage)

(Ribcage)

前往频道在 Telegram

دفترچه یادداشت. نامه بنویسید: @Victalkbot لطفا برای انتشار متن‌های چنل، از گزینه فوروارد استفاده کنید. کپی اَخه. (پیام تبلیغ و لینک چنل برای اینجا گذاشتن هم قطعا بی‌پاسخ می‌مونه)

显示更多
297
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+530 天

数据加载中...

标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
10月 '24
十月 '24
+10
在0个频道中
九月 '24
+16
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+14
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+22
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+17
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+23
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+16
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+51
在4个频道中
Get PRO
二月 '24
+35
在3个频道中
Get PRO
一月 '24
+243
在4个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
20 十月0
19 十月0
18 十月0
17 十月0
16 十月+1
15 十月0
14 十月0
13 十月0
12 十月0
11 十月0
10 十月0
09 十月+1
08 十月+1
07 十月0
06 十月+2
05 十月0
04 十月+2
03 十月0
02 十月+1
01 十月+2
频道帖子
غم و آشفتگی به تو می‌آد. طوری که می‌لرزی و سیگار می‌کشی، خوب روی تنت می‌شینه. اشک‌هات وقتی پایین می‌ریزن، تبدیل به ذره‌های نقره‌ای می‌شن و می‌رن زیر پوستم.

2
没有文字...
124
3
غم و آشفتگی به تو می‌آد. طوری که می‌لرزی و سیگار می‌کشی، خوب روی تنت می‌شینه. اشک‌هات وقتی پایین می‌ریزن، تبدیل به ذره‌های نقره‌ای می‌شن و می‌رن زیر پوستم.
1
4
Don't waste your time on me you're already the voice inside my head.
127
5
"نزدیک‌های نیمه‌شب بود که خودمونو به ساحل رسوندیم. می‌دونم به یاد می‌آری که کفش‌هامون رو دستمون گرفتیم و مدت‌ها روی مرز بین ماسه ها و آب دریا قدم زدیم و صحبت کردیم. حالا، احساس می‌کنم دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم ذره های شن رو از روی روحم پاک کنم و پایین بریزم."
187
6
یه نفر روی صدای تو خراش انداخته. یه نفر یکی از انگشت‌هات رو از بیخ بریده. یکی انگشتش رو محکم و عمیق توی گوشت فرو برده و پرده‌اش رو از هم شکافته. یه نفر دست‌هات رو انقدر محکم بسته که رد طناب هیچ‌وقت از روی پوستت نرفته. یکی توی سرت فرو کرده هیچ چیز واقعی نیست. که هیچ‌وقت نمی‌تونی فرار کنی.
184
7
کم کم خودم رو باز می‌کنم. از جایی وسط قفسه سینه‌، انگشت‌هام رو توی بریدگی محو پوستم قلاب می‌کنم و به طرفین می‌کشم. برخلاف تصوراتت، خونی توی صورتت نمی‌ریزه. اگه سرت رو نزدیک‌تر ببری، بوی چمن و خاک به مشامت می‌رسه. اگه با دقت‌تر نگاه کنی، می‌بینی که درخت‌ها رشد می‌کنن و سقوط می‌کنن و با خاک یکی می‌شن. سنگ قبرها تکه تکه می‌شن و نور هربار روی شکاف‌هاشون می‌باره. گله گرگ‌ها هر شب برمی‌گردن. روی تپه ها زوزه می‌کشن و جنازه‌هارو می‌درن، تا وقتی چیزی جز استخون باقی نمونه. تیزی استخون‌های خورد شده همیشه از درون توی پوستم فرو می‌رن، دردی که همیشه ازش شکایت می‌کردم.
172
8
"بعد، شروع کردم به تصور کردن یه خونه با تو. جایی که تو بین دیوارهاش راحت و آسوده می‌خوابی. کابوس‌ها و وقفه های بین خوابت تا ابد ناپدید می‌شن. جایی که هروقت بهش برمی‌گردی، آلودگی‌هات رو می‌شوره و ذهنت رو درخشان می‌کنه. جایی که کاناپه های راحت و اشیاء دوست داشتنی داره، چیزهایی که بهشون عشق می‌ورزیم. جایی که هر عصر، نور طلایی خورشید رو درون خودش می‌کشه. مکانی برای من و تو. چیزی که روح سرکش هردومون رو به افسار بکشه و نرم کنه."
160
9
没有文字...
143
10
"الان دیگه می‌دونم اگه چیزی نیستی، حتی اگه خودت رو جمع و جور کنی و توی قالب اون چیز بریزی درست نمی‌شی. حتی اگه کاملا شکلش رو به خودت بگیری. حتی اگه فکر کنی خط و خطوط و شکستگی‌ها بخشی از تو ان. شکل واقعی تو همیشه جایی بیرون می‌زنه. همیشه جایی توی صورتت می‌خوره که نمی‌تونی توی قالبت بمونی."
772
11
I was in the bathroom, I was in your bathtub sinking Could you tell me something, could you come and find me
168
12
می‌ترسم اگه دندون‌هام رو خیلی محکم روی هم فشار بدم، بشکنن و پایین بریزن. می‌ترسم اگه خون روی زبونم رو بیرون تف کنم، از روی آسفالت تبخیر بشه و تو نفسش بکشی، تا توی ریه‌هات شاخه‌هایی بالا بیان که نفست رو تنگ می‌کنن و شب‌ها توی پوستت فرو می‌رن. می‌ترسم همه این کابوس‌ها از لا به لای ناخن‌هام فرار کنن و بین موهای تو گره بخورن. می‌ترسم اگه یه روز همه چیز برعکس بشه، که مجبور بشم روی آسمون سکندری بخورم، خاک‌های نم دار زیر درخت‌هارو ببوسم و وقتی از تخت بلند می‌شم، تو هم ناپدید بشی.
155
13
یه گلوله توی صورتت، برای اینکه پوزخند‌هات و رنگ چشم‌هات بیرون بپاشن. یه گلوله توی قفسه سینه‌ات، چون می‌خوام بخشی از من که اونجا گیر افتاده رو بیرون بکشم. یه گلوله توی رون راستت، چون می‌خوام رد لمس‌ها ناپدید و نابود بشه. مبل زیر تن تو، تا آخر دنیا خونی و سیاه می‌مونه.
226
14
"آره. ای کاش زودتر ملاقاتت می‌کردم. اما نه چون ورژن کمتر آسیب دیده تر و رنگی تر تورو می‌خوام. چون دلم می‌خواست هرجا که پوستت پاره می‌شد و احساساتت بیرون می‌ریخت، لب‌هام رو روی بریدگی نگه دارم و در آغوش بگیرمت‌."
134
15
没有文字...
135
16
"و اگه من تموم چیزهایی‌ام که دوست دارم، من از بین رفته و درهم شکسته‌ام. من آشفته و درهم آمیخته‌ام. من خشمگینم و تیز. من بازتاب ابرهای صورتی رنگ آسمون توی شیشه عینکتم."
172
17
1|4 - Slipknot - Steinza (320).mp3
180
18
فردا صبح وقتی کنار تو بیدار می‌شم، جسمت رو چسبیده به خودم احساس نمی‌کنم. سرم رو که می‌چرخونم تو هنوز همینجایی. غرق خواب و با اخم های فرو رفته در هم، انگار بین رویاهات با چیزی می‌جنگی. دستم رو روی دستت می‌ذارم اما چیزی‌ احساس نمی‌کنم. از جا بلند می‌شم. از پنجره پایین می‌افتم. روبروی صورتت فریاد می‌کشم. پوستم رو پاره پاره می‌کنم. کتاب‌هات رو پایین می‌ریزم. تو بیدار نمی‌شی. بین ملافه هات می‌چرخی و رو به دیوار می‌خوابی، رویاهات رو چپه می‌کنی. مثل تموم وقت‌هایی که می‌خوابی، تند و کوتاه نفس می‌کشی و سینه‌ات نامنظم بالا و پایین می‌شه. من کنارت می‌شینم. برای دقیقه‌ها و ساعت‌ها. وقتی بالاخره بیدار می‌شی، با نارضایتی دستت رو به جای خالی من روی تخت می‌کشی. سرجات که می‌شینی، خم می‌شم تا پوستت رو زیر لب‌هام لمس کنم. هیچی احساس نمی‌کنم. هیچی احساس نمی‌کنم. هیچی احساس نمی‌کنم. تو هم نمی‌کنی. چشم‌هات انگار قادر به دیدن من نیست، پوستت لمسم رو نمی‌چشه و روحت حضورم رو احساس نمی‌کنه. وقتی تخت رو ترک می‌کنی، نمی‌فهمی من رو پشت سر خودت جا گذاشتی. به پوست بی‌نقص تو، موهای آشفته و فرو رفتگی‌های بالا تنه‌ات نگاه می‌کنم. دلم می‌خواد خودم رو بین جزئیاتت دفن کنم. من برمی‌گردم و خودم رو دوباره زیر پتو پنهان می‌کنم. می‌خوام بخوابم. شاید وقتی که بالاخره بیدار می‌شم، دوباره احساس کنم. نیاز دارم که احساس کنم.
182
19
فردا صبح وقتی کنار تو بیدار می‌شم، جسمت رو چسبیده به خودم احساس نمی‌کنم. سرم رو که می‌چرخونم تو هنوز همینجایی. غرق خواب و با اخم های فرو رفته در هم، انگار بین رویاهات با چیزی می‌جنگی. دستم رو روی دستت می‌ذارم اما چیزی‌ احساس نمی‌کنم. از جا بلند می‌شم. از پنجره پایین می‌افتم. روبروی صورتت فریاد می‌کشم. پوستم رو پاره پاره می‌کنم. کتاب‌هات رو پایین می‌ریزم. تو بیدار نمی‌شی. بین ملافه هات می‌چرخی و رو به دیوار می‌خوابی، رویاهات رو چپه می‌کنی. مثل تموم وقت‌هایی که می‌خوابی، تند و کوتاه نفس می‌کشی و سینه‌ات نامنظم بالا و پایین می‌شه. من کنارت می‌شینم. برای دقیقه‌ها و ساعت‌ها. وقتی بالاخره بیدار می‌شی، با نارضایتی دستت رو به جای خالی من روی تخت می‌کشی. سرجات که می‌شینی، خم می‌شم تا پوستت رو زیر لب‌هام لمس کنم. هیچی احساس نمی‌کنم. هیچی احساس نمی‌کنم. هیچی احساس نمی‌کنم. تو هم نمی‌کنی. چشم‌هات انگار قادر به دیدن من نیست، پوستت لمسم رو نمی‌چشه و روحت حضورم رو احساس نمی‌کنه. وقتی تخت رو ترک می‌کنی، نمی‌فهمی من رو پشت سر خودت جا گذاشتی. به پوست بی‌نقص تو، موهای آشفته و فرو رفتگی‌های بالا تنه‌ات نگاه می‌کنم. دلم می‌خواد خودم رو بین جزئیاتت دفن کنم. من برمی‌گردم و خودم رو دوباره زیر پتو پنهان می‌کنم. می‌خوام بخوابم. شاید وقتی که بالاخره بیدار می‌شم، دوباره احساس کنم. نیاز دارم که احساس کنم.
1
20
没有文字...
163