عــزیزکرده بــدون نــعنا
前往频道在 Telegram
3 196
订阅者
-224 小时
+137 天
+2130 天
帖子存档
Repost from نـعناع بـرفی هیـونگ
حاضر بودم به آغوش خاک بیفتم اگر برای بار آخر میگفتی که هنوز رقص نبضِ نگاهت روی تن برفـت میچرخه عزیز زاده.
مقصود، نفس گرفتن از نگاهت بود! که همیشه گذری سطحی توی نگاهم داشت و اجازهی بیان گرمیِ جریان گرفته تویِ رگه های به سرخی رفتهاش رو نمیداد، چون خسته شده بود ژنرال غمزاد من.. درست نمیگم؟!
میبوسیدم هر شب اگر بودی، اون تاروپود محبوسِ توی گلوتو که شنیدنشونو ازم دریغ کردی، همون پژواک روحنوازی رو که به گوشم نرسید.
نگفته بودم که گره خورده حضورم به حضورت قلب؟!
نگفتم جلوی تمام دلدادههای سرشکسته ای که به انتظار فرصت بودن به زانو میفتم برای پرستش معبودم؟ گفته بودم! شنیدی دونهی برفتو ولی چیشد که از یاد بردنش انقد آسون شد برات..؟!
توهم بود اینکه برمیگردی! توی رویای مه گرفتهم نوشته بودم برمیگردی که برفخستهت غرق تنهایی نشه..
ولی در پایان، قلب کبودم از چیزی جز سـوگ لبریز نشد. به خیال اینکه گرمای دستات وادارت کنه پی سرمایی بگردی که اخیرا خودشو ازت رونده بود دستامو از توی دستات بیرون کشیدم.
رنگ باختم به سردی نگاهت قلب.. و نفهمیدی که لابهلای امواج تاریک طـرههای سیاه رنگت دفنـم کردی!
به عقب برمیگردم و از خودم میپرسم چرا تو هر پله ای از ناامیدی ، باز هم این تویی که منتظر ، چشم به راهم بودی؟
خیلی جالبه که هر دفعه تنها کسی که باید تو همچین موقعیت هایی قرار بگیره منم و این چرخه بار ها و بار ها تکرار میشه.
سه سال گذشته از اولین باری که غرقِ تاریکی بودم و تو همون روز ها ، زندگی رو بهم برگردوندی ، نورم شدی ، راهِ نجاتو نشونم دادی ، رنگ دادی به منِ خاکستری و حالا علاوه بر اون تو رو هم گم کردم قلب و حالا تیره ترین دونه برفِ زمستونم.
از نیمه شب گذشته و من به این فکر میکنم که کاش میدونستی چقدر بهت محتاجم و چقدر نیازی تو این روزای تاریکم و در آخر ، کاش تو اینجا بودی.
وقتی دلتنگ شدی برگرد و من رو تو تک تک کلاویه های پیانوی خاک گرفته و قدیمیِ این خونه لمس کن ، تو تمامِ قاب عکس های رها شده روی میز نگاهم کن ، تو ورق به ورق کتاب های روی میز چوبیِ خاک خورده که روی هم گذاشتمشون من رو مثل یک راز زیر لب نجوا کن و با هر تیک تاک ساعتی که تو سکوت این خونه به گوشت میرسه بوسه هام رو روی اجزای صورتت حس کن. دفتر آبی رنگ رو ورق بزن و تک تک نوشته هاش رو بار ها و بار ها بخون ، با تمام وجود نوشتمت قلب ، دلتنگ نوشتمت ، غمزده نوشتمت ، از کلماتم احساساتِ سرکوب شدم رو بخون و ببین چه سخت بود برام نبودنت ، هر چند میدونم این تو بودی که بهم نشون دادی نخواسته شدن چه حسی میتونه داشته باشه و در آخر بهم یاد دادی چطور اون آتشی که داشت وجودم رو میسوزوند خاکستر کنم.
و در آخر به یاد بیار که من دیگه قرار نیست هیچوقت برگردم.
صفحات سوخته , ناگفته , 3:56 , Dusty letters.
درست همون موقع که تو نمیدونی از خوشحالی باید چیکار کنی من دارم سعی میکنم بغضم رو کنترل کنم و احمقانه لبخند میزنم قلب.
-21:20 , Friday , the moment.
بعد تو نمیخوام دیگه به کسی نزدیک شم ، کسی رو دوست داشته باشم , کسی رو یاد بگیرم و از حفظ باشم ، نگاهشو بخونم و اجازه بدم اون حس باز درونم ایجاد شه ، چون میدونم وقتی کسی رو دوست دارم به چه آدمی میتونم تبدیل بشم و من نمیخوام دوباره تمامِ خودم رو از دست بدم چون میدونم دیگه برنمیگردم.
October 21st reminder , 2024 , 14:06.
نگاهتو ازم میدزدی ، سکوت میکنی و ازم فاصله میگیری و این یعنی برای تو هم کافی نبودم قلب؟
