ch
Feedback
White Canary

White Canary

前往频道在 Telegram

Mahsa c.ai : INTP 5w6 CAPRICORN All that we see or seem is but a dream within a dream... http://t.me/HidenChat_Bot?start=516742787

显示更多
189
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-830 天
帖子存档
اسم یک کرکتر بگید باهاش از این ترندها بسازم. جوابهارو تو چنل @MoonysAnswers میذارم تا آخر هفته.
+1
اسم یک کرکتر بگید باهاش از این ترندها بسازم. جوابهارو تو چنل @MoonysAnswers میذارم تا آخر هفته.

🫂

مرسی عزیز ❤️✨💋

Repost from N/a
ᅟᅟᅟᅟᅟᅟᅟᅟ 𝑇𝑜𝑝𝑎𝑧
+1
ᅟᅟᅟᅟᅟᅟᅟᅟ 𝑇𝑜𝑝𝑎𝑧

Repost from N/a
-Challenge : Forward this Message and I'll give you HSR character [ If you want, you can tell me a gender] •Don't join the ch
-Challenge : Forward this Message and I'll give you HSR character [ If you want, you can tell me a gender] •Don't join the channel for the challenge •only public Channel Limit : -

✨این پیام رو فور کنید بگم بهتون یه شغل بدم و راجب شما توی اون موقعیت،توضیح بدم! لیمیت:وقتی خط بزنم جوین اجباری نیست اما خوشحال میشم اینجا ببینمتون(اجباری💀) @MORTAZAVYKING

خوشم اومد🔥🔥🔥 مرسی ❤️❤️❤️❤️

Repost from N/a
ولریا داسک‌بورن (Valeria Duskborn) ولریا زنی با چشمان کهربایی درخشان و موهایی بلند و مشکی است که در تاریکی همچون شبحی بی‌صدا حرکت می‌کند. او لباسی از سایه و مه بر تن دارد و همیشه یک خنجر باستانی با خود حمل می‌کند، حضوری آرام اما ترسناک دارد، انگار که زمان برای او بی‌معنا شده است. ولریا زمانی یک شوالیه بود، مدافع سرزمینی که اکنون در خاطرات فراموش‌شده گم شده است. او از کودکی در میان جنگ و خون پرورش یافت، اما برخلاف دیگر جنگجویان، به دنبال حقیقتی عمیق‌تر بود. در یکی از جنگ‌های خونین، گروهش در کمین افتاد و همه به قتل رسیدند او آخرین بازمانده بود و در لحظات آخر، مردی از میان سایه ها پدیدار شد.. لورن بلک‌گریف (Loren Blackgrief) یکی از کهن‌ترین خون‌آشامانی بود. او به ولریا انتخابی داد: مرگی افتخارآمیز در میان اجساد یا زندگی‌ای جدید در تاریکی، جایی که او می‌توانست جنگی بزرگ‌تر را هدایت کند. رِیون‌هالو (Ravenhallow) سرزمینی محصور در جنگل‌های سیاه و قله‌های یخ‌زده، جایی که کلاغ‌ها پیام‌رسانان سرنوشت‌اند و رودخانه‌های نقره‌ای زیر ماهی ابدی جریان دارند. قلعه‌های شکسته و ویرانه‌های تمدن‌های فراموش‌شده در سراسر این سرزمین پراکنده‌اند، و بادهای سرد، داستان‌های خونین گذشته را زمزمه می‌کنند. ریون‌هالو سرزمینی است که مرگ در آن تنها یک آغاز دیگر است. https://t.me/devilandi

Repost from N/a
photo content

مرسی❤️✨

حقیقتش دیونیسوس و من مثل شرق و غرب میمونیم

Repost from N/a
‌༓ ᷼︵ ᡃ ࣪ 𝐃𝐢𝐨𝐧𝐲𝐬𝐮𝐬 ࣪ ᡃ ︵᷼ ༓
‍╭⋟───────────────────────╮
⦑ دیونیسوس، خداے شراب، شادے، هنࢪ و جنون، شخصیتے پࢪ از احساسات متغیࢪ داࢪد. گاهے سࢪخوش و ࢪها، گاهے غمگین و مملو از اندوه. او با هنࢪ و ادبیات پیوند عمیقے داࢪد و نظم و انضباط خاصے ࢪا دنبال نمےڪند، بلڪہ بیشتࢪ بہ احساسات و لحظہ‌ها اهمیت مےدهد. همچنین، او نمایانگࢪ تضادهاے دࢪونے است. مےتواند هم سࢪزنده باشد و هم غمگین، هم الهام‌بخش و هم ویࢪانگر. ⦒ 𝄽 ویژگےها : ا 𖥻 ◜ احساساتے و متغیࢪ : او مےتواند دࢪ یڪ لحظہ شاد و پرانࢪژے باشد و لحظہ‌اے بعد دࢪ غم و اندوه فࢪو بࢪود. ا 𖥻 ◜ بےقید و ࢪها : از محدودیت‌ها و قوانین سخت پیࢪوے نمےڪند و بیشتࢪ بࢪ اساس احساسات و لذت‌هاے لحظہ‌اے زندگے مےڪند. ا 𖥻 ◜ هنࢪ دوست و الهام‌بخش : با شعࢪ، موسیقے، تئاتࢪ و ادبیات پیوند عمیقے داࢪد. ا 𖥻 ◜ مࢪموز و تأثیࢪگذاࢪ : حضوࢪش اغلب تأثیࢪے عمیق ࢪوی اطࢪافیان مےگذاࢪد، چہ مثبت و چہ منفے. ا 𖥻 ◜ شخصیتے دوگانہ : هم مےتواند شادے و سࢪزندگے ࢪا بہ اࢪمغان بیاورد و هم نماد جنون و آشوب باشد.
╰───────────────────────⋞╯

:)))) چقدر حق بود مرسی ❤️✨

Repost from N/a
❧ تو اون کسی هستی که همیشه در هر لحظه امیدتو از دست نمیدی نمیخوابی، بی قراری ولی تمام تلاشتو میکنی، مینویسی شاید اروم‌‌تر بشی؛ مطمئنا به زیباترین اهدافت دست پیدا خواهی کرد.. #Raya

Repost from N/a
❧ 𝒍𝒊𝒇𝒆 ヅ https://t.me/devilandi
+1
❧ 𝒍𝒊𝒇𝒆 ヅ https://t.me/devilandi

Repost from [ TheoryTopia™ ]
پروانه نمی تواند به انسان یا حیوان آسیب برساند، اما اگر ناگهان خود را در نزدیکی خون بیابد، آن را با لذت می نوشد. ❤️| ₮ⱧɆØⱤɎ₮Ø
پروانه نمی تواند به انسان یا حیوان آسیب برساند، اما اگر ناگهان خود را در نزدیکی خون بیابد، آن را با لذت می نوشد. ❤️| ₮ⱧɆØⱤɎ₮Ø₱ł₳

چقدر شخصیتش مثل منه

مرسی ^&^❤️✨

Repost from N/a
✨night✨ وسایلش رو جمع کرد و داخل کوله پشتی سفیدش گذاشت ؛ به آرومی از روی صندلی بلند شد و از بین بقیه صندلی های کتابخونه رد شد
✨night✨ وسایلش رو جمع کرد و داخل کوله پشتی سفیدش گذاشت ؛ به آرومی از روی صندلی بلند شد و از بین بقیه صندلی های کتابخونه رد شد و به سمت در خروج رفت ، هوای بهاری و ملایم پوست صورتش رو نوازش داد و حس خوب زندگی رو بهش هدیه داد. توی دفترچه پلنرش لیست درسایی که باید می‌خوند رو تیک زد و ساعت هاشون رو مشخص کرد ؛ لبخند رضایت روی لباش جای خودش رو تصاحب کرد " برای امروز هم عالی بودم " آروم از تاکسی پیاده شد و به سمت خونه قدیمی با حیاط سنگ فرش شدش رفت ، خونه در طول دوران های زیادی تجربه های ارزنده ای به دست آورده بود ، تجربه هایی که گهگاهی با صاحبش درمیون می‌گذاشت ، صاحبی که گیسوهاش مثل مروارید سفید شده بود و منتظر تک دخترش بود تا بیاد و با صداش خونه قدیمی رو دوباره جوان کنه . " آره اینطوری ، تانیا خیلی خوشحال بود که این هفته عروسیشه ." از آشپز خونه بیرون اومد و به سمت صندلی مادرش رفت....