653
订阅者
无数据24 小时
-47 天
-130 天
帖子存档
Black Sabbath - Fairies Wear Boots (Remastered 2009).mp314.39 MB
برام موزیک بفرستید
http://t.me/BluChtBot?start=67a2ac02bad9af8e8549
هر روز هزارتا چیز کوچیک و بزرگ رو تو ذهنم بررسی میکنم براشون دلیل میارم و پرونده درست میکنم دادگاه برگزار میکنم از نظریههام دفاع میکنم اونها رو نقد میکنم و سعی میکنم به نتیجه برسم. این فرایند ازم انرژی زیادی میگیره گاهی وقتها هم فکر میکنم شبیه شخصیتهای اسکیزوفرنی توی فیلمها دارم فکر میکنم. امیدوارم هرگونه شباهت با افراد اسکیزوفرنیک کاملا اتفاقی بوده باشه. حالا این رفتار وقتی با یه غریبه آشنا میشم بیشتر بروز پیدا میکنه تک تک مکثها، جملهها، تیکهکلامها و رفتارها رو بررسی میکنم بعدش اگه دوست خوبم پرنیان رو کنار خودم داشتم براش تحلیل میکنم. تحلیل آدمها به مراتب سادهتر از جامعه و جهان و کهکشانه.
چرا برای اینکه در جامعه دیده مورد قبول واقع بشم باید ثابت کنم که از نظر اقتصادی مفیدم؟
شما فرض کنید یه فردی رو برای اولین بار میبینید قطعا یکی از سوالهای اساسی که ازش میپرسید اینه که شغلت چیه؟ منظور ما از شغل کاری که با اون به درامد میرسه و زندگیش رو میچرخونه نه اون کاری که در طول روز ممکنه بهش مشغول باشه. گزینه دوم برای ما اهمیت زیادی نداره. چرا؟ چون آوردهی اقتصادی نداره. چه رابطهی ضروریای بین ارزش انسان و ارزش اقتصادی تولید شده توسط انسان وجود داره؟ شما اگه باریستا باشید و یه قهوه تو کافه بزنید میشید مولد حالا اگه همون کار رو توی خونه انجام بدید ارزش اقتصادی و اجتماعی اون کار پایینتره در حالی که کار همون کاره. بخاطر همین و مخصوصا با این نظام اقتصادی در ایران شما ممکنه خیلی کارهای جالب و خوشحال کنندهای انجام بدی ولی در نهایت از خودت رضایت نداری چون خیلی از چیزهایی که زندگی رو تشکیل میدن تو حساب اقتصادی قابل ارزیابی نیستند. وقتی میگید امروز روز مفیدی بود منظورتون مفید دقیقا برای چه کسی هست؟
دوباره این تفکر قضاوتهای ما رو تحت تاثیر قرار میده. اگه یه فردی از خانوادهی ثروتمندی باشه و به قولی پول باباش رو خرج کنه و بره سفر از نطر ما چون اون فرد کار(به معنای کسب درامد) نمیکنه بخشی از ارزش انسانیش رو کم میکنیم. خب اینجا کسی که کار نمیکنه آزادتر زندگی میکنه اما ممکنه از نظر فرهنگی اینطوری بنظر بیاد که باید برای حق بیکار بودنش از جامعه عذرخواهی کنه!
خیلی مهمه که آدم یاد بگیره کی حرف مغزش رو جدی بگیره و کی سعی کنه آرومش کنه.
تصمیمگیری واقعا برام سختترین کار دنیاست. از تصمیم گیری برای رفتن به کدوم کافه بگیر تا تصمیم برای آینده و کار. اخیرا کاری که میکنم اینه که تصمیمهام رو توی ذهنم از حالت "تصمیم سرنوشتساز" در میارم و تبدیلش میکنم به "تصمیم قابل برگشت" یعنی به خودم میگم عزیزم تو قرار نیست با این تصمیم خودت رو بدبخت کنی و با تصمیم دیگه که اونم نمیدونی چیه خودتت رو خوشبخت. هر جا نظرت عوض شد میتونی تغییرش بدی. برای من هر تصمیم یه جور انتخاب بین نجات و فاجعه بود و این خیلی فرسایشیه. الان سعی میکنم اینجوری فکر کنم که ببینم آیا این تصمیم برای من مناسبه یا نه. تصمیمهای گذشتم رو دیگه واکاوی نمیکنم چون اون زمان با دانش همون سنم تصمیمی بود که گرفتم نمیتونم با دانش الانم بگم آدم پنج سال پیش چرا فلان کارو کرد؟ یک الگوی اشتباه دیگه تو تصمیم گیری این بود که سعی میکردم بهینهترین تصمیم رو بگیرم اینکه کدوم کارو اگه بکنم برام بهتره بعدا پشیمون نمیشم دائما موقیتهای مختلف رو ارزیابی میکردم در حالی که اصلا جوابی براش وجود نداشت. تا وارد یه چیزی نشی نمیتونی بفهمی اون مسیر چطوریه برات و حتی وقتی واردش بشی و خوب پیش بره چطوری میتونی بفهمی که گزینههای دیگه ممکن نبود از اون بهتر باشه. خلاصه نتیجه این بود که من لازم نیست بهترین تصمیم رو بگیرم میتونم شرایط رو بررسی کنم و تصمیم قابل قبولی بگیرم و این کافیه و اگه جواب نداد میتونم تصمیمم رو عوض کنم.
این روزها در جایی قرار دارم که با جایی که یه ماه پیش بودم خیلی تفاوت داره. امروز یه نوزاد خیلی کوچولو رو بغل کردم و کلی احساسهای مختلف و عجیبی رو تجربه کردم. بزرگسالها روی صورت و بدنشون خیلی چیزهای مختلف رو حمل میکنن سن و سالشون، چروکها، خط اخم، شادی، خستگی و خیلی چیزهای دیگه ولی نوزاد هیچ کدوم از اینها رو نداره یه جور خام بودن وجوده مثل یه لوح سفیده. برای من همیشه داستان آدمها برام جالب بوده و میخواستم بدونم آدمها چطوری دنیا رو میبینن. حالا خیلی یهویی یه موجود زندهای که هنوز داستانش رو شروع نکرده رو بغل کردم و این برای من مواجه با آغاز زندگی بود واقعا خیلی شگفتزده شدم. احتمالا یه روز بزرگ میشه و از خودش میپرسه اصلا من چرا اینجام؟
امروز به توصیه دوست خوبم موقع غذا خوردن فقط به غذا فکر کردم. به حرکات کرمی مری موقع پایین رفتن غذا و هر چیزی که توی قسمت گوارش زیست دبیرستان به یاد داشتم و همچنین به برنج فکر کردم که چجوری اومده و این خیلی جالب بوده برام چون بابابزرگم کشاورزه و بهمون برنج میده و من سعی کردم به این فکر کنم که چجوری با اون کلاه حصیری زمینشو درست کرده، نشا کرده، کود داده، برنج بریده و برده کارخونه. وقتی بچه بودم از این چیزها برام تعریف میکرد یکم که بزرگتر شده بودم میتونستم سماور رو روشن کنم براش و بابابزرگ خیلی خوشحال میشد وقتی من چایی دم میکردم. به کارخونه ربسازی و آدمهاش فکر کردم و کلی چیزهای دیگه. خلاصه فرآینده خوردن ناهار خیلی بهم خوش گذشت. ممنونم از همهی دست اندرکاران.
زیر درخت مورد علاقهم از بین تموم درختهای دنیا نشسته بودم و برام دوتا برگ فرستاد منم بهش گفتم منم دوستت دارم.
گاهی وقتها حس میکنم تطبیقپذیرترین آدم جهانم. یعنی احساس میکنم هر جا که برم و هر جا باشم میتونم خوشحالی رو پیدا کنم.
