𝙚𝙧𝙧𝙤𝙧 𝟰𝟬𝟰🩸
前往频道在 Telegram
Remember me by my music taste Life sucks music heal 🎧🩶 IT/ENG/Far اینستاگرام من https://www.instagram.com/13eyondgirl?igsh=NXg5YjczeXhlY3E0&utm_source=qr Contact/تب @GotError404_bot ^ 🍙 🎱 *🔌 💿 📎 ⚽️ *🔗* 🏁* 💀 🖇 🐈⬛ 🕸️ ⛓ 🧷 🗑️*🖤🎹*🎧
显示更多1 201
订阅者
无数据24 小时
-147 天
-5130 天
帖子存档
1 201
اواخر ظهر بود؛ خورشید دیگر ملایم می تابید. آرام از پله ها بالا رفت و لحظه ای در راهرو ایستاد. قوطی آلومینیومی سرد را محکم در دستش گرفته بود، سرمایش مطلوب بود، ملایم و دوست داشتنی؛ به رد چنگال سبز رنگ مانستر خیره شد؛ انگار دلش می خواست با چنگ پوست زندگی را از استخوانش جدا کند و نفسی تازه کند. چندان خوشحال نبود ولی وقتی در اتاقش را باز کرد لبخندی مصنوعی زد؛ چون اولین چیزی که می دید آینه اش بود. دستی به مو هایش کشید؛ هدفون مشکی اش را از روی دراور برداشت و لحظه ای خودش را روی تختش رها کرد؛ همانجا جمع شد؛ لحظه ای دختری ناراحت و لحظه ای دیگر گربه ای که میل به خوابیدن دارد. اما نه؛ چیزی کم بود. دوباره بلند شد؛ مانستر و هدفون را برداشت و به سمت تراس رفت. باز در اتاق را باز کرد؛ برگشت؛ مدام در رفت و آمد بود؛ این بار چند تکه لباس خنک میخواست و کمی آرامش. وقتی وارد تراس شد لحظه ای به نرده های سفید رنگ تکیه داد و به رو به رو خیره شد؛ فضای باز؛ باد خنک و دورتر هم ساحل. انگار لحظه های خوب و بد هیچ کدام تاریخ انقضا نداشت و تا ابد کش می آمد. مثل تقریبا هرروز همان گوشه ی موردعلاقه اش در بالکن نشست و هدفونش را روشن کرد؛ پلی لیستش را بالا و پایین کرد و روی یکی از موزیک هایش را لمس کرد. صدا در گوش هایش پیچید. آرام ناخنش را زیر دستگیره ی در قوطی نوشیدنی اش داد، لحظه ای ترس شکستن ناخن را به جان خرید و بعد؛ صدای فس فس نوشیدنی گاز دار. چند قطره ای تی شرت سفیدش را لکه کرد؛ انگار در راه بازگشت دویده بود و حواسش به این موضوع نبود. براش مهم نبود. فقط با بی حوصلگی نفسش را بیرون داد و مانستر را چشید. ساعت هایی که کش می آمدند حالا با سرعت بیشتری عبور می کردند؛ باد خنک ملایم کم کم سرد تر می شد و حالا که دیگر اثری از خورشید نبود؛ لحظه های طلوع ماه نزدیک می شد. به اتاقش برگشت؛ در راه با هیچکس در خانه حرفی نزد. فقط سرش را پایین انداخت و رفت. اول در و بعد پنجره را باز کرد. به درخت های پراکنده و سرسبزی زمین خیره شد. احساس کسالت و کرختی داشت اما باز هم این منظره لذت بخش بود. منتظر ماه بود. چند دقیقه ای روی تختش نشست. بعد انگار چیزی در قلبش او را به طرف پنجره کشید. باد سردی در اتاق پیچید و یک لحظه انگار آینده را لمس کرد، آینده ای دور که در آن روزی این خاطره را برای من تعریف خواهد کرد. یک لحظه از سرما به خودش لرزید و بعد همه چیز عادی شد. کف اتاقش نشست و نفسی عمیق کشید. پارکت های چوبی غژ غژ می کردند. صدای باد؛ گاهی غار غار یک کلاغ بین درخت ها. اما هرچه که بود آرامش بخش بود. فقط همین لحظه را می خواست؛ لحظه هم ظاهرا تا ابد کش می آمد. چشمانش را بست و همانجا نشست؛ فقط برای چند دقیقه.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
