237
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+330 天
帖子存档
به دیوار زل میزنم.
دوباره شب شده و صداهای روز وجود نداره.
صداهای ذهنیت شروع میشه
و با شروع شب سوال میپرسه
حواست هست چیکار میکنی؟
به من و دنیا خیلی بدهکاری
تلاش میکنی حواست رو معطوف
به چیزهای دیگه بکنی.
به کتابخونه خاک خورده ات نگاه میکنی.
کتاب های خونده نشده طلبکارن
و حتی کتاب های خونده شده
با عصبانیت ازت میپرسن
نمیخوای یه ورق به ما بزنی؟
انگار جدا از آدم های دنیا
اشیا ازت طلبکار و شاکی هستن
و تو باید به همشون جواب پس بدی.
برای هیچکدوم جوابی ندارم
چون من حتی به خودم بدهکارم
چه برسه به آینده ام و کارهای نکرده
کارهایی که جمع شده
و همگی خشم فرو خورده شده.
کینه ایی که بهش پاسخ ندادی
و الان خودش رو یک خشم سرکوب شده میبینه؛
که چرا جواب کینه ات سکوته؟
و لا به لای این خشم های زیاد
باید به این فکر کنی که چرا
آدما نمیدونن تو چه حسی بهشون داری
و اگر حساس باشی فکر کنی که
واقعا بقیه چه فکری میکنن؟
یک حس پر از بد بینی و بی اعتمادی
جایی که از اعتمادت ضربه خوردی
و حس میکنی آدما ازت سو استفاده کردن
و تو فقط اسباب بازی و سرگرمی آدما بودی
و تک تک این ها برای تو
آسیب و زخم و تروما ساخته.
و دوباره انکار تمامی حس ها
و ادامه دار شدن این خشم فروخورده
که تورو فرو میبره از دنیایی از ابهام
و این ابهام آخر یک روز
تورو از پا در میاره !
