ch
Feedback
رادوین راد

رادوین راد

前往频道在 Telegram

نویسنده

显示更多
312
订阅者
无数据24 小时
-27
-530
帖子存档
ناتاشا لان روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی بریتانیایی باورمند است که آرامش از زمانی آغاز می‌شود که واقعیتِ ناقص بودن آدم‌ها و ناپایداری زندگی را بپذیریم و مسئولیت خوشبختی خود را، خودما بر عهده بگیریم. هرگز خوشبختی و آرامش خود را به حضور یک نفر یا تغییر رفتار دیگران گره نزنیم. منتظر ننشینیم کسی بیاید و زخم‌های ما را درمان کند یا بار زندگی را از دوش ما بردارد. در عوض، باید بپذیریم که مسئول اصلی ساختن زندگی و کنار آمدن با دشواری‌های آن، خود ما هستیم. او در کتاب «از عشق گفتن» چنین می‌نویسد: «هیچ چیز دائمی نیست و هيچ‌كس كامل نيست. ‏همه مأيوستان مى‌کنند؛ حتی والدینتان! ‏وقتی این را پذیرفتم دیگر منتظر نبودم کسی از راه برسد و نجاتم دهد یا زندگی را برایم آسان‌تر کند.» این جمله به این معنا نیست که از همه بِبُریم و انزوا پیشه کنیم؛ بلکه این را می‌خواهد بیان کند که به دیگران عشق بورزیم، از حمایت‌شان بهره ببریم، اما تمام امید و نجات‌مان را به آن‌ها وابسته نکنیم. خلاصه گپ لان این‌ است: از هیچ کس انتظار نداشته باش. وقتی از دیگران انتظار داشته باشی، بدون شک رنج می‌کشی‌‌ و گاهی حتا ممکن است دیگران را به خاطر عدم حمایت یا درک‌شان مقصر شکست خود بدانی. در زندگی باید فقط فقط از یک نفر انتظار داشته باشیم؛ خودمان. حافظ نیز در مصرعی به این موضوع اشاره می‌کند: «تو خود حجاب خودی حافظ، ازمیان برخیز»

آسمان امشب، چهره‌یی گرفته‌تر از من دارد
آسمان امشب، چهره‌یی گرفته‌تر از من دارد

خسته‌کننده است این‌که گوشه‌‌یی از اتاقت بنشینی، به دیوار خیره شوی و با خودت حرف بزنی. وقتی پاهایت از نشستن به درد آمد، از جایت بلند شوی، کش‌وقوسی به خودت بدهی و دوباره سر جایت بنشینی. باز به همان نقطه‌ی نامفهوم روی دیوار خیره شوی، بعد آهسته سرت را بچرخانی و تمام اتاقت را از نظر بگذرانی، اما هیچ‌چیز؛ حتا دیدن کتاب‌ها و گل‌هایت؛ حتا دیدن صفحه‌ی خالی و قلمت، نتواند وادارت کند از جایت برخیزی و کاری انجام دهی. نمی‌دانی چه نامی بر این حالت بگذاری و بدتر از آن، نمی‌توانی از چنگالش بگریزی. حست دقیقاً شبیه حس یک تبعیدی‌ست؛ شبیه زندانی که حتا باور ندارد فردا طلوع خورشید را خواهد دید یا نه. خیلی دلت می‌خواهد بی‌خیال همه‌چیز، بر ریش روزگار بخندی و تف بیندازی به صورت تمام بدبختی‌های دنیا. اما نمی‌توانی گویی این حالت جز جدایی‌ناپذیر زندگی‌ات شده است و ناچاری اندوه تمام انسان‌های دنیا را بر دوش بکشی. به جای همه، بر مظلومیت انسان امروزی؛ به ویژه انسان افغانستانی گریه کنی و به همه‌چیز بیندیشی جز خودت.

سمباده بگیرید اندوه دل‌های همدیگر را بسایید و با آن، خنجر شادی را صیقل دهید تا آسان‌تر در چشم اندوه در چشم بدبختی در چشم غم فرو برود با خنجرهای صیقل‌زده شادی را مثل کیک تولد میان تمام آدم‌های رنج‌دیده‌یی این شهر قسمت کنید چاقو که فقط برای کشتن نیست با چاقو می‌شود نان را قسمت کرد گاهی حتا شادی را نیز.

چه می‌شد اگر بعضی‌ها به جای تولید مثل، یک گل می‌کاشتند؟!

دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش کوبید‌. آه سردی کشید و گفت: «قفس سینه نیست این لامذهب، قفس دلتنگی‌ست؛ قفس غم؛ قفس بدبختی...» بازهم دستش را کوبید. گویی می‌خواست قفس سینه‌اش را بشکافد تا هرآنچه که در آن زندانی است، آزاد گردد.

photo content

امروز یکی از شاگردانم برایم یک گل کاکتوس هدیه آورد. چون پرورش گل را خیلی‌خیلی دوست دارم، از دیدن هدیه‌اش بسیار خوشحال شدم. گلدان را در دست گرفتم، از او تشکر کردم و بعد از آن گل را بلند کردم و گفتم: «بعد از کتاب این زیباترین هدیه‌یی است که در عمرم دریافت می‌کنم» هم‌صنفی‌هایش خندیدند. با کنجکاوی پرسیدم: «چرا می‌خندید؟» دانش‌آموزی از آخر صنف گفت: «استاد او گل غیر خار چیزی نداره، کجایش زیبا اس؟» این‌که در پاسخ آن دانش‌آموز چه گفتم بماند سرجایش. چون زیبایی از دید هر فرد، تعریفی خاص خودش را دارد‌. شاید معیارهایی که من با در نظر داشت آن چیزی را زیبا می‌پندارم، از دید دیگران زیبا شمرده نشود. به همین خاطر این بحث زیبایی‌شناسی را کنار بگذاریم و برویم ادامه ماجرا‌. قصه کوتاه، زمانی که به خانه رسیدم در فکر شدم. با خودم گفتم: «چرا خیلی‌ها کاکتوس را دوست ندارند؟» پاسخی که به ذهنم رسید این بود: «چون کاکتوس نقاب ندارد و خود خودش است. درست است که تیز است و خار دارد، اما حقیقت است. خود را به دروغ لطیف نشان نمی‌دهد، تظاهر به چیزی که نیست، نمی‌کند. هرچند که مردم از او متنفر شوند.» اکنون که به کاکتوس که کنار گل‌های دیگرم قرار دارد، می‌نگرم حس می‌کنم نگاه استادانه‌‌یی به طرفم می‌کند و آرام می‌گوید: «خودت باش حتا اگر تیز و تیغ دار باشی. شاید طرفداران زیادی نداشته باشی، اما همان اندک کسانی که دوستت دارند، تو را به خاطر خودِ واقعی‌ات دوست خواهند داشت.»

گاهی در اوج قوی بودن، نیاز داریم یکی را داشته باشیم که به چشم‌های‌مان خیره شود، دست روی دست‌مان بگذارد و‌ بگوید: «با هم درستش می‌کنیم» شنیدن این «با هم» لذت غیرقابل وصفی دارد، حتا اگر با هم نتوانید هیچ چیزی را درست کنید.

چارلی چاپلین در نامه‌ی که به دخترش جرالدین فرستاده است، جمله‌ی بسیار قابل تأملی می‌نویسد: «من فرشته نبودم اما تا آن‌جا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی»

语音消息01:20

خنده رفتاری پیچیده‌ و رازآلود است. پشت خنده همیشه چیزی پنهان است. به همین دلیل خنده تنها یک معنا ندارد؛ نیشخند، زهرخند، ریش‌خند. هر یک از احساس متفاوت حکایت می‌کند. گاهی درد آن‌قدر عمیق می‌شود که دیگر گریه کارساز نیست. در آن حالت گریه به خنده‌یی جنون‌آمیز بدل می‌شود. شاید به همین دلیل است که در روایت‌ها، دموکریتوس، فیلسوف یونانی، را «فیلسوف خندان» خوانده‌اند؛ زیرا گفته‌اند هرگاه جهل و نادانی آدمیان را می‌دید، به جای گریستن، می‌خندید. خنده‌ی او از روی خوشی و بی‌خیالی نبود؛ بلکه از رنج بسیار بود. به گفته‌ی شاعر: خنـدهٔ تلخ مــن از گریه غــم‌انگــیزتر است کارم از گریه گذشته است، به آن می‌خندم در میان همه‌ی این خنده‌ها که هر یک حکایت از احساسی دارند، تنها یک خنده، خنده‌ی خوشبختی و شادی است. اما مردم ما این نکته را نمی‌فهمند، وقتی می‌بینند که کسی می‌خندد، فکر می‌کنند که حتماً او در نهایت خوشبختی قرار دارد. نمی‌دانند که نباید هر خنده‌یی را معنای سرمستی کرد، چون گاهی آن‌که می‌خندد، غم و اندوهش به جایی می‌رسد که دیگر کارش از گریه می‌گذرد.

📕 اولین تپش های عاشقانه قلبم
✍️🏻 #فروغ_فرخزاد
@anjomanenevisandegan_ir

اولین تپش‌های عاشقانه‌ی قلبم این مجموعه، گزیده‌‌یی از نامه‌های فروغ فرخزاد به همسرش، پرویز شاپور است؛ نامه‌هایی که گوشه‌‌یی از احساسات، اندیشه‌ها و فراز و فرود زندگی او را بازتاب می‌دهد. نامه‌ها به سه بخش عمده تقسیم می‌شود؛ نامه‌‌های پیش از ازدواج، بعد از ازدواج و نامه‌‌های پس از جدایی و طلاق‌. از خلال این‌ نامه‌ها به روشنی می‌توان دریافت که فروغ، عشق عمیقی به پرویز داشته است؛ عشقی که در سطر‌سطر نامه‌هایش موج می‌زند. آن دو برای رسیدن به هم مشکلات زیادی را پشت سر گذاشتند و با وجود اختلاف‌ها و موانعی که سر راه‌شان قرار داشت، سرانجام به‌هم رسیدند. اما این وصال زیاد دوام نیاورد و پس چهار سال و اندی، به پایان رسید. فروغ در اکثر نامه‌ها از پدر و مادرش شکایت می‌کند که آنان دوستش ندارند و درکش نمی‌کنند. با درنظرداشت گفته‌ها و گلایه‌های فروغ، پدرش با هنر و سرایش شعر او میانه‌ی خوبی نداشته بوده، شاید هم بیشتر به خاطر جنسیتش، چون اکثر مردها خصوصاً آن‌هایی که فکر بسته و سنتی‌ دارند، باورمندند که برای زن، شعر و هنر و این‌ چیزها اصلاً خوب نیست‌‌. از دید آن‌ها زن خوب، زنی است که تمام دغدغه‌اش خانه و خانه‌داری باشد و بس. بعد از آن‌که فروغ مجموعه‌ی شعری‌اش را به چاپ می‌رساند پدرش می‌گوید که شعر او را فاسد کرده است. پرویز، با وجود علاقه‌یی که به فروغ داشت، به نظر می‌رسد روحیه‌یی سخت‌گیر و تا حدی کنترل‌گر داشته است. از خلال برخی نامه‌ها می‌توان دریافت که او نسبت به رفت‌وآمدها و معاشرت‌های فروغ حساس بوده است و گاه از او می‌پرسیده چرا به فلان جا رفته‌ای یا چرا دوستانم تو را در جایی دیده‌اند. این حساسیت‌ها و تفاوت در نگرش آن دو به زندگی، از جمله‌ی عواملی بود که سرانجام به جدایی‌شان انجامید. فروغ در یکی از نامه‌هایش چنین می‌نویسد: «من می‌دانم که شعر و هنر برایم خوشبختی نیاورد همچنان که برای هیچ‌کس نیاورده ولی من باز هم با تمام قوا آن را طلب می‌کنم و وقتی می‌بینم که از آنچه می‌طلبم دور هستم و مرا محدود کرده‌ای دنیا در نظرم تاریک می‌شود و از زندگی بیزار می‌شوم. من تو را دوست دارم حالا تو می‌خواهی مرا طلاق بده می‌خواهی هم نده...» پس از جدایی، وضعیت روحی‌ فروغ به شدت آشفته می‌شود و تا اندازه‌ی پشیمان می‌شود، اما باز کارش را چنین توجیه می‌کند که این شرایط حق من است؛ چون روح سرگردانی دارم و دغدغه‌ام با دیگر زنان فرق می‌کند و نمی‌توانم مثل آن‌ها به خانه‌داری و داشتن یک زندگی ساده قانع باشم. یک نکته‌یی که باید یادآور شوم این‌ست که نامه‌ها یک‌طرفه اند و از این‌ جهت فهمیدن قضایا سخت‌تر است. کاش آن کسی که نامه‌ها را گردآورده، نامه‌‌های پرویز شاپور را نیز جمع می‌کرد تا خواننده بهتر می‌فهمید که چه چیزی بین فروغ و او رد و‌ بدل شده است.

امروز در مضمون دری صنف پنجم، درسی داشتم با عنوان «پیرمرد کلاه‌ فروش» حکایت این‌گونه بود که روزی مرد کلاه‌فروشی از مسیری می‌گذرد، وقتی به جنگلی می‌رسد با خودش می‌‌گوید بهتر است چند دقیقه‌یی زیر سایه‌‌ی درختان نفسی تازه کنم. اما وقتی دراز می‌کشد، از شدت ماندگی به خواب می‌رود. بعد از ساعتی خوابیدن زمانی که بیدار می‌شود، می‌بیند میمون‌ها از درختان پایین آمده‌ و کلاه‌های او را با خودشان برده‌اند. مرد حیران می‌ماند که چه کار کند، چون تمام دار و ندارش همان کلاه‌ها بود. با پریشانی و سرگشتگی سرش را می‌خاراند. در آن زمان متوجه می‌شود که میمون‌ها نیز این حرکات را انجام می‌دهند. وقتی این رفتار میمون‌ها را می‌بیند، لبخند روی لبانش می‌شکفد، فوراً کلاهش را از سرش می‌کشد و با قدرت تمام به زمین می‌اندازد. میمون‌ها نیز همان کار را می‌کنند. او با خوش‌حالی کلاه‌ها را از زیر درختان جمع می‌کند و به راهش ادامه می‌دهد. پیش از آن‌که ادامه‌ی حکایت را بخوانم، برای‌ شاگردانم توضیح دادم که میمون‌ها از نظر ژنتیکی و فیزیولوژیکی از نزدیک‌ترین جانوران به انسان‌اند. انسان و میمون‌های امروزی در گذشته‌های بسیار دور، نیاکان مشترکی داشته‌اند. هنوز سخنانم تمام نشده بود که یکی از شاگردانم صدایش را بلند کرد: «استاد! پدرم می‌گه شادی اول آدم بوده؛ ولی چون از پیش روی کسی که نماز می‌خوانده تیر شده، خدا اوره به شادی تبدیل کده.» این را که شنیدم منگ ماندم. نمی‌دانستم چه کار کنم؛ بگریم یا بخندم؟ این ماجرا را نوشتم، نه برای سرزنش آن کودک؛ زیرا او تنها آنچه را شنیده بود، بازگو می‌کرد. این روایت، حکایت جامعه‌‌یی است که در آن، افسانه و خرافه به جای دانش می‌نشیند و باورهای بی‌پایه که بیشتر در بستر دین رشد می‌کند، از کودکی ذهن انسان‌ها را تسخیر می‌کند و اندیشه‌ها را از مسیر حقیقت منحرف می‌سازد. نمی‌دانم چه باید کرد، آن‌هم در روزگاری که بساط جهل و خرافه‌پروری، هر روز گسترده‌تر می‌گردد؟!

این‌ روزها داستان‌هایم را برای چاپ بازنویسی و ویرایش می‌کنم. جالب است که وسواس عجیبی پیدا کرده‌ام؛ گاهی یک داستان را هشت، نه بار بازنویسی می‌کنم، اما وقتی دوباره می‌خوانمش آن‌چنانی که باید به دلم چنگ بزند، نمی‌زند. با خودم می‌گویم باید باز هم بازنویسی‌اش کنم. در کل حس کمال‌گرایی‌ام گل کرده است. نمی‌دانم این حس تا چه اندازه مفید است؟

پناه می‌برم به موسیقی از شر افکار رانده شده

گفت: «واو سبزه ره ببین! درختا ره ببین! هوای پاکه ببین!» سرم را حتا بلند هم نکردم. از بازویم کشید: «هووی توره میگم» با بی‌تفاوتی سرم را بلند کردم. ریش درازش مثل خار، خارپشت به نظر می‌رسید، نگاهم روی کلاه قندهاری‌اش قفل شد، ناخودآگاه شعری از یانیس ریتسوس شاعر یونانی بر زبانم جاری شد: «دریا از پس یک پنجره، یک جور دیده می‌شود و از پشت سیم‌خاردار جور دیگری» دستی به ریشش کشید و خیره‌خیره به طرفم دید و گفت: «منظورت چه بود؟» لبخندی زدم و گفتم: «ای تفاوت نگاه مه و توست» لحظه‌یی منگ ماند و بعد از کنارم دور شد.

گفت: «واو سبزه ره ببین! درختا ره ببین! هوای پاکه ببین!» سرم را حتا بلند هم نکردم. از بازویم کشید: «هووی توره میگم» با بی‌تفاوتی سرم را بلند کردم. ریش درازش مثل خار، خارپشت به نظر می‌رسید، نگاهم روی کلاه قندهاری‌اش قفل شد، ناخودآگاه شعری از یانیس ریتسوس شاعر یونانی بر زبانم جاری شد: «دریا از پس یک پنجره، یک جور دیده می‌شود و از پشت سیم‌خاردار جور دیگری» دستی به ریشش کشید و خیره‌خیره به طرفم دید و گفت: «منظورت چه بود؟» لبخندی زدم و گفتم: «ای تفاوت نگاه مه و توست» لحظه‌یی منگ ماند و بعد از کنارم دور شد.

4_5800892149780190258.mp33.37 MB