204
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-230 天
帖子存档
204
Repost from شکیبا.
وقتی اندوهگین هستیم به نظر میرسد این غم همیشگی باشد.
بنظر میرسد پایان شب به صبح وصل نمیشود.
بنظر میرسد کسی شبیه ما این غم را تجربه نمیکند.
اما یکی از واقعیتهای زندگی این است که هیچ چیز باقی نمیماند، هیچ چیز ابدی نیست، نه لبخندهای از ته دل و نه غمهای نفسگیر.
- تکههایی از یک کل منسجم؛ پونه مقیمی.
@Shakiibaa
204
Repost from my archive
زمانی که کافکا به دلیل بیماری به برلین نقل مکان میکنه در پارک دختر کوچکی رو میبینه که عروسک مورد علاقهش را گم کرده و گریه میکنه کافکا با دخترک تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک میگرده اما پیداش نمیکنن و به دخترک میگه، فردا بیا پارک تا با هم به دنبالش بگردیم.
فردای کافکا نامهای را به دخترک میده که توسط عروسک نوشته شده و به دخترک گفته، گریه نکن، من به سفر دور دنیا رفتم و برایت از ماجراهایی که در سفر دارم مینویسم. کافکا هر روز نامهای برای دخترک میآورد و دخترک از شنیدن ماجراها لذت میبرد...
تا روزی که کافکا عروسکی را با خودش میاره و دخترک با دیدنش شروع به گریه میکنه و به کافکا میگه این شبیه عروسک من نیست، همونجا کافکا نامه دیگری به دخترک میده که در آن عروسک به دخترک نوشته که مسافرت سبب تغییرش شده.
دخترک عروسک را با خوشحالی بغل میکنه و به خانه ش میره . یک سال بعد کافکا میمیره و دخترک سالها بعد زمانی که یه دختر جوان شده داخل عروسک نامهای با امضای کافکا پیدا میکنه که نوشته
هر چیزی را که بدان عشق میورزی، احتمالا زمانی از دست خواهی داد اما عشق به طریق دیگری به تو باز خواهد گشت.
📚
