ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

قاصدک(:‌

قاصدک(:‌

前往频道在 Telegram

من کابوسِ فرعونِ زمانم عزیز مصری بیاورید که تعبیرم کند. ور نه دلیل غرق‌‌شدنِ کسی خواهم شد… #بهار_نیل با من حرف بزن👈🏻 https://t.me/BiChatBot?start=sc-ee21f57bb3

显示更多
294
订阅者
无数据24 小时
+37 天
无数据30 天
吸引订阅者
10月 '26
十月 '26
+96
在0个频道中
九月 '260
在0个频道中
Get PRO
八月 '260
在1个频道中
Get PRO
七月 '260
在0个频道中
Get PRO
六月 '260
在1个频道中
Get PRO
五月 '260
在0个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '260
在0个频道中
Get PRO
一月 '260
在0个频道中
Get PRO
十二月 '250
在0个频道中
Get PRO
十一月 '250
在0个频道中
Get PRO
十月 '250
在2个频道中
Get PRO
九月 '250
在4个频道中
Get PRO
八月 '250
在0个频道中
Get PRO
七月 '250
在3个频道中
Get PRO
六月 '250
在1个频道中
Get PRO
五月 '250
在1个频道中
Get PRO
四月 '250
在0个频道中
Get PRO
三月 '250
在0个频道中
Get PRO
二月 '250
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+3
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+8
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+5
在1个频道中
Get PRO
九月 '24
+23
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+23
在1个频道中
Get PRO
七月 '24
+20
在5个频道中
Get PRO
六月 '24
+11
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+9
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+21
在2个频道中
Get PRO
三月 '24
+14
在4个频道中
Get PRO
二月 '24
+11
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+17
在4个频道中
Get PRO
十二月 '23
+22
在3个频道中
Get PRO
十一月 '23
+225
在1个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
23 十月+1
22 十月0
21 十月+1
20 十月+2
19 十月0
18 十月0
17 十月0
16 十月+1
15 十月0
14 十月0
13 十月0
12 十月0
频道帖子
حیوان و انسان نداره، به کسی یا موجودی که وابسته و دلبسته شوی از دست دادنش به شدت زجرآور است. گیتی «پارسی» پیشی‌گک نازش را امشب از دست داد و بسیار ناراحت است. همان‌طور که من در شش/هفت سالگی مرغ‌مینا‌ام را خشک‌شده بعد از چند روز از داخل چاه آب بالا کشیدم. و مینای دیگر که یک و چهار ماه قبل پرید و رفت. )):

2
فاطمه‌ی عزیزم دوباره دست به قلم برده. من خودش و نوشته‌های دلی‌اش را بسیار دوست دارم. شما هم از او بخوانید. 🫶🏻
116
3
سلام و وقت همه‌ی عزیزان بخیر! دوباره برگشتم؛ به دنیایی که همیشه پناهم بود، به دنیای نوشتن و نوشتن... چندین ماه از روزهایی می‌گذرد که کانالم از دسترس خارج شده بود؛ اما خوش‌بختانه نوشته‌هایم باقی ماندند و حالا بعد از مدت‌ها دوری، دوباره دلم هوای نوشتن کرده است. دلم برای واژه‌ها، برای جمله‌هایی که از دل برمی‌خیزند؛ تنگ شده بود. می‌خواهم از هرچه در دلم می‌گذرد بنویسم؛ از احساسات، از دل‌تنگی‌ها، از آدم‌ها، از زندگی و از ناگفته‌ها... این‌جا قرار است دوباره خانه واژه‌هایم باشد؛ جایی برای نوشتنِ آن‌چه شاید نتوان گفت، اما می‌توان نوشت. از همه عزیزانی که این‌جا همراهم هستند، صمیمانه سپاس‌گزارم. امیدوارم در این آغاز دوباره، کنار هم لحظه‌های قشنگی با کلمات بسازیم. به خانه واژه‌هایم خوش آمدید. با مهر #فـــاطـــمــــه‌بــــهـــار
109
4
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای
117
5
روز دختر مبارک، دخترهای عزیز کانال! به امید روزی که باورهای محدودکننده درباره دختر بودن‌مان را کنار بگذاریم، از این همه محدودیت رها شویم و آزادی را به معنای واقعی آن تجربه کنیم؛ روزی که بتوانیم درس بخوانیم، کار کنیم، سفر برویم، انتخاب کنیم و برای زندگی خودمان تصمیم بگیریم. امیدوارم هر روز بیشتر از دیروز آگاه شویم، توانایی‌هایمان را بهتر بشناسیم و هیچ‌وقت خودمان را کمتر از هیچ مردی ندانیم. این را هم بگویم آزادی امتیازی نیست که یک مرد به ما بدهد، حق طبیعی ماست و روزی هم بدستش میاریم. #گیتی_آرین
137
6
یکی اینجا هست که تا پست جدید می‌آید می‌بیند و نشانک‌«❤️» می‌گذارد. باید بگویم خیلی گلی!🥹😁 گل: ۱ بقیه: ۰ 🫶🏻
210
7
راستی این را انجام دادم و جز این که زیاد متوجه محتوا بودم و قالب جستار کمی اشکال داشت بقیه‌اش درست بود و استاد و هر چهار صنفی‌ام بسیار تعریفش را کردند. حتی گفتند از اولی خیلی بهتر بوده. گیتی هم زیاد تعریفش را کرد و گفت ازش آموختم. چون خیلی حس قشنگی داشت اینجا گفتم. 🌿💅🏻🫠
173
8
در دنیای موازی پدرم یک نظامی نیست. معلم ادبیاتی است که سال‌ها کتاب خوانده است و مقاله نوشته است. آنجا هیچ وقت -بخاطر عادتِ چهل سال بودنْ در نظام حکومت‌ها و تربیتِ هزارها سرباز- خرده‌گیر‌ و سخت‌گیر برای انجام کارها به ‌موقع، نیست. آنجا پدرم در آخرین‌ مقاله‌‌ی علمی‌اش نام آخرین فرزندش که من باشم را آورده است و من از ۵ سالگی تجربه‌ی بودنِ اسمم در مقاله را با خود حمل می‌کنم. آنجا پدرم بلد است محبتش را ابراز کند. بلد است بگوید دوستت دارم. بلد است بنشیند و با من فیلم ببیند. حتی بلد است دستم را بگیرد و به کتاب‌ فروشی‌ها برود و برایم کتاب‌های سلیقه‌ی خودش را بخرد. در دنیای موازی دیشب با پدرم، پدر دختری در جاده‌ها قدم زدیم و از رویا‌ها حرف زدیم. نسیمِ خنکی وزید و با لذت‌بردن از هوای خنک خزانی به خانه‌ آمدیم. در دنیای موازی مادرم خانم خانه‌ای با بیش‌فکری نیست. او زنی هدفمند، با تحصیلات و عاشق خانواده‌اش است. آنجا مادرم صبح‌ها ورزش می‌رود. صبر در جلسه‌ی کتاب‌خوانی من و پدر با چای‌های تازه‌دم اش اشتراک می‌کند. و شب با من و پدر باهم غذا می‌پزد. در دنیای موازی مادرم امروز همراه با پدر به سفری دوتایی رفتند. به آنها خوش می‌گذرد‌ و من از ذوق دیدار شادی آنها در پوستم نمی‌گنجم. در دنیای موازی من یک اسپ، یک طوطی سخنگو و یک جفت اسکیت(کفش چرخ‌دار) دارم. صبح‌ها با اسکیت خوش می‌گذرانم و شام‌ها با اسپ حالم خوش است. دنیای موازی جای بهتری‌ست برای ایدئال‌هایم. آنجا موازی است اما خطِ ‌سیرش -برخلاف مسیر حرکتم در این دنیا- صاف و یکدست است. آنجا من زندگی می‌کنم و هر چند روز یکبار ناامید از زمین و زمان به دنیای خواب پناهنده نمی‌شوم. آنجا جای خوبی‌ست. #بهار_نیل
183
9
۹ یا ۱۰ سال قبل بود. خواهرم هنوز از افغانستان نرفته بود. ۹ شب با دخترش که چندسالی از من کوچک‌تر است داخل حیاتِ خانه (حویلی، سرا) حرف می‌زدیم. گرم قصه بودیم که یک‌باره در کوچه صدای فَیر (شلیک) آمد. صدای جیغ و داد مردم بالا گرفت و ما که هنوز کوچک‌ بودیم از ترس هر دو دویده داخل توالت رفتیم و در را بستیم. دروازه‌ی خانه به شدت زده و صدای جیغ بلندِ « باز کن» از بیرون آمد. پدر و برادرهایم به سرعت بیرون آمدند و برادر آخری‌ام دروازه را گشود. مردی دویده داخل حیات شد و گفت: «تفنگ‌چه چی شد؟» آمد و تمام حویلی را نگاه کرد اما چیزی نبود. دوباره صدای تَک‌تَک بلندی از خانه‌ی همسایه آمد و بالاخره « تفنگ‌چه» از خانه‌ی همسایه‌ی پهلو پیدا شد.(کسی تفنگ‌چه را از دست پسرک گرفته و داخل حویلی همسایه انداخته بود که جنگ کمی بخوابد.) برادرم که بیرون رفت چند لحظه بعد آمد و گفت همسایه‌ی پهلو با دامادش که هم‌خانه‌اش بوده بر سر موضوعی نامعلوم جنگ کردند و به سلاح و گلوله رسیده. آخر دختر و دامادش را از خانه بیرون کرد و کمی آن‌طرف‌تر برای‌شان خانه گرفتند. یکی دو سال قبل بود، خانه فروخته شد و همسایه‌ی جدیدی آمد. در همین خانه‌ی پهلو پسر جوانی حدود ۲۷ ساله شب هنگام بیرون رفته و فردا صبح جنازه‌اش را آوردند. گفتند حادثه کرده. خانواده‌ی داغ‌دارش ماه‌ها به خانه نیامدند. انگار خانه‌ برای‌شان غذاب‌آور بود و آنها را می‌خورد. چند ماه قبل خانه به فرد دیگری فروخته شد و آن فرد خانه را برای خودش به کرایه داد. همسایه‌ی جدید آمد. هر چند روز یکبار دختران جوان‌شان به دنبال یخ یا آب به خانه‌ی ما می‌آمدند که مشخص بود هنوز با خصوصیات این خانه اخت‌ نشده بودند. امشب که داخل دهلیز با خانم برادرم قصه می‌کردم‌ صدای جیغ و داد از پنجره‌های خانه‌ی همسایه داخل حیات‌ پشتی (حیات خلوت) ما آمد و من به طور غریزی دویدم و رفتم که گوش کنم. مرد خانه بلند بلند فحش میداد و زن همسایه جیغ می‌کشید، نفرین می‌کرد و گریه می‌کرد. صدای کوبیدن چیزی بر بدن می‌آمد. حس می‌کردم با شلاق یا کمربند می‌زند. چند صدا می‌آمد که با جیغ گریه می‌کردند و آخر صدای ناله‌های‌ زن آمد و جنگ به خاموشی گرایید. نمیدانم چرا در مقابل این خانه حس بدی گرفتم. حس می‌کنم مثل بعضی انیمیشن‌های طفلانه خانه‌ی شرور دارد می‌خندد‌ و هر روز نزاع دیگری ایجاد می‌کند که صاحبانش را مغموم و اندوهگین کند. من هنوز دلم پیش زن و دخترهای همسایه هست. ( خانه‌ی امن -با امنیت روانی- کم است. )
168
10
بعضی وقت‌ها تعجب می‌کنم از این که بعضی آدم‌ها چطور اینقدر با پشتکار، کارهایی که مسئولیت‌شان هست را سرِ وقت انجام می‌دهند. تقریبا یک ماه می‌شود یک کارخانگی به شکل یک جُستار یا چیزی شبیه به مقاله (برای پایان سمستر دوم صنف داستان نویسی) برایم وظیفه داده شده که بنویسم، و من هر روز بیشتر از روز قبل آن را پشت گوش انداختم. حالا که فقط سه روز وقت دارم و دارم از اضطراب می‌میرم هم نمی‌توانم به درستی انجامش دهم. شاید به این دلیل باشد که این جستار را خیلی به خودم سخت گرفتم یا تلاش می‌کنم از اولی که نوشتم بودم و تقریبا بیشتر قسمت‌هایش تایید شد خیلی بهتر بنویسم که نمیتوانم بنویسم. لعنت بر کمال‌گرایی. ]: این را اینجا نوشتم که دستم به نوشتنش برود و مجبور شوم امروز کمی بیشتر بنویسم.
167
11
یکی همی لحظه از کانال بیرون رفت که من را ضایع کند. خو خیر ۲۷۵ تن. یکی دیگه هم کم گرفتم برای احتیاط. 😂
223
12
دیروز تولد سه سالگی دختر عزیزم قاصدک بود و من مادر فراموش‌کار، از یادم رفت برایش چیزی بنویسم. قاصدک از اولین‌ شاهدان نوشته‌های ضعیف و پر از نقصم بود. او در این سه سال دید که چقدر تقلا می‌کنم بنویسم، که خوب بنویسم، قابل‌قبول بنویسم و مخاطب خودم را داشته باشم. او شاهد تلاش‌ها، جازدن‌ها دوباره برخاستن‌ها و موفقیت‌هایم بود. -هرچند اگر موفقیت‌هایی کوچک و ذره‌بینی هم بودند.- من قبل از قاصدک کانال دیگری به اسم «بهارِ من» ساختم. اولین متنی که نوشتم را در او قرار دادم اما چون خصوصی و بدون مخاطب بود آنقدرها هم برایم مکان خاصی نبود. اما قاصدک چون مخاطب دارد و می‌دانم انسان‌هایی آن‌سوی مبایل‌ها هستند که هربار با خوانش کلماتم در قاصدک، اثری از وجودشان را برایم می‌گذارند؛ برایم ارزشمند است. شما قاصدک را برایم معنا‌دار کردید و وجود شما اینجا را قاصدی ساخت تا حرف‌هایم را به شما برساند. خودم را مسئول میدانم از دوستانی تشکری کنم که هربار دستم سمت حذف قاصدک رفت و جازدم‌، دستم را گرفتند و کمک کردند دوباره برخیزم. ممنونم عشق‌ها! ممنون از شما ۲۷۷ تن که اینجایید! #بهار_نیل 🤍🌼
219
13
این تِرِسا است. دوست پرتغالی من. پارسال حدود ماه سرطان بود که در رستورانت نوید در هرات دیدمش. من آن روز تنهایی رستورانت رفته بودم که برای خواهرم که او هم از خارج آمده بود غذا بگیرم. منتظر آماده‌شدن‌ غذا بودم که ترجمانِ «ترسا» که پسری مزاری بود از من آدرس یک بازارچه یا فروشگاهی درهرات که زن‌ها فروشنده باشند را پرسید. بعد گفت ایشان خارجی اند. دوباره پرسید انگلیسی بلدی؟ گفتم دست و پا شکسته می‌توانم حرف بزنم. (با دلهره و اضطراب فوق‌العاده بالا) گفت بیا. نزدیک رفتم و «ترسا» بلند شد و مرا در آغوش گرفت. احوال پرسی کردیم و از همه چیز پرسید. خیلی لحظه‌ی جالبی بود. برای اولین بار اینقدر باهم گرم گرفتیم که وقتی غذا آماده شد نمی‌خواستم دوباره به خانه‌ی خواهرم که در چند قدمی رستورانت بود برگردم. ترسا خیلی از من خوشش آمده بود. چند بار گفت تو خیلی شجاع هستی. خیلی زیبایی و من آنقدر حالم خوش بود که بیان نمی‌شود. بعد گفت می‌شود باهم عکس بگیریم و من با کمال میل پذیرفتم و تا هنوز هر چند وقت یکبار در عکس به صورت سرخ‌شده‌ی خودم از استرس و ذوق و صورت مهربان او نگاه می‌کنم. البته چند ماه قبل هم او برایم تحفه‌ای از پرتگال به دست دوستش فرستاد. (مهربان)(: همیشه انسان‌دوست بودن خارجی‌ها برایم لذت‌بخش و جالب است. چند روز قبل هم او در شهری در ترکمنستان، در ۴۰۰ کیلو متری هرات بوده و مرا یاد کرده. یادم نرود که همانجا در رستورانت شماره‌اش را در مبایلم زد و اسمش را همین‌طور خودش «ترسا ، پرتگالی‌» ثبت کرد. قشنگ :] این که چرا این مطالب را اینجا گفتم هم نمیدانم. شاید چون حالا خیلی سر ذوق آمدم و بعدا دوباره پاک کنم.
180
14
没有文字...
141
15
دیروز، دیشب، امروز… این روز‌ها به «روان» فکر میکنم. وقتی که کتابی را میخوانم تمام حواسم متوجه رفتار و گفتار شخصیت‌هاست و وقتی هم کتاب نمی‌خوانم، غرق در خودخوری‌های ذهن یا حرف‌های دیگران است و از تحلیل تجزیه‌ی‌ روانی افکار دست بردار نیست. افکار و حرف‌ها را مثل کامپیوتری همیشه فعال پردازش می‌کند و به دنبال نتیجه‌ای معقول در جستجوست. این روز‌ها کتاب «ناتور دشت» اثر «سی‌.جی‌.سالینجر» را خواندم. این که در عصر خودش شاهکاری بوده و تا هنوز هست را چشم نمی‌پوشم. چیزی که اینجا برایم قابل بیان است شیوه‌ی تمیز و با ظرافت بیان افکار یک نشخوارگر فکری بود. (چیزی که شاید این روزها خیلی‌ها درک کنند.) نویسنده، «هولدن گالفیلد» تنها شخصیت اصلی داستان را طوری به نمایش میگذارد که برای همیشه تروماهای یک انسان مضطرب زیر دندان حس شود. من هم این روز‌ها شبیه «هولدن» هستم. حتی می‌‌توانم با جسارت بگویم که نه تنها این روز‌ها، که اکثر روز‌های زندگی‌ام شباهت‌هایی به «هولدن» داشته‌ام. نیازمند به شنیده‌شدن، مضطرب و منزجر از جامعه‌ای که تقلید و نقاب دو عنصر کلیدی‌اش بوده. هولدن پسری در آستانه‌ی بلوغ است که بخاطر فرومایه‌گی جامعه‌ی بزرگسالان نمی‌خواهد بزرگ شود. با تلاشی شکست‌پذیر و ناموفق تقلا می‌کند که در دنیای کودکان بماند و با این روش با تمام وجود کودکان را دوست دارد چون میداند آنها اهل نقاب‌زدن‌ها و حرف‌های پوچ نیستند. هولدن در جامعه‌ای بزرگ می‌شود که اولین عاملان ترسش خانواده‌اش هستند و مهم‌ترین نیازش نیاز به شنیده‌شدن. او در تمام داستان به دنبال فردی می‌گردد‌ که با تمام وجود حرف‌هایش را بشنود. از هم‌صنفی‌های سر به هوایش گرفته تا تاکسی‌ران، دختری که آنقدرها هم برایش خاص نیست، معلم مکتبش، حتی زنی روسپی که به اتاقش آمده تا با تنفروشی پولی به جیب بزند… همه را برای شنیده‌شدن انتخاب می‌کند و تنها فردی که حتی ذره‌ای از حرف‌ها را می‌شنود‌ همان فیبی خواهر کوچک‌ترش است. هولدن در جامعه‌ای که همه تلاش می‌کنند با نقاب زندگی کنند حس انزجار را تجربه می‌کند. حتی قسمتی که با دوستش« سالی»به تئاتر می‌رود از مکالمه‌ی سالی با دوستانش در مورد نمایش و گفتگوهای پرتمطراق‌شان که در واقع فقط برای نمایش‌دادن و بزرگ‌ جلوه‌کردن بود حالش به هم می‌خورد. آنجا دلش خوش نبود و تقریبا از همه چیز بدش می‌آمد. جایی فیبی به او می‌گوید چیزی هم هست که خوشت بیاید؟ هولدن می‌گوید که دوست دارد در یک مزرعه‌ی بزرگ بایستد و ببیند که بچه‌ها در آنجا بازی می‌کنند. و اگر بچه‌ای بیش از حد به لبه‌ی دره نزدیک شد، او ناتور (نگهبان) دشت باشد و جلو افتادن آن بچه را بگیرد. ‌در جامعه‌ای که انسان از ترس خانواده‌اش به خیابان پناه ببرد و از خیابان به دشت علاقمند باشد انسانی مضطرب، پرحرف، ترسو و تنبل بار خواهد آمد. زیاد به دنبال فیلمش گشتم اما انگار موجود نبود. چون «سالینجر» نمی‌خواست اثر را در ساخت فیلم استفاده کنند. همین‌طور که هولدن در کتاب از فیلم و سینما و سینما‌گرها خوشش نمی‌آمد مشخص است خود نویسنده این عقیده را داشته. اما فیلمی درباره‌ی زندگی «سالینجر» تحت نام «Rebel in the Rye» دیدم و زیبا بود. *این یادداشت مال دوماه قبل است. ذهنم یاری نمی‌کرد زیاد دست‌کاری‌اش کنم. #بهار_نیل #ناتور_دشت
148
16
چند روز میشه جنایت و مکافات را شروع کردم. بخش اول را خواندم و امروز تا این فصل تمام شد از استرس مردم. در بیان توانایی داستایف+2
چند روز میشه جنایت و مکافات را شروع کردم. بخش اول را خواندم و امروز تا این فصل تمام شد از استرس مردم. در بیان توانایی داستایفسکی در صحنه‌سازی و شخصیت‌پردازی واژه‌ای ندارم که درخور باشد. * این هم عمیر قند عمه که از ۷ ماهه‌گی دست روی جلد آثار داستایفسکی می‌گذارد. 😄
202
17
تولدم مبارک 🤍
195
18
Mohsen-Chavoshi-Dar-Astaneye-Piri-320.mp3
220
19
کاکا چاووشی اینجا میگفت: در آستانه‌ی پیری…
221
20
ترسناک‌بودنش اینجاست که هنوز نمیدانی که راه کدام است و بی‌راهه کدام. هرچه بیشتر می‌گذرد بیشتر از این میترسم که اگر این راه به ترکستان برود چه گلی بر سر بزنم. یادم نیست از کجا شنیدم ولی یکی میگفت یک نویسنده‌ی بزرگ چندین سال نوشت و بعد گفت حالا متوجه شدم که من برای نوشتن ساخته نشده بودم. این اوج تباهی‌ست.
266