ch
Feedback
𝙄𝙉𝙉𝙊𝘾𝙀𝙉𝙏

𝙄𝙉𝙉𝙊𝘾𝙀𝙉𝙏

前往频道在 Telegram

تخلیه گاهِ یک ذهنِ مَریض🪽

显示更多
499
订阅者
无数据24 小时
-247 天
-6330 天
帖子存档
تو مغزمی جایِ همون زخمی که رویِ چونته؛ کمرنگ میشی ولی پاک نه.

اگه میتونستم برگردم به گذشته میومدم دست تورو میگرفتم میاوردمت به زمانِ حال، خودِ الانمو نشونت میدادم میگفتم: "نگاه کن اگه بری اینجوری میشم، خواهش میکنم نرو(:💔"

درود بر حموم، بادی اسپلش، شامپو، صابون، لوسیون، شوینده، تونر، مرطوب کننده... و تمامِ بوهایِ خوب و لطافت و تمیزی و پاکیزکی خودت و لباسات🫧

درود بر حموم، بادی اسپلش، شامپو، صابون، لوسیون، شوینده، تونر، مرطوب کننده... و تمامِ بوهایِ خوب و لطافت و تمیزی و پاکیزکی خودت و لباسات🫧

ولی تو قشنگترین فرفری بودی که دیدم!

شبا همش تو فِکرِتَم.. @innocentgorl

حوصله هیچکس و ندارم! فقط حوصله یکی و دارم که اونم حوصله منو نداره:) الان نبینید ندارمش الانش و نبینید که دوسم نداره یه زمانی بدونِ شب بخیرِ من خوابش نمی‌برد یه زمانی بدونِ صبح بخیرِ من روزش بخیر نمی‌شد بخدا جونمون و واسه هم میدادیم! همیشه با خودم میگفتم کلِ دنیا بهم پشت کنه اون دستمو ول نمیکنه ولی یهو دیدم نیست رفته.. میدونی من بدونِ اونم هنوز زندم ولی نفس کشیدن برام سخت شده روزام نمیگذرن شبام صبح نمیشن زندگی برام سخت شده دیگه خوشحال نیستم.. بعدِ اون یه خلاء بزرگ اومد تو زندگیم که میدونم نه جاش پر میشه نه تموم میشه! دلم تنگ شده، هیچکس نمیتونه جاشو بگیره.. پیر شدم، انگار خیلی خیلی پیر شدم.

بگو کِه اَز غَمِ عِشقَت چِگونه جان بِرَهانَم؟ چِگونه این هَمه غَم را بِه هَر طَرَف بِکِشانَم؟ نه پایِ رَفتَن اَز این جا، نه طاقَتی کِه بِمانَم چِگونِه دَستِ دِلَم را بِه دَستِ تو بِرِسانَم؟

برگرد پیشِ من..!(:

دخترم گفتنات همش زرِ مفت بود وگرنه مگه آدم از حالِ دخترش بی خبر میمونه؟

رفتنت باعث شد که دیگه برایِ هیچ اومدنی ذوق نکنم..

باور نکن خنده‌هامو توی عکسام باور نکن که بتونم پاشم از جام من هنوزم توی دلم تنهایِ تنهام باور نکن هرجا دیدی بیخیالم باور نکن هرجا گفتم خوبه حالم!

همه جا جارِش زَدُم، منو بی صِدا می‌خواست.. @innocentgorl

دیدمت تو خواب؛ یه بلوز مردونه‌ی سورمه‌ای تنت بود، یه تیپِ شیک و ساده.. خیلی بهت میومد! خیلی قشنگ شده بودی(:

بعدتونمیبافم‌حتی‌موهامو

داستانِ واقعی

سیگارش و خاموش کرد و تکیه داد به ماشین.. نخ بعدی رو درآورد و ازش فاصله گرفت سیگار و دید و از دستش گرفت، گفت: تو به من قول دادی روزی یه نخ بکشی! با التماس و بغض به چشماش نگاه کرد و گفت: تو روخدا فقط همین یبارو دستش و بالا گرفت و گفت نه نمیشه حق نداری با چمشایِ اشکی بهش نگاه کرد و ازش خواست که سیگارو بهش بده. نتونست جلویِ نگاهِ مظلوم و پر از غمش مقاومت کنه؛ درحالی که دلش راضی نبود سیگار بهش داد و با عصبانیت رفت تو ماشین. دختر روی جدول نشست و سیگارش و روشن کرد؛ اونقدر عمیق از سیگار کام میگرف که به سرفه میوفتاد! کی اونقدر داغون شده بود که سیگار و چاره میدید؟ حس میکرد ریه‌ش داره میسوزه، قلبش مچاله میشه، ولی باز میکشید.. قبلا از دود سیگارهم متنفر بود؛ اما الان وقتی یه روز نمیکشید سردرد میگرفت! سیگارش و خاموش کرد و رفت نشست تو ماشین وقتی حضورش و حس کرد از ماشین پیاده شد و رفت؛ ولی دختر اونقدر حالش بد بود که فقط صدایِ اهنگ و زیاد کرد و چنگ انداخت تو موهاش و اشک ریخت.. نفهمید چند دیقه گذشته که پسر با عصبانیت و حرص سوار ماشین شد و استارت زد. دختر با بغض پرسید کجا میری؟ گفت میزارمت خونه و میرم دختر گفت نه نمیخام برم خونه منو همینجا بزار و برو.. دنده عقب گرفت و وایساد دختر از ماشین پیاده شد حس می‌کرد نمیتونه نفس بکشه! انگار اکسیژن کم آورده بود! می‌خواست جیغ بزنه ولی انگار خفه شده بود. پسر از ماشین پیاده شد، بلند داد زد، روی چمنا نشست گفت داد بزن دیگه! چرا وایسادی، جیغ بزن ببینم چی درست میشه! باد میومد؛ دختر اونقدر ضعیف شده بود که با وزش باد تکون میخورد و نمیتونست سر جاش وایسه... پسر باز ادامه داد انگار می‌خواست تمومِ حرفای دلشو بزنه و راحت شه.. به دختر میگفت جیغ بزن دیگه چرا جیغ نمیزنی دختر اما نمیتونست؛ میخواست گریه کنه اما حتی اشکاشم نمیریخت! پسر اومد از پشت بغلش کرد دختر پسش زد خودشو ازش دور می‌کرد پسر اینبار تیرِ خلاص و به قلب دختر زد! گفت: اون دیگه برنمی‌گرده.. اون رفته.. نمیاد.. تموم شد.. دختر اما نمی‌خواست بشنوه!! انگار نمی‌خواست باور کنه که عشقش واسه همیشه تنهاش گذاشته.. داد زد گفت خفه شو خفه شو!! اما پسر ادامه داد دختر انگار یهو تمومِ درداش برگشت که بلند جیغ زد.. یه بار، دو بار، سه بار، ده بار.. پر از درد بود جیغاش.. پر از بغض.. پسر بغلش کرد، موهاشو نوازش کرد.. اما انگار دختر قصد اروم شدن نداشت.. پیرهن پسر و چنگ زد و دوباره جیغ زد.. تا جایی که زانوهاش شل و شد و نفهمید چطور یهو تو زمین و هوا تو بغل پسر معلق شد! انگار یهو کل دنیا سیاه شد براش.. پسر با سختی در ماشین و باز کرد و دختر و رو صندلی عقب گذاشت خودشم نشست و سرش و گذاشت رو پاهاش.. کشیدش تو بغلش.. دختر اینبار گریه کرد! از ته دلش! میلرزوند دل سنگ و صدایِ گریه هاش.. پسر بغلش کرد و سرش و گذاشت رو سینه‌ش! دختر اما انگار دوباره رفت تو یه حالِ دیگه.. بازم اسم اونو صدا میزد.. پسر با عصبانیتی که سعی در کنترل کردنش داشت اسم خودشو صدا میزد و میگف اون نیستم.. اما دختر انگار چیزی نمیشنید.. انگار کسی بجز اونو حس نمیکرد.. انگار اسمی بجز اسم اونو بلد نبود.. هردوشون درد داشتن.. دختر از عشقِ یکی دیگه داشت میسوخت و پسر از عشقِ دختر!