180
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
چقد عجیب که فرشته نجات من و قاتلی که در به در دنبالمه هر دو توی آینه محبوس شدن.
شدم یه خستگیِ ممتد از آدما. دنیاهاشونو، درک میکنم و حتا دوست دارم. ولی، تعلقی ندارم بهشون. و برای دقایقی، احساس میکنم که کل کره ی زمین، با هم، همزبانن و من، زبونمو گاز گرفتم و قورتش دادم.
غزل دوستش اومده خونشون دارن باهم کارتون میبینن. بعد من نشستم تو دفتر خاطراتم نقطه بازی میکنم.🥹🥹
