Fallen Angel.
前往频道在 Telegram
377
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
شاید یک روز انقدر آدم پر و پخته ایی باشم که کتابی بنویسم به اسم جنون ندانستن که راجع به اینه که پوچی چطور در ندانسته های انسان ایجاد میشه
وای ببخشید یاد اون فیلم a rainy day in new york افتادم که گتسبی داشت میگفت احتمالا با این وضعیت سیگار کشیدن تا چهل سالگی بمیرم.
من احتیاج دارم انقدر خلاق بشم که بتونم از آب و انگور مایعی بسازم که باهاش انسان رو به جنون بندازم
واقعا همون حرف قشنگ که خدا آب و انگور رو آفرید اما شراب رو نه تا انسان خلاق بشه همینجا صدق میکنه
اصلا ما آدم ها چرا به وجود اومدیم اگه قرار نیست همه چیز زو بدونیم و بفهمیم و درک کنیم و بگردیم و پیدا کنیم و بسازیم؟
اگر تو بیست سالگیم یک جوون پخته و یا تجربه نباشم که میدونه مسیر زندگیش چیه و چی از خودش و فرداش میخواد ترجیح میدم نوزده ساله بمیرم
اگر تو سی سالگیم یک آدم موفق در شغلم نباشم که تمام تلاشش رو برای به دست آوردن بهترین چیزها تو زندگیش نکرده ترجیح میدم بیست و نه ساله بمیرم
اگر توی پنجاه سالگی یک مرد پخته با اطلاعات کافی و دانسته های جالب نباشم ترجیح میدم توی چهل و نه سالگی در حال سیگار کشیدن توی یک عصر بارونی بمیرم
من باید بدونم و حس میکنم ندونستن من رو تبدیل به یک وجود بی ارزش میکنه پس تنها انسان هایی که توی دنیا بهشون حسادت میکنم آدم هایی هستن که دانایی زیادی از همه چیز دارن
من انسانی هستم که باید همه چیز رو بلد باشم و همیشه احساس پوچی میکنم چون اطلاعات کمی که در نقاشی فلسفه نویسندگی خوانندگی نوازندگی ریاضیات و علوم و ستاره شناسی و موسیقی و تاریخ و ادبیات و سینما و تئاتر و علم هستی دارم برای مغزم کافی نیست و احتیاج دارم هرروز بیشتر و بیشتر بدونم من هزاران کتاب نخوندم و هزاران آدم رو نمیشناسم و خاطرات محدودی دارم و زندگی های چندانی رو زندگی نکردم و این من رو روانی میکنه که نمیتونم در تمام این راه ها احساسات و منطق رو بروز بدم و فقط یک انسان عادیم
کاش نویسنده بودم و میتونستم واقعا اینا رو تبدیل به کتاب هایی کنم که مردم با خوندنشون روانی بشن
یه بار یه ایده داشتم برای ماهان توضیحش دادم راجع به یه پیانیست که با یه دختری آشنا میشه و عاشقش میشه و یادمه که یه طرز دیوانه داری احتیاج داشتم اون ایده ساخته بشه
