ch
Feedback
نیآن

نیآن

前往频道在 Telegram

کیف تریدیننی أن أفسر ما لا يفسر؟ . ناشناس https://telegram.me/HibyChatBot?start=sc-bOI5wMY1Kc . تلگرام @nian_ir . اینستاگرام https://www.instagram.com/nian.ir?igsh=dTRscXBkMXp1cDkw

显示更多
934
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+930 天
帖子存档
عشق قدرتمندتر از مرگ است.

زنده شور
زنده شور

از شدتِ حالِ زارم فریاد زدم: همهٔ صاحبانِ مقام، زیرِ کفشِ من‌اند! گفتند: شرم‌آور است! حرفم را تکرار کردم. باز گفتند: شرم‌آور است! و من باز هم حرفم را تکرار کردم. اما وقتی بارِ دیگر گفتند: شرم‌آور است! تازه فهمیدم که تعبیرم چندان مناسب نبوده و از شدتِ خشم و هیجانم کاستم سپس عذرخواهی کردم... از کفش‌هایم!

صِحتُ من قسوةِ حالي: فوقَ نَعلي كُلُّ أصحابِ المَعالي! قيلَ لي: عَيْبٌ! فَكَرَّرتُ مَقالي. قيلَ لي: عَيْبٌ! و كرّرتُ مقالي. ثُمَّ لمّا قيلَ لي: عَيْبٌ.. تَنَبَّهتُ إلى سُوءِ عِباراتي وخَفَّفتُ انْفِعالي، ثُمَّ قدَّمتُ اعتِذاري.. لِنِعالي! #احمد_مطر

از شدتِ حالِ زارم فریاد زدم: همهٔ صاحبانِ مقام، زیرِ کفشِ من‌اند! گفتند: شرم‌آور است! حرفم را تکرار کردم. باز گفتند: شرم‌آور است! و من باز هم حرفم را تکرار کردم. اما وقتی بارِ دیگر گفتند: شرم‌آور است! تازه فهمیدم که تعبیرم چندان مناسب نبوده و از شدتِ خشم و هیجانم کاستم سپس عذرخواهی کردم... از کفش‌هایم!

صِحتُ من قسوةِ حالي: فوقَ نَعلي كُلُّ أصحابِ المَعالي! قيلَ لي: عَيْبٌ! فَكَرَّرتُ مَقالي. قيلَ لي: عَيْبٌ! و كرّرتُ مقالي. ثُمَّ لمّا قيلَ لي: عَيْبٌ.. تَنَبَّهتُ إلى سُوءِ عِباراتي وخَفَّفتُ انْفِعالي، ثُمَّ قدَّمتُ اعتِذاري.. لِنِعالي!

بیم است که سودایت دیوانه کند ما را...

از به دوش کشیدن نعش گذشته‌‌ خسته‌ام...

از جور روزگار کسی بی نصیب نیست دیوانه ای گرفته به کف تازیانه‌ای! #فاضل_نظری

‏به کسی که برایت نمی‌نویسد ‏مزاحم روزهایت نمی‌شود ‏درباره ‌ات نمی ‌خواند ‏مهمترین تاریخ‌ های تو را حفظ نمی‌کند ‏و زندگی‌ ات را پُر از کارهای ‏شگفت‌ انگیز نمی‌کند ‏وابسته نشو... ‏#غسان_کنفانی

امید بزرگ‌ترین شوربختی است.

بحران معنا را نمی‌توان صرفاً به یک مسئله روان‌شناختی فروکاست؛ این بحران هم‌زمان پرسشی فلسفی، روان‌شناختی و اجتماعی درباره نحوه بودن انسان در جهان است. معنا درمانی فرانکل یکی از مهم‌ترین تلاش‌ها برای وارد کردن مسئله معنا به قلمرو روان‌درمانی است و تأکید ارزشمندی بر معنا، آزادی و مسئولیت انسان دارد؛ با این‌ حال، نباید آن را به تنها چارچوب فهم معنا تبدیل کرد. مسئله زمانی شکل می‌گیرد که پیش‌فرض‌های فرانکل درباره امکان کشف معنا و نیاز انسان به معنا، به تنها تفسیر ممکن از بحران وجودی تبدیل شود و هر تجربه پوچی یا بی‌معنایی صرفاً به این فروکاسته شود که فرد هنوز معنای زندگی خود را پیدا نکرده است. چیزی که می‌توان به‌صورت انتقادی «فرانکل‌زدگی» نامید، دقیقاً در همین نقطه شکل می‌گیرد: تبدیل یک رویکرد ارزشمند به تنها لنز فهم انسان و تبدیل «یافتن معنا» به یک باید تازه. فلسفه از همین‌جا افق بحث را گسترده‌تر می‌کند؛ می‌پرسد معنا چیست، آیا کشف می‌شود یا ساخته می‌شود، آیا زندگی الزاماً باید معنایی داشته باشد و انسان چگونه می‌تواند در مواجهه با فقدان پاسخ نهایی زندگی کند. سارتر مسئله آفرینش معنا و آزادی را پیش می‌کشد، کامو با امکان زیستن در برابر پوچی مواجه می‌شود، نیچه مسئله خلق ارزش را مطرح می‌کند و هایدگر مسئله مرگ و اصالت را به مرکز تأمل درباره وجود انسان می‌آورد. روان‌شناسی اما نشان می‌دهد که بحران معنا صرفاً یک مسئله انتزاعی فلسفی نیست؛ می‌تواند با افسردگی، اضطراب، بیگانگی، روابط، شناخت، هیجان و تجربه زیسته فرد درهم‌ تنیده باشد. جامعه‌شناسی نیز لایه دیگری را آشکار می‌کند: معنا در خلأ شکل نمی‌گیرد؛ خانواده، فرهنگ، طبقه اجتماعی، اقتصاد، شغل، رسانه و نهادهای اجتماعی در ساختن، تثبیت یا فرسایش چارچوب‌های معنایی نقش دارند. مفهوم «آنومی» در اندیشه دورکیم نیز امکان فهم این مسئله را فراهم می‌کند که چگونه تضعیف هنجارها و چارچوب‌های مشترک می‌تواند به بی‌جهتی و گسست از معنا منجر شود. بنابراین، شاید بهتر باشد بحران معنا را در یک مسیر چند لایه ببینیم: فلسفه می‌پرسد «معنا چیست؟» روان‌شناسی بررسی می‌کند «فقدان معنا چگونه در روان و زندگی فرد تجربه می‌شود؟» و جامعه‌شناسی می‌پرسد «چه ساختارهایی معنا را تولید یا فرسوده می‌کنند؟» این سه سطح در نهایت به تجربه زیسته فرد می‌رسند؛ جایی که بحران معنا واقعاً به یک مسئله انسانی و درمانی تبدیل می‌شود. از این منظر، مسئله کنار گذاشتن فرانکل نیست؛ مسئله عبور از «فرانکل‌زدگی» است. فرانکل می‌تواند نقطه آغاز مهمی برای فهم بحران معنا باشد، اما نه نقطه پایان آن. گشودن این افق به ما اجازه می‌دهد انسان را نه درون یک نظریه، بلکه در نسبت میان جهان‌بینی، روان، جامعه و تجربه زیسته‌اش ببینیم؛ و در اتاق درمان، به‌جای تحمیل یک پاسخ درباره معنای زندگی، امکان مواجهه آزادانه‌تر و عمیق‌تر فرد با پرسش معنا را فراهم کنیم.

بحران معنا پیش از آنکه صرفاً یک مسئله روان‌شناختی باشد، پرسشی فلسفی درباره نحوه بودن انسان در جهان است؛ اما هم‌زمان باید آن را در بستر روان و جامعه نیز فهم کرد. معنادرمانی فرانکل یکی از مهم‌ترین تلاش‌ها برای وارد کردن مسئله معنا به روان‌درمانی است و تأکید ارزشمندی بر معنا، آزادی و مسئولیت انسان دارد؛ با این‌ حال، نباید آن را به تنها چارچوب فهم معنا تبدیل کرد. مسئله زمانی شکل می‌گیرد که معنا را مفهومی قطعی و جهان‌ شمول بدانیم و هر بحران وجودی را صرفاً به این فرو بکاهیم که فرد معنای زندگی‌اش را پیدا نکرده است؛ چیزی که می‌توان از آن با عنوان «فرانکل‌زدگی» یاد کرد، یعنی تبدیل یک رویکرد به تنها لنز فهم انسان و تبدیل «یافتن معنا» به یک باید تازه. فلسفه نشان می‌دهد که پاسخ‌های دیگری نیز وجود دارند: سارتر از آفرینش معنا، کامو از زیستن در برابر پوچی، نیچه از خلق ارزش و هایدگر از مرگ و اصالت سخن می‌گوید. روان‌شناسی نیز یادآوری می‌کند که بحران معنا می‌تواند با افسردگی، اضطراب، بیگانگی، روابط، شناخت و تجربه زیسته فرد درهم‌تنیده باشد و نباید همه‌چیز را به یک مسئله فلسفی تقلیل داد. جامعه‌شناسی اما یک لایه دیگر اضافه می‌کند اینکه معنا فقط در ذهن فرد تولید نمی‌شود؛ خانواده، فرهنگ، طبقه اجتماعی، اقتصاد، شغل، رسانه و نهادهای اجتماعی نیز در ساختن یا فرسایش معنا نقش دارند. دورکیم با مفهوم «آنومی» نشان می‌دهد که تضعیف هنجارها و چارچوب‌های مشترک می‌تواند فرد را با نوعی بی‌جهتی و گسست معنایی مواجه کند. بنابراین، بحران معنا را بهتر است در سه سطح ببینیم: فلسفه که می‌پرسد معنا چیست؟ روان‌شناسی که می‌پرسد فقدان معنا چه اثری بر روان و زندگی فرد دارد؟ و جامعه‌شناسی که می‌پرسد جامعه چگونه معنا را میسازد یا آن را تضعیف می‌کند؟ از این منظر، هدف کنار گذاشتن فرانکل نیست، بلکه قرار دادن او در افقی گسترده‌تر است؛ افقی که انسان را نه درون یک نظریه، بلکه در نسبت میان خود، روان، جامعه و جهان هستی می‌بیند.

کجاست نان و شیر...؟!‌ ‌

انقلاب از زهدان غم‌ها متولد می‌شود. #نزار_قبانی

انقلاب از زهدان غم‌ها متولد می‌شود... #نزار_قبانی

بگو بازم هوامو داری و...

یعنی اگه پنجاه تا سنگ از آسمون بباره چهل و نه تاش میخوره تو سر من یدونشم وایمیسته تو نوبت در شرایط و موقع مقتضی میخوره توو سرِ من... والا

آیا من سایه‌ ای هستم که باید به جبری محتوم در دل سیاهِ شبی به فنـــــا برود؟ #عباس_نعلبندیان