Roman Derakhshan 𝆺𝅥𝆫 رمانکده رمان های عالی
前往频道在 Telegram
📖 بهترین و باکیفیتترین رمانها هر روز یک داستان جدید که ارزش خوندن داره ✨ رمانهایی که دلت رو میبرن چنل رسمی لینکام 📢 @linkam_1384
显示更多📈 Telegram 频道 Roman Derakhshan 𝆺𝅥𝆫 رمانکده رمان های عالی 的分析概览
频道 Roman Derakhshan 𝆺𝅥𝆫 رمانکده رمان های عالی (@romanderakhshan) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 12 524 名订阅者,在 音乐 类别中位列第 5 772,并在 伊朗 地区排名第 25 438 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 12 524 名订阅者。
根据 13 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -634,过去 24 小时变化为 -1,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 2.71%。内容发布后 24 小时内通常能获得 1.43% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 340 次浏览,首日通常累积 180 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 jovin, سلف, دکلمه, شعر, افغانستان 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“📖 بهترین و باکیفیتترین رمانها
هر روز یک داستان جدید که ارزش خوندن داره ✨
رمانهایی که دلت رو میبرن
چنل رسمی لینکام 📢 @linkam_1384”
凭借高频更新(最新数据采集于 14 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 音乐 类别中的关键影响点。
12 524
订阅者
-124 小时
+487 天
-63430 天
帖子存档
_اگر چه اجباربود
#پارت31
_چقدر آغوشش آرامش داشت..
چقدر حالم خوب شده بود!
_آروم باش راویس..
تو فقط کابوس دیدی!
همین!
میدونستم کابوس دیدم..
اما خیلی وحشتناک بود!
بدنم هنوزم میلرزید..
آروین دستشو رو بازوهام گذاشت و گفت:
چرا اینقدر میلرزی؟
چرا انقدر یخی؟
راویس..!
راویس!
دیگه چیزی نشنیدم و همه چیز جلوی چشام تیره و تار شد!
****وقتی چشامو باز کردم آروین باالی سرم بود..
چشاش از بی خوابی قرمز شده بود!
رنگ صورتشم حسابی پریده بود..
تو بیمارستان بودم و به دستم سرم، وصل بود! مانتو و شال تنم بود! کار کی بود؟
آروین؟!
اون منو آورده اینجا؟
..نه این امکان نداره!
اون نمیخواد سر به تنم باشه! اون حاضره من بمیرم نه که نجاتم بده و منو بیاره اینجا!
دستمو فشار داد و گفت:
الان بهتری؟
هنوز تو شوک،ِ مهربون شدن آروین بودم! مگه میشد انقدر تغییر کنه؟
در عرض چند ساعت!!
_سِرُمت تموم شه میریم..
_چرا..چرا منو آوردی اینجا؟
آروین ابروهاشو باال انداخت و گفت:
تب کرده بودی! اگه یه کم دیر میرسوندمت، فلج میشدی!
چرا یهو اینطوری شدی؟
خواب چی و دیدی؟
دوباره یاد اون کابوس لعنتی افتادم..
وقتی دید رفتم تو فکر، بیخیال سؤالش شد و گفت:
دکتر گفت یه فشار عصبی بوده!
_ساعت چنده؟
_طرفای 8صبح!
8صبح؟!
یعنی آروین بیچاره از ساعت 0تا حاال باالی سر منه؟!!_چرا بهم کمک کردی؟ تو که..
تو که نمیخواستی سر به تنم باشه!
_انتظار داشتی چیکار کنم؟
_بی خیال بری بخوابی!چشاش از تعجب گرد شد..
یه دفعه حس کردم حالت نگاش عوض شد و گفت:
نمیخواستم بازم برام دردسر درست کنی!
اگه بابات میفهمید بلای سرت اومده منو ول نمیکرد..
نمیخوام الکی آتو دستش بدم.
مجبور بودم که بیارمت..
وگرنه اگه به خواست دلم بود، عمراً اینکار رو میکردم..
تو همیشه برام فقط یه زحمتی!
نه بیشتر!شده بود همون آروینی که ازش توقع داشتم! من براش زحمت بودم؟
خب نجاتم نمیداد؟
کسی مجبورش نکرده بود! چقدر سخت بود، کسی تو رومایه ی دردسر و عذاب بدونه!
چرا من انقدر بدبخت بودم؟
منو بگو که فکر میکردم نگرانم شده !
هه..خیال باطل!
_ما فقط با هم همخونه ایم!
نه بیشتر و نه کمتر!با بغض گفتم:
پس اون اسمایی که رفته تو شناسنامه ی هم، چیه؟
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 AVINA
❤️ رمان : #یک_گاز_از_غریبه
جلد اول
❤️نویسنده : #Christine_Warren
❤️ مترجم : #تارا_اکبری
❤️ ژانر : #فانتزی #اروتیک #خوناشامی #عاشقانه
❤️خلاصه :
رجینا تازه از یه رابطه افتضاح خلاص شده و آخرین چیزی که نیاز داره کمک دوستاش برای پیدا کردن یه دوست پسر جدیده. پس وقتی دوستانش بهش فشار میارن که فانتزی هاش توی رابطه رو تعریف کنه، فقط یه چیزی از خودش درمیاره... ولی اشتباه میکنه و دیمیتری ویدمیر این رو ثابت میکنه.
دیمیتری افکار رجینا رو میبینه و تاریکترین فانتزیهاش رو میشنوه، میدونه چیزی که رجینا واقعا نیاز داره کسیه که براش هم چشم بند بیاره و هم گل....
با اون جرقههای شهوتی که بینشونه و یه ذره هم تقلب برای خوندن افکار رجینا، دیمیتری میدونه که رجینا هم اونو میخواد. فقط دیمتری نمیدونه اگه رجینا چیزی در مورد عادت های شب بیداری و رژیم مخصوصش بفهمه، بازم همون حس رو داره یا نه....
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 YHM
_اگر چه اجباربود
#پارت30
–بعد بلند خندید..
من به این لودگیا و این خنده های بی غل و غش مونا عادت داشتم..
اما آروین چشاش ۴ تا شده بود و با تعجب به مونا زل زد..بعد که دید مونا، از ته دل میخنده..
لبخندی زد..
باید لبخند بزنه..اون نزنه ، من بزنم؟!
امروزمو کوفت کرده بود.من جاش بودم غش غش میخندیدم.بعد از اینکه مونا، ته بشقابشو درآورد..
ساالدشم با اشتها خورد و گفت: وای ترکیدم از بس خوردم! مرسی راویس جونم..
فوق العاده بود..
قبل اینکهدستپخت تو رو بخورم فکر میکردم شهریار باید هالک غذاهای من باشه و کلی به خودم مینازیدم..
اما انگار تو صدبرابر من دستپختت عالیه!حسابی آقا آروینم با غذاهای خوشمزت چاق میشه ها..!من و آروین ساکت بودیم..
حرفی نداشتیم بزنیم..
بعد از یه سکوت عذاب آور، گفتم: شما برید تو هال، من ظرفا رو جمع میکنم و میام!مونا رفت..
آروینم بشقاب خالیش جلوش بود..
اگه هر زمانی غیر از االن بود، از اینکه آروین غذاشو تا ته خورده، از خوشی سکته میکردم..اما..االن..
هیچ دلیلی برای خوشحالی نداشتم!آروین از جا بلند شد و گفت: زودتر بیا پیش دوستت!صدای موزیک، کر کننده بود..!
همه جا تاریک بود..
چند تا رقص نور تو اتاق گذاشته بودن .
اون وسط حسابی شلوغ بود و دختر و پسرعین مور و ملخ تو هم وول میخوردن..
حالت تهوع شدیدی داشتم..
سایه ای اومد سمتم! بدنم لرزید..
خیلی ترسیدم..
بلند بلند و با چندشمیخندید...
در رو محکم بست..دستش یه بطری مشروب بود..
چشاش خمار بود..نه..من تنهام!..وای نه..
لعنتی!....
جیغ کشیدم و با صدای جیغم از خواب پریدم..
نفس نفس میزدم..
عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود!در اتاقم به شدت باز شد..
آروین ظاهر شد..
بیچاره ترسیده بود..
_چته؟
خوبی؟
موهاش پریشون بود و مشخص بود که از خواب پریده! با وحشت نگام میکرد..
تزدیکم شد..
حالم شدید بد بود..
تکونم داد و گفت:راویس؟
راویس خوبی؟
جیغ زدم و با وحشت گفتم: من تنها بودم! هیچ کس نبود..
هیچ کس به دادم نرسید..
من..
من از تاریکی میترسم..من از تنهایی میترسیم.!
آروین وقتی حال خرابمو دید بازومو گرفت و سرمو به سینش چسبوند..
هق هق تو آغوشش گریه کردم! باورش برام سخت بود که آروینیکه اونقدر ازم بیزار بود حاال با مالیمت بغلم کرده و داره با نوازش کردن موهام سعی میکنه آرومم کنه! این چش بود؟!
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 AVINA
❤️رمان: #برگه_سفید_عشق
❤️ژانر: #عاشقانه #دانشجویی
❤️نویسنده: #ناصر_راد
❤️خلاصه:
دختری به نام نفس که علی رغم متلک پسرای دانشگاه سه ترم که به عمد درس مورد علاقه خودش رو پاس نمیکنه...
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 YHM
اگر چه اجباربود
#پارت29
–خجالت کشیدم..
دوس داشتم زمین باز شه و من برم توش! لعنت به تو آروین!آروین پوفی کشید و رو به مونا گفت: من معذرت میخوام..
صدامو الکی بردم باال..
ببخشید..
شما بفرمایید تو هال، ما هم میایم پیشتون!مونا با تعجب سری تکون داد و رفت..
با بغض و خشم گفتم: یه امروز داد و هوار راه نمینداختی نمیشد نه؟
همش چند ساعت دندون رو جیگر میذاشتی..
انقدر سخت بود؟ آبرومو بردی..
خواستم از کنارش رد شم که با خشم، بازومو کشید و منو محکم چسبوند به دیوار! اوووف..
پسره ی خل و چل! استخونام داشت خورد میشد..
نفساش تند شده بود و به شدت میخورد تو صورتم..
یقه مو گرفته بود و محکم فشار میداد..
کم مونده بود خفه شم!
_خوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم دختره ی زبون نفهم! اگه اون داداش مفنگیه گالره رو پیدا نکنی و این بازیه کثیف و تمومش نکنی بیچارتمیکنم..
کاری باهات میکنم که روزی صد بار به پام بیفتی که بریم دادگاه و مهریه تو ببخشی و بری ردِ کارت! شنیدی چی گفتم؟
نفسم باال نمیومد..
دستاش شل شد و یقه مو ول کرد..
چشاش سرخ شده بود..خیلی عصبی بود..
دستمو از گلوم گرفتم و بابغض نگاش کردم..
احساس حقارت و بدبختی میکردم..
آروین به سرعت باد، از آشپزخونه بیرون رفت..
لعنت بهت گالره! لعنت به تو و اون داداش هرزه و عوضیت! لعنت به من..
لعنت به این زندگیه خرَکی!ناهار آماده شده بود..
میز و چیدم..
اما بدون هیچ ذوقی! ضد حال خورده بودم اساسی! دل و دماغ دیزاین میز و اصالً نداشتم..
اشتهامم کور شده بود! صداشون کردم برای ناهار..
مونا و آروین سررسیدن..
از اینکه برای اولین بار، آروین در حضور خودم مزه ی غذامو میچشید هیچ حسی نداشتم..
شاید اگه قبلش اون دعواهارو باهام نمیکرد االن از خوشحالی ذوق مرگ میشدم..اما ..حاال..هیچ حسی نداشتم...!
مونا با خوشحالی به غذا زل زد و رو صندلی نشست و گفت: وای ببین راویس چی کرده! حسابی کدبانو شدیا دختر! عجب غذای اشتها آوری..
لبخند نزدم..
به چی لبخند بزنم؟ به این زندگیه نکبتیم؟
یا به شوهر عاشقم!!آروین بدون هیچ حرفی، روبروی مونا روی صندلی نشست..
مونا با ،بَه بَه و چَه چَه بشقابشو پر از برنج کرد و قاشقی خورش هم روی برنجشریخت و قاشقی از برنج و خورشش و خورد و با ذوق گفت:
واااای راویس معرکه شده! خیلی خوشمزس دختر..
حرصم گرفته بود..
مونا کوفت کن دیگه! اه..
میبینه حوصله ندارما..
آروینم آروم آروم میخورد و ساکت بود..
برام اصالً مهم نبود که از دستپختمخوشش میاد یا نه..
خوشش نیاد به جهنم! با قاشقم داشتم بازی میکردم که مونا گفت: چرا نمیخوری؟نگاش کردم..
چشاشو ریز کرد و گفت: نکنه، میخوای من و آقا آروین و چیز خور کنی و بفرستی اون دنیا؟
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 AVINA
❤️رمان : #بوسه_فرانسوی
❤️نویسنده : #مهدیه_افشار
❤️ ژانر: #انتقامی #هیجانی #اروتیک #عاشقانه #مثلث_عشقی
❤️خلاصه :
داستان از یک کینهی قدیمی، از یک انتقام، از یک بیآبرویی و رسوایی شروع میشه!
انتقامی که توسط کاوه ملک، خلبان پر آوازه و دون ژوان، از دختر هفده سالهی خاندان سروستانی گرفته میشه!
دریای هفدهسالهی سروستانیها، هنوز با دنیای واقعی آشنا نشده که فکر میکنه تقدیم کردن بکارتش به کاوه، میتونه راه رسیدن به قلب سیاه و سنگیش باشه!
هیچچیز اونطوری که فکر میکنه پیش نمیره و با فیلمی که کاوه از لحظات رابطهی جنسیشون میگیره، تهدید میشه و کار به جایی میرسه که خانوادهی دریا متوجهی رابطهشون میشن، با مجبور کردن دریا به ازدواج با مرد دیگهای که مهربون و حامیه، مثلث عشقی هیجانانگیزی شکل میگیره و...
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 YHM
_اگر چه اجباربود
#پارت28
_بله! یه هفته ای میشه عروسی کردیم..اما..
شما کی هستین؟
تماس تلفنی با شنیدن بوق آزاد، قطع شد..اوووف..ملت روانی شدن! این دیگه کی بود؟
نمیدونستم باید به آروین موضوع و بگم یا نه..اصالً چرا باید بهش بگم؟
اون دختره که خودشو معرفی نکرد..
یه خُل دیوونه بوده دیگه!بی خیال دختره شدم و به آشپزخونه رفتم..
زیر گاز و خاموش کردم..
خواستم برم سمت یخچال که تا برگشتم با سینه ی پهنی برخورد کردم..
انقدر ترسیدم که جیغ کوتاهی کشیدم..
آروین بود..
پرت شدم تو بغلش! وقتی دیدم داره با تعجب نگام میکنه..
خودمو جمع و جور کردم و از بغلش جدا شدم..
_مرض! چته تو؟
چرا انقده جیغ جیغویی؟ روح که ندیدی..
خیر سرت مثالً شوهرتم! گوشم کر شد..واه واه..این چقدر عین پیرزنا غر میزد!..
خودمو زدم به اون راه و گفتم: تو یهو عین روح سبز میشی به من چه؟
دستشو به نشونه ی سکوت جلوی بینیش گرفت و گفت:
هــــــــیس! آرومتر! دوستت میشنوه!آروم شدم.
آروین زل زد تو چشام و گفت:
ببینم راویس! این دوستت از قضیه ی تو و اتفاقایی که افتاده خبر نداره نه؟
آب دهنمو قورت دادم..
وقتی اینجوری بهم زل میزد الل میشدم..
چشاش سگ داشت عوضی!_اوووی..
حواست کجاس؟
با تواما..
به خودم اومدم و سعی کردم حواسمو جمع کنم و عین مُنگوال زل نزنم تو چشاش..
_اون موقع..
مونا تهران نبود که بفهمه! نه چیزی نمیدونه!
_گالره رو میشناسه؟
_آره..
دوست مشترکمون بود..
_باید گالره رو پیدا کنی..تو میدونی کجاس نه؟
_آره خب..
رفته اتریش..
اما..آخه چطوری پیداش کنم؟
_داداششماتریشه؟
_آره..
_باید پیداشون کنی راویس! من این چیزا حالیم نیس..
نمیزارم بیشتر از این با آبروم بازی کنی!وحشت کردم..
این چرا یهو قاطی کرده بود!
_دیوونه شدی؟
من باید چیکار کنم؟
االن کسی نمیدونه کی مقصره..
همه فکر میکنن..
آروین کنترلشو از دست داد و صداشو باال برد و گفت:آره تو راس میگی..
همه فکر میکنن منه بدبخت مقصرم! من کجای این بازیه کثیفت جا دارم راویس! هوووم؟
کجای بازیتم؟ چرا داری با مناینکار رو میکنی لعنتی؟
چرا من دارم جای یکی دیگه مجازات میشم؟
گناه من این وسط چیه؟
چرا باید این زندگیه کوفتی و تحمل کنم؟
از صدای بلند آروین، مونا با عجله به سمتمون اومد و با وحشت گفت: چی شده؟
اینجا چه خبره؟
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 AVINA
Repost from N/a
❤️ رمان: #شوالیه_تاریک_من
جلد دوم
❤️ نویسنده:#رزالین #Rose
❤️ ژانر: #گی #اروتیک #بزرگسال #درام #خشن
❤️ خلاصه:
آرتور برای نجات خواهرش روحشو به شوالیه تاریکی میفروشه
تیمو که هیچ رحمی تو وجودش نیست
اونو زندانی میکنه
با آزمایش های دردناک و سنگین سعی میکنه آرتور و واسه بودن با تاوریان آماده کنه
نفرت و ترس آرتور نسبت به تاوریانی که شبیه یه حیوون زخمی و درنده ست
و تیمویی که تا پای مرگ میبرتش عمیق و دردناکه قرار بود فقط درد نفرت و ترس باشه
ولی همه چیز تغییر کرد
گرما و احساسات عمیقی که نباید و حس کرد
قلب ضعیف آرتور میون بی رحمی تیمو و خشونت تاوریان دووم میاره؟!...
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 YHM
_اگر چه اجباربود
#پارت27
_اما..
من..
فکر میکنم که...
داشتم حرفمو میزدم که در باز شد و آروین سررسید..
حرفمو خوردم..
ظرف ساالد و رو میز گذاشتم و به سمت آروین رفتم..
_سالم عزیزم..خسته نباشی!آروین مات و مبهوت بهم زل زد..
ازم انتظار این همه محبت و نداشت..
ابروهاشو باال انداخت..
حرفی نزد..
کتشو درآورد..
هنوز مونا رو ندیده بود..هول شدم و گفتم: مرسی عزیزم..منم خوبم!آروین شوکه شد..
حاال فکر میکرد از تنهایی زده به سرم! خب بفهم دیگه خنگ! حتماً باید یه خرابکاری کنی !یه دفعه، مونا اومد جلو و سالم داد..
آروین چشاش 0تا شد..
تازه معنی محبتای منو میفهمید..
با لبخند جواب سالم مونا رو داد..
مونا بهش تبریک گفت.آروینم با یه لبخند کمرنگ تشکر کرد..
کت آروین و به چوب لباسی آویزون کردم..
مونا و آروین رو مبل نشستن..
لیوانی شربت آبلیمو درست کردم و به هال رفتم براش گذاشتم رو میز! بدون تشکر لیوان و برداشت و یه نفسسرکشید..
لعنتی! میمیری یه تشکر جلوی مونا ازم بکنی؟
مونا انگار حواسش نبود و یا بی خیالی نگامون میکرد...
آروین با لبخند مهربونی که من از ذوق دیدن لبخندش نیشم وا شده بود رو به مونا گفت:خب..
شما عروسی حضور نداشتین نه؟
من به جای مونا گفتم: نه..
مونا جون و شوهرشرفته بودن ماه عسل!آروین لبخند کمرنگی زد و رو به مونا گفت: با راویس، تهران دوست شدین؟
بازم زود جواب دادم: آره..
من و مونا، تو یونی آشنا شدیم..
آروین زل زد بهم! دلیل این همه هول شدنامو نمیفهمید..
مونا لبخند کجی بهم زد و گفت: راویس جون! خودم زبون دارما..
میتونم جواب سؤاالی آقا آروین و بدم..
خجالت کشیدم و سکوت کردم..
فقط نمیخواستم همه چی لو بره!
آروین باید میفهمید که جلوی مونا نباید حرفی بزنه! دیگه حرفی نزدم..
تلفن زنگ خورد..
بلند شدم و به سمت تلفن رفتم..
مونا و آروینم مشغول حرف زدن شدن..
_الو؟
بله؟
_منزل آروین مهرزاد؟
_بله..شما؟
_ببخشید..شما..شما..
بریده بریده حرف میزد..
انگار حرف زدن براش سخت بود..
صدای ظریف و ملوسی داشت.._کاری داشتین خانوم؟
دختر به خودش مسلط شد و گفت: شما همسرشون هستین؟
جا خوردم..
این کی بود که خبر نداشت زن آروینم!
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 AVINA
بهترین فیلمهای روز رو با کیفیت بالا ببین!
🔥 کیفیت ۴K دوبله فارسی و زیرنویس حرفهای فقط اینجا!
✨ جدیدترین فیلمها رو از دست نده
🎥 هر روز فیلم جدید و باکیفیت
❤️ رمان: #ایگنور
❤️ نویسنده: #گیسو_خزان
❤️ ژانر: #عاشقانه #انتقامی #جنایی #معمایی
❤️ خلاصه:
داستان ما از برگشتن آیین به ایران شروع میشه
آیینی که به محض ورودش به شرکت متوجه دستکاری پرونده های مالی میشه اما این نقطه شروع ماجراست
از سمتی یاشگین قصه ما که با مرگ مشکوک پدرش تنها تر هم شده تاوان پس میده
و عشقی که این بین شکل میگیره تا نشون بده توی تاریک روز ها هم میشه امید داشت....
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 YHM
❤️رمان: #تو_را_باید_پرستید
❤️ژانر: #عاشقانه
❤️نویسنده: #آزاده_کریمی
❤️خلاصه:
پرستش دختری است شاد و سرزنده که با عمه و پسر عمه اش زندگی می کند. او درگیر احساسی است که عمه را وادار می کند او را به نزد روانپزشکی حاذق بفرستد و داستان و رازها اینگونه یکی پس از دیگری خود را نشان می دهند.
🌠 @RomanDerakhshan 𝆺𝅥𝆫 YHM
