one day on the way
前往频道在 Telegram
گذر زمان و یکجا موندن، خوشحالم نمیکنه. پس بیا سفر کنیم. IG: https://www.instagram.com/pariasart?igsh=MzhhZjV5b3hkdWg3 کاملا ناشناس بیاید چای بخوریم: http://t.me/BluChtBot?start=paria
显示更多2 020
订阅者
无数据24 小时
+97 天
+3730 天
数据加载中...
吸引订阅者
十月 '2610月 '26
十月 '26
+48
在6个频道中
九月 '26
+83
在9个频道中
Get PRO
八月 '26
+67
在7个频道中
Get PRO
七月 '26
+74
在8个频道中
Get PRO
六月 '26
+127
在6个频道中
Get PRO
五月 '26
+48
在8个频道中
Get PRO
四月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+3
在19个频道中
Get PRO
一月 '26
+18
在14个频道中
Get PRO
十二月 '25
+77
在22个频道中
Get PRO
十一月 '25
+135
在23个频道中
Get PRO
十月 '25
+167
在29个频道中
Get PRO
九月 '25
+275
在42个频道中
Get PRO
八月 '25
+271
在32个频道中
Get PRO
七月 '25
+240
在26个频道中
Get PRO
六月 '25
+86
在16个频道中
Get PRO
五月 '25
+214
在13个频道中
Get PRO
四月 '25
+77
在6个频道中
Get PRO
三月 '25
+302
在14个频道中
Get PRO
二月 '25
+89
在18个频道中
Get PRO
一月 '25
+319
在23个频道中
Get PRO
十二月 '24
+144
在15个频道中
Get PRO
十一月 '24
+81
在10个频道中
Get PRO
十月 '24
+78
在12个频道中
Get PRO
九月 '24
+87
在14个频道中
Get PRO
八月 '24
+54
在11个频道中
Get PRO
七月 '24
+85
在13个频道中
Get PRO
六月 '24
+50
在17个频道中
Get PRO
五月 '24
+38
在11个频道中
Get PRO
四月 '24
+388
在9个频道中
Get PRO
三月 '24
+19
在6个频道中
Get PRO
二月 '24
+31
在5个频道中
Get PRO
一月 '24
+51
在5个频道中
Get PRO
十二月 '23
+33
在5个频道中
Get PRO
十一月 '23
+57
在10个频道中
Get PRO
十月 '23
+244
在7个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 10 十月 | 0 | |||
| 09 十月 | 0 | |||
| 08 十月 | +3 | |||
| 07 十月 | +1 | |||
| 06 十月 | 0 | |||
| 05 十月 | +8 | |||
| 04 十月 | +2 | |||
| 03 十月 | +1 | |||
| 02 十月 | +3 | |||
| 01 十月 | +30 |
频道帖子
| 2 | 🥨 | 242 |
| 3 | امروز هرچیزی که باعث میشه حتی یک لحظه لبخند از ته دلی بزنید، رو به خودتون هدیه کنید.
چون of course که هرروز، روز شماست! 🍎 | 317 |
| 4 | مثل مورفین بهم تزریق شدی. | 344 |
| 5 | 🌫 | 345 |
| 6 | این اولینباری بود که زیر بارون بوسیدمش. فکرکنم واقعا همونجا تموم شدم و فقط جسمم رو آوردم خونه. | 363 |
| 7 | همیشه عاشق داستان آدمهایی بودم که برای ایجاد تغییر در زندگیشون، از جایی که بودن میرفتن؛ از خونهشون، شهرشون، کشورشون. آدمهایی که زندگی و همهی انسانهایی که میشناختن رو پشت سر میذاشتن، یک هویت جدید برای خودشون پیدا میکردن، و سعی میکردن همه چیز رو از نو شروع کنن. رها کردن رو دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم. دوباره و دوباره شروع کردن!
توی همهجا دنبال حس «تعلق داشتن» میگشتم و وقتی پیداش نمیکردم فکر میکردم شاید بهترین زندگی برای من همینه. اینکه مدام در حرکت باشم، از جایی به جای دیگه، از زندگیای به زندگی بعدی، یک هویت رو رها کنم و برم سراغ یکی دیگه. رها کردن! انقدر برم که بالاخره بتونم یک جایی بشینم و بگم که بله! من به اینجا تعلق دارم. به این جمع، به این مکان، به این آدم. اگر اینجا نشد، میتونم باز به جای دیگهای برم و دوباره شروع کنم و دوباره بگردم. در ذهنم داشتن گزینههای زیاد رو دوست داشتم.
دوست دارم هنوز به این فکر کنم که این همهش نیست. همهی ماجرا این نیست. من اگر به اینجا تعلق ندارم، قطعا یک جایی اون بیرون هست که برای منه! یک چیزی هنوز اون بیرون منتظر منه که من فعلا پیداش نکردم. عیبی نداره. انقدر میگردم که پاهام درد بگیرن ولی درنهایت به جایی برسم که بتونم بگم: «سلام. میتونم دیگه اینجا بشینم و استراحت کنم؟ اینجا برای منه!» | 259 |
| 8 | دیگه نمیتونم همزمان بترسم و وانمود کنم که همهچیز مرتبه. | 422 |
| 9 | 700.m4a | 463 |
| 10 | 🥐🍫🍌 | 601 |
| 11 | We're not so different from convicts on the run, freedom could kill us but we'd rather go home.
@Dahaar | 1 |
| 12 | 没有文字... | 568 |
| 13 | موهامو کوتاهِ کوتاه کردم و حالا بیشتر از قبل، گوشوارههام پیداست. عاشقشم! | 577 |
| 14 | به قول سارا، چقدر دوستداشتهشدن جالبه. میشه هر روز پیشش باشی و بازم، همون لحظهای که میخوای ازش جدا بشی، دلت براش تنگ بشه و بخوای برگردی توی بغلش.
روزهای عجیبی رو دارم سپری میکنم. اگه بگم در یک روز شبیه یه ترمینال احساساتِ مختلف میشم، دروغ نگفتم.
اضطراب، ترس، خشم، هیجان، عشق، غم، وحشت، امید، آرامش، انتظار، درد، دلتنگی، فرسودگی، تنفر، نگرانی، سردرگمی، جرأت، دوستی، ایمان.
شاید عجیبترین بخشش همین باشه؛ اینکه وسط تمام این خاموشیها، هنوز میشه تو رو اینقدر دوست داشت. هنوز میشه که دلم بخواد دستت رو بگیرم، راه برم، بخندم، فیلم ببینم، به درختها دست بزنم و برای چند ساعت یادم بره بیرون چه خبره.
به قول گفتنی، بشکنه اون قلمی که نخواو از این دوران و این تاریخ بنویسه. با این حال که قراره از یاد جهان بره.
از اینجا که نگاه میکنم، تاریکه. اینکه آدم جوون باشه و به مردن نزدیک؛ تاریکه. اینکه ندونی چقدر دیگه فرصت داری تا خیابونها رو راه بری، بگی دوستت دارم، فیلم ببینی و به درختها دست بزنی؛ تاریکه.
اما از اینجا که ایستادم، عشق وجود داره. خیلی هم وجود داره. اونقدر که گاهی وسط این همه ترس، فقط نگاش میکنم و با خودم فکر میکنم لعنتی! چجوریه که یه آدم میتونه کسی رو داشته باشه که دلش بخواد هر روز ببینتش و هر بار که ازش جدا میشه، باز دلش بخواد برگرده.
اما میترسم.
میترسم از اینکه وسط این همه اتفاق، زندگی یهو چیزی رو ازمون بگیره که فکر میکردیم همیشه قراره داشته باشیم.
و با این حال، هنوز دستتو میگیرم.
شاید چون دوستداشتن، وسط این همه ترس، تنها چیزیه که هنوز میتونه وادارم کنه به موندن.
میدونم تا وقتی دستتو دارم، دلم میخواد بمونم. راه برم. ببینمت. بغلت کنم. و هر بار که ازت جدا شدم، دوباره دلم بخواد برگردم سمتت. | 677 |
| 15 | به قول سارا، چقدر دوستداشتهشدن جالبه. میشه هر روز پیشش باشی و بازم، همون لحظهای که میخوای ازش جدا میشی، دلت براش تنگ بشه و بخوای برگردی توی بغلش. روزهای عجیبی رو دارم سپری میکنم. اگه بگم در یک روز شبیه یه ترمینال احساساتِ مختلف میشم، دروغ نگفتم.
اضطراب، ترس، خشم، هیجان، عشق، غم، وحشت، امید، آرامش، انتظار، درد، دلتنگی، فرسودگی، تنفر، نگرانی، سردرگمی، جرأت، دوستی، ایمان.
شاید عجیبترین بخشش همین باشه؛ اینکه وسط تمام این خاموشیها، هنوز میشه تو رو اینقدر دوست داشت. هنوز میشه که دلم بخواد دستت رو بگیرم، راه برم، بخندم، فیلم ببینم، به درختها دست بزنم و برای چند ساعت یادم بره بیرون چه خبره.
به قول گفتنی، بشکنه اون قلمی که نخواو از این دوران و این تاریخ بنویسه. با این حال که قراره از یاد جهان بره.
از اینجا که نگاه میکنم، تاریکه. اینکه آدم جوون باشه و به مردن نزدیک؛ تاریکه. اینکه ندونی چقدر دیگه فرصت داری تا خیابونها رو راه بری، بگی دوستت دارم، فیلم ببینی و به درختها دست بزنی؛ تاریکه.
اما از اینجا که ایستادم، عشق وجود داره. خیلی هم وجود داره. اونقدر که گاهی وسط این همه ترس، فقط نگاش میکنم و با خودم فکر میکنم لعنتی! چجوریه که یه آدم میتونه کسی رو داشته باشه که دلش بخواد هر روز ببینتش و هر بار که ازش جدا میشه، باز دلش بخواد برگرده.
اما میترسم.
میترسم از اینکه وسط این همه اتفاق، زندگی یهو چیزی رو ازمون بگیره که فکر میکردیم همیشه قراره داشته باشیم.
و با این حال، هنوز دستتو میگیرم.
شاید چون دوستداشتن، وسط این همه ترس، تنها چیزیه که هنوز میتونه وادارم کنه به موندن.
میدونم تا وقتی دستتو دارم، دلم میخواد بمونم. راه برم. ببینمت. بغلت کنم. و هر بار که ازت جدا شدم، دوباره دلم بخواد برگردم سمتت. | 1 |
| 16 | 没有文字... | 562 |
| 17 | با چهچیزی این روزها به خط زندگی وصلید؟
یا بهتره بپرسم،
چهچیزهایی برای وصل موندن هرروز پیدا میکنین؟ :*
http://t.me/BluChtBot?start=paria | 1 |
| 18 | 🪧 | 620 |
| 19 | علاوه بر این گالریها، میتونید در گالری [کِشو space] که به تازگی در مجموعه 193 بازگشایی شده هم، نیمخط رو پیدا کنید*🍅 | 649 |
| 20 | دیگه بریم خونه. | 740 |
