ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

‌ ‌ ‌ ‌dəsoxyn

‌ ‌ ‌ ‌dəsoxyn

前往频道在 Telegram

‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ smōkes on yo̸ur body͡ 🚷 ; #69

显示更多
200
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
When they try to find out who am i.they just see the deep side i try to save myself with, ‹ but › they dont know i have gave
+1
When they try to find out who am i.they just see the deep side i try to save myself with, ‹ but › they dont know i have gave my soul on two essences- nature and love.

AUD-20220210-WA0083.mp36.01 MB

ما جسم شما گوهر های کمیاب ایران رو از دست دادیم،اما شما همواره در قلب و خاطره و تاریخ ایران زندگی میکنید.اونی که مرده،خودِ ماییم و هرکسی که سکوت میکنه.

سه سال پیش،همین روز و همین جا،پیکر سوخته ی چندین انسان بی گناه روی زمین صف شده بود. معلوم‌ نبود،جرم‌شون چی بود که باید اینطور سرنگون میشدن. کشتار تو اون ساعت به پایان نرسید،احساسات و خاطره ها مردن،خانواده ها مردن،امیدها مردن،ارزوها مردن.مادری که مجبور شد برای نجات فرزندش اونو به خارج از کشور بفرسته،مادری که چشم انتظار فرزندش بود تا بعد مدتها اونو در اغوش بگیره،بالای سر جنازه های سوخته دنبال چهره ی معصوم بچه‌ش میگشت. پسری که سالها درس خوند و افتخار افرید حالا خاموش و با تنی سوخته،روی زمین خوابیده بود و کوله باری از حسرت با خودش میبرد،تازه عروسی که شیرینی زندگی هنوز روی لبش طعم میداد،حالا بجای لباس عروس،کیسه ی مشکی رنگی به تن داشت و لبخندش سوخته بود . چمدان و کوله بار هایی که سالها با تلاش و عشق و امید پر شده بودن،حالا سیاه و کبود روی زمین پخش شده بودن. مگه میشه فراموش کرد؟!

به زخم قرمز رنگش اشاره کرد و با شتاب میانه ی حرف پسر پرید. -نه!من تا ابد این زخمو بانداژ میکنم که خشک نشه و تازه بمونه،میخوام همیشه بسوزه و سرش بیشتر باز بشه تا هیچوقت فراموش نکنم،از کی و چرا زخم خوردم..هیچوقت .

دردام تموم‌ نشدنی و تکیه گاهام ته کشیدن.

دیکتاتور ها پایان تلخی دارند.

زخم هایم را دوست دارم انها شاهدان اصلی ام هستند،که چطور شجاعانه زندگی کردم.

Love is just a game. K

می پرسم آیا ما برای دردها کوچک هستیم یا آنها خیلی بزرگ هستند؟!..

هربار که جسم شکسته‌مو به کسی تکیه دادم،سنگینی تن و روحم باعث شد تکیه‌گاهم لیز بخوره و سرم با سنگ برخورد کنه. من..کسی رو نشکستم،نمیخوام بشکنم،نمیخوام اسیب بزنم،نمیخوام بلایی که سر من اومد سر دیگران بیاد..اما اونا فکر میکنن من خطرناکم و بهشون ضربه میزنم!

ای کاش میشد به عقب برگشت،همه چیز رو پاک کرد و روی برگه‌ی سفید نوشت: میگذرد،انچنانی که گذرت به گذرش نیفتد!

سومین شات اسپرسو رو بدون لحظه ای درنگ سر کشید و لب برچید.نگاه یخی و نافذش رو به شیشه ی عرق کرده داد که با بلور های ریز برف مزین شده بودند. از زمستان باکی نداشت،از برف و بوران،از یخ بستن عابر و گیر افتادن توی کافه ی دنج پایین شهر..از هیچکدام ترسی نداشت. رشته ی منقطع افکارش به رشته ای رها شده در ناخوداگاهش متصل شد و او،دوباره روی صندلی چوبی نشسته بود،درحالی که دادگاه متعلق به خودش بود و قاضی هم خودش.برای هزاران و هزارمین بار محاکمه میشد،برای یخ بندانی که در عمق چشم هاش داشت،برای سرابی که هم خودش و هم هزاران نفر دیگر رو فریب داده بود،برای احساساتی که با بی رحمی در گوشه ای از قبرستان یخ زده‌اش،پنهانی به خاک سپرده شده بودند و قاتل،خودش بود . و برای اینکه همواره جعل هویت میکرد،از ادمی به ادم دیگر تبدیل میشد و همواره فرار میکرد. محاکمه میشد و هربار انسان های بیگناه رو با خود پایین میکشید،تاجایی که سیاهی ردی از زندگی به جا نگذاره،و خودش دوباره از دل سیاهی متولد میشد،با باری که از گناهان اش به دوش بسته بود.