200
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
ترجیح میدم عشق و زندگی کسی نباشم تا اینکه یکی از صدتا عشق انباشته شده توی قلبای متعفنتون باشم!
هرکی اومد با حال زار بهتون گفت غیر تو با کسی حرف نمیزنم چیکار میکنیم؟!
درسته همونجا دهنشو گل میگیری چراکه به محض خروج از صفحه چتش باهات میره تو یه گپ با همه زر میزنه و پیویشم بالای ده تا مسیج خونده نشده داره .
سیاهی!
به سختی چشم های وحشت زدهشو به تاریکی اتاق عادت داد و برای لحظاتی،به پرده ی رقصان در نسیم شامگاهی خیره شد . با هر وزش،به خودش میلرزید و نفس های منقطعشو با عجز بیرون میداد .
با وحشت دست های یخ زدهشو که دور گردن خیس از عرقش حلقه شده بودن جلوی چشمهاش گرفت و نفسی تازه کرد ، کابوس امانش نمیداد و هرشب،خواب از چشمانش میربود .
چطور ممکن بود دست های لطیفی که با عشق دور گردنش حلقه میشد ، حالا هرشب به قصد کشت دور گردنش حلقه بشه و لبهایی که روزی شیرینی روی لبهاش میشدن،با نفرت ازش بخوان که بمیره؟!
چطور به این زودی،خاکستر عشق روی تمام خاطرات شیرین مینشینه و نیروی محبت،ویرانگر میشه؟!
ای کاش،عشق تا همیشه لطیف بود،ای کاش،نابودگر نمیشد...
