200
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
غم تکراری شدن روی گلوش چنگ مینداخت و خاطراتش تبدیل به طنابی شده بودن که قرار بود دور گردنش قرار بگیرن و خبر از پایان زندگیش بدن.!
با خودت جنگیدی؟!
هرلحضه از زندگیم شاهد پیکار بین منطق و قلبه.سلاح احساس،مشتی از خاطرهست که مرتبا توی صورت منطق کوبیده میشه،و منطق سلاحی جز توسری و اشاره به واقعیت نداره.
منطق قویتره،برنده میشه.اما بعد،قلب با تمام وجودم لج میکنه،تمام توانمو میمکه و با منطقی شکست خورده و رگهایی بی سرپناه،تنهام میزاره.
گیسویِ دلدارِ من..!
تو صاحب تمام پروانههای دلِ این موسیویِ خستهای، کسی که با تعریف هاش من رو بچگانه برای خودش لوس میکنه تویی.. تو همون دونه برف کوچولوی منی، کسی که قرار نیست تو آغوش گرم این مرد آب بشه، کسی که شده ناجیِ قلبِ بیمارم.. تو کهولت تمام این سالها رو برام از بین میبری زادهٔ رویاهام!
عینک دسته چوبی رو روی تیغه ی بینیش بالا برد و لبهای خوش فرمش رو تر کرد.
درحالی که خودکار ابی رنگو به طرز حرفه ای بین انگشت هاش بازی میداد لب باز کرد.
-احیانا اعتیاد داری؟!
لبخند مکعبی مرد دوباره جون گرفت و چشم های کشیدهش وحشی تر از قبل پرده ی بین چشم هاشون رو دریدن.
-اره..شدیدا!
جونگ کوک یکی از ابروهاشو بالا داد و توی ذهن به مرد روبروش و تمام خاندانش دشنام داد.«به چی؟»با زور و تقلا گفت و سر خم کرد تا چیز جدیدی توی پرونده یادداشت کنه.
-به رزرو کردن وقت مشاوره،نشستن روی این صندلی و زل زدن به چشمات و پوزخند زدن به لبای خوش فرمت وقتی پشت سرهم ترشون میکنی..معتاد وقتاییم که با کلافگی راهنماییم میکنی..ولی من مشکلم حل شده،تمام مدت میومدم تا تورو ببینم!
و جونگ کوک،تا لحضه جاری شدن اخرین کلمه از دهان تهیونگ،با حالتی خمیده روی پرونده ی پر از یادداشت مرد خشکش زده بود..
پرونده ی قطور زیر دستش رو بست و نگاه ابی نافذش عمق چشمان یخی مرد رو کاوید.
-بسیار خب..چرا همه رو طرد کردی؟!
لبخندی بیمارگونه روی لبهاش نقش بست،نگاه خسته و مستأصلش رو به پنجره ی بخار گرفته دوخت
-فکر میکردم من براش کافی ام و اون برام کافیه،همه رو بخاطرش دور انداختم تا تمام توجهم برای اون باشه،هیچکس برام نموند و اون ادمای جدید پیدا کرد.
