ch
Feedback
بـارونِ نوامبـر؛ پاریس

بـارونِ نوامبـر؛ پاریس

前往频道在 Telegram

  𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗌𝗈𝗋𝗋𝗈𝗐 𝖺𝗇𝖽 𝗉𝖺𝗂𝗇   https://t.me/hwnior

显示更多
823
订阅者
-224 小时
-177 天
+230 天
帖子存档
Repost from hockey boy پڪ
‌ ‌ ‌‌ ‌‌ forgotten melodies‌‌ ‌ written where nobody looks

Work project Part3:Sunoo’s sudden confession had left both of them in shock—both Sunoo, who had confessed his love, and Heese
Work project
Part3:Sunoo’s sudden confession had left both of them in shock—both Sunoo, who had confessed his love, and Heeseung, who had heard that romantic confession.

پین چنل لطفا

این مسیج + پک ریپلای شده همراه کپشن فوروارد کنید، ⚠️ ازتون فور خواهد شد ❙❚ بیش از ٥۰ ویو بهتون داده می‌شه

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ݁élégance r݁are prin݁ce ‌ âme royale éd مینهو ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌♡ ‌ ‌‌

Repost from N/a
در ایـن انـدوهِ خامـوشِ بـےتو و انـعکاسِ نـبودنت در اشـک‌هاےِ نـیمـہ‌شـب؛
هنگامی که گوشه‌ای خیره به آسمان تاریک نشسته‌ام و گوش می‌سپارم به سکوت جهان. و این نفس‌های خسته که یکی پس از دیگری از سینه‌ام بیرون می‌روند، با حسی شبیه خفگی. محبوبِ من، تو را آزار نمی‌دهند؟ جایت در خلوتِ خسته و بی‌پناهِ قلب من خوب است؟ متأسفم عزیزِ من، اگر باعث آزار تو شدم. متأسفم که قلبم را به دستان بی‌حواس تو سپردم و حالا تو ناچاری در چنین جای فرسوده‌ای زندگی کنی، در جایی که تمام این مدت هرچه توانستم برای دوباره ساختنش تلاش کردم. بلند شدم، راه رفتم، زخم‌ها را کنار زدم و خواستم از میان ویرانه‌های خودم همه چیز را از نو بسازم. اما آن روزها نه شانه‌ای بود برای تکیه کردن، نه دستی برای نگه داشتن و نه آغوشی که به رویم باز شود. زخم‌ها دوباره سر باز کردند و من افتادم. بار دیگر طعم سقوط را چشیدم؛ این بار دردناک‌تر. من ماندم با تمام احساساتم با تمام اشک‌هایم سرگردان در اعماقِ آن سیاهیِ بی‌انتها. روزی که از من گذشتی خورشید هنوز در آسمان بود، اما روشنایی‌اش دیگر سهمی در دنیای من نداشت. هوا گرم بود، با این حال تنها چیزی که در وجودم احساس می‌کردم سرمایی بود غریب، سرمایی که از قلبم عبور می‌کرد و لرزه بر تنم می‌انداخت. من مانده بودم معلق جایی میانِ از دست دادن و تمنایِ نگه داشتن. بر لبه‌ی پرتگاهی ایستاده و دستانم را به سوی تو دراز کرده بودم. محبوبِ من، چرا دستانی را که روزی نجات من بودند، از من دریغ کردی؟ من می‌دانستم سقوط خواهم کرد، می‌دانستم خواهم شکست. اما صدایی با من حرف می‌زد، صدایی از جایی در قلبم که هنوز ذره‌ای ناچیز از امید را در خود نگه داشته بود. «نگران چه هستی؟ دستانش برای نجات به سوی تو باز خواهند گشت.» و چه وعده‌ی پوچِ شیرینی.. لبخندی بی‌رمق طعم شورِ اشک در دهانم و آسمانی مه‌گرفته، خاکستری‌تر از همیشه. از من دور شدی. آن‌چنان دور که دیگر حتی سایه‌ای محو از تو نیز در نگاهم باقی نماند. گاهی به من سر می‌زنی؛ و تنها سهم من از حضورت دیداری‌ست کوتاه، آن هنگام که خواب تو را دوباره به من بازمی‌گرداند. آنجا در پناه آخرِ دلتنگی‌ها، بودنت را باور می‌کنم. می‌ایستی و نگاهم می‌کنی و من در چشمانت جز بی‌مهری چیزی نمی‌بینم. دست‌هایت هیچ‌گاه دست‌های مرا لمس نمی‌کنند، و تو دوباره مرا ترک می‌کنی. من نیز به همان جایی بازمی‌گردم که بودم؛ و تنها حقیقتی که هست اینکه هیچ‌گاه به کوتاهیِ افتادن یک قطره اشک، به کوتاهیِ گفتنِ «دوستت دارم» مرا نمیخواستی. نه در بیداری، و نه حتی در خیال. اما روزی بر آغوشِ آسمانِ این شهر، تو را فراموش خواهم کرد. به تو قول می‌دهم. روزی که چشمانت به نامی حک‌شده برسند و بی‌اختیار خیس شوند مرا ببخش که آن روز دیگر نیستم تا اشک‌هایت را ببوسم و تو را میانِ دستان خسته‌ام در آغوش بگیرم. و آن روز از من برای تو تنها خاطره‌ای دور باقی خواهد ماند؛ که شاید گاهی در خلوتِ خاموشِ خویش قلبت را به درد آورد. و تو می‌مانی؛ با خلائی برای همیشه در گوشه‌ای از قلبت.
-تـمامِ هستےِ بـر بـاد رفتـہ‌ام.

Repost from N/a
photo content
+4

Repost from N/a
𝓣𝓱𝓮 𝓬𝓵𝓸𝓾𝓭𝓼 𝓶𝓪𝔂 𝓷𝓮𝓿𝓮𝓻 𝓼𝓮𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓫𝔂 𝓼𝓲𝓭𝓮, 𝓪𝓷𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓬𝓸𝓵𝓸𝓻𝓼 𝓶𝓪𝔂 𝓷𝓮𝓿𝓮𝓻 𝓻𝓮�
𝓣𝓱𝓮 𝓬𝓵𝓸𝓾𝓭𝓼 𝓶𝓪𝔂 𝓷𝓮𝓿𝓮𝓻 𝓼𝓮𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓫𝔂 𝓼𝓲𝓭𝓮, 𝓪𝓷𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓬𝓸𝓵𝓸𝓻𝓼 𝓶𝓪𝔂 𝓷𝓮𝓿𝓮𝓻 𝓻𝓮𝓽𝓾𝓻𝓷 𝓽𝓸 𝓽𝓱𝓲𝓼 𝓯𝓻𝓪𝓶𝓮. 𝓑𝓾𝓽 𝓽𝓱𝓮 𝓿𝓮𝓻𝔂 𝓯𝓪𝓬𝓽 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓽𝓱𝓸𝓼𝓮 𝓽𝔀𝓸 𝓪𝓻𝓮 𝓼𝓽𝓪𝓷𝓭𝓲𝓷𝓰 𝓯𝓪𝓬𝓮 𝓽𝓸 𝓯𝓪𝓬𝓮, 𝓮𝓪𝓬𝓱 𝓬𝓪𝓻𝓻𝔂𝓲𝓷𝓰 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮𝓲𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓸𝓷𝓰𝓲𝓷𝓰 𝓽𝓸 𝓼𝓪𝓿𝓮 𝓽𝓱𝓮 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻, 𝓲𝓼 𝓮𝓷𝓸𝓾𝓰𝓱 𝓽𝓸 𝓰𝓸 𝓸𝓷. @Shim_Ramyeonbot

‌ ᯓ★ ‌‌hot breeze summer ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #yungi • #matz