874
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
874
Repost from 𝗆𝗎𝗅𝖻𝖾𝗋𝗋𝗒𝗐𝗂𝗇𝖾-
— 𝗍𝖾𝗅𝗅 𝗆𝖾 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗂 𝗇𝖾𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗄𝗇𝗈𝗐
𝗍𝗁𝖾𝗇 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗆𝗒 𝖻𝗋𝖾𝖺𝗍𝗁 𝖺𝗇𝖽 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗅𝖾𝗍 𝗂𝗍 𝗀𝗈
𝗂𝖿 𝗒𝗈𝗎 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝗅𝖾𝗍 𝗆𝖾 𝗂𝗇𝗏𝖺𝖽𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗌𝗉𝖺𝖼𝖾
𝗂'𝗅𝗅 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝗅𝖾𝖺𝗌𝗎𝗋𝖾, 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗂𝗍 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝖺𝗂𝗇.
874
Repost from N/a
کاش انقد گریه نمیکرد
کاش انقد به چشماش اسیب نمیزد
کاش انقد روحشو نابود نمیکرد
همش چندروز بود که ازش خبر نداشت، چرا داشت با خودش اینکارو میکرد؟ خودشم دلیلشو نمیفهمید، اما تا بهش فکر میکرد اشکاش دوباره سرازیر میشدن.
تمام اون چندروزو به خودش لعنت میفرستاد که کاش هیچوقت اون حرفارو نمیزد، کاش هیچوقت از منطقش استفاده نمیکرد و حقیقت و خیلی راحت تو صورت اون مرد نمیکوبید.
مردی که مدتها بود با تک تک سلولاش دوسش داشت، مردی که قلبشو به شخص اشتباهی داده بود و اسیب دیده بود، مردی که تو گذشته گیر کرده بود و این تقصیر خودش نبود اون اسیب دیده بود حق داشت اما بالاخره باید حقیقتو میفهمید
پسرک چشماشو بست تمام وجودشو درد گرفته بود، درد روحش به جسمشم هجوم اورده بود و نمیتونست جلوشو بگیره....
نیاز داشت، نیاز داشت به مرهم درداش که خودش پر از درد بود، درسته مرد اسیب دیده ای که ازش حرف میزدم معشوقه پسرک بود، معشوقه ای که فقط با بودنش میتونست حال پسر رو خوب کنه و با کوچکترین حرکتش بتونه کل روز به پسر انرژی بده
پسر چیز زیادی نمیخواست، جز توجه و بودن مرد کنارش.... همینا واسش کافی بود تا حالش خوب باشه، تا تموم کنه گریه کردنو، تموم کنه اسیب زدن به خودشو
اما این چندروز طوری بهم ریخته بود که همه متوجهش بودن
اما هیچکس نمیفهمید که اون فقط منتظر یه خبر کوچیک از طرف مردشه.
-ferasier
874
Repost from N/a
But I can't hold you responsible for the things I do, I was frontin', lyin' to myself.
874
Repost from N/a
- شاید یجایی با هم قرار پریدن گذاشتیم.
+ پریدن برای؟
- برای هم.
+ بالی نداریم که نجاتمون بده.
- خودم بالهات میشم.
874
Repost from N/a
sometimes, you don't realize how fucked up someone treated you until you're explaining it to someone else.
_Fairiespoet
874
Repost from N/a
_ نگاهم رو بخون تهیونگ!
_ چی میگه نگاهت؟!
_ میگه که من واژههای دستانت رو میخوام، کلام امن شونهها و سرود سکوت چشمات رو. ماورای واژهها و کلمهها، وعدهی بهشت وجودت رو بهم بده، ته!
874
Repost from N/a
وقتشهدوبارهتاریکیدرونمرودرآغوشبگیرمویه
باردیگهرویلبهایشیطاندرونمبوسهبزنم؛
874
Repost from Могила зимы
+وایبشو چطور توصیف میکنی؟
_وایبش ؟ ساحل خلوتی ک توی سکوت شب فقط صدای به هم خوردن امواج ب گوشت میرسه.
874
Repost from N/a
دوست داشتم بگم؛
_ اگر میتونید، لطفا من رو ببرید هبیتیت. امکانش هست؟! من دلم میخواد دزیره رو، یه بار دیگه، حداقل قبل از مرگم تو هبیتیت بخونم. دلم میخواد برم مارسی، دلم میخواد برای خودم تصور کنم کافه پاپا سالیوان رو، بشینم پشت میزش، بخونم اتفاقاتش رو. برم مارسی، بارون بیاد، یاد غمی که ناپلئون با خودش آورد بیوفتم. بگم، نمیدونم چطور، ولی میشه من رو ببرید فرانسه؟ من نمیدونم، ولی اگه تا آخرین لحظات عمرم هم بگذره، بازم دوست دارم برم فرانسه.
کاش میشد واقعا همچین اتفاقی بیوفته. که یکی من رو ببره هبیتیت و من، با دزیره، غرقش شم. یکی باشه که صداش کنم همشهری. فکر کنم همونجا متولد شدم. فکر کنم میتونم توی داستان به عنوان یه روح متحرک، فقط نظاره گر باشم و ببینم.
874
Repost from ָ࣪࣪ 〃𝚳i𑂘𑂘響𝐃i᥆ɾ
اعتراف کنم؟
دلم برات تنگ شده ولی از چشمم افتادی
مثل قطره ی اشک از دست رفته..
874
Repost from 𝐁𝐫𝐨𝐤𝐞𝐧 𝐜𝐚𝐬𝐭𝐥𝐞◞
"منو امتحان نکن ، حتی اگه خیلی ازت خوشم بیاد بازم میتونم تمام وجودت رو نادیده بگیرم"
