dístαnt mσσn
前往频道在 Telegram
535
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
535
Repost from 𝖧᮫𝗌𝗁𝗂𝗄ō
| 嫠 | 𝘵𝘩𝘦 𝘤𝘩𝘢𝘰𝘴 𝘪𝘯 𝘩𝘪𝘴 𝘦𝘺𝘦𝘴ᵎ∿ 𖨌🕷️༉•.
535
Repost from Jᥔnbumiz
🦢 secret blonde 🦢
چشماشو بسته بود و از ریتم آرامش بخش سالن لذت میبرد اون آهنگا وایب یه دریاچه یخ زده رو میداد که قوی سفید رنگ با نوک پهنش بهش میکوبید تا مسیر یخ زده رو باز کنه . بومگیو به پسر رو به روش خیره شده بود این اولین باري بود که از نزدیك کادر یتم خونه اي که از پدرش به ارث رسیده بود میبینه « آقای چوي ما اینجا شکر نداریم با قهوه تلخ مشکل ندارین؟! » صدای پسر مو بلوند مثل چهرش بی نقص بود فنجون قهوه که حتي به درستي ریخته نشده بود و بخاطر لبریز بودنش تو نلبکی زیرش پر قهوه شده بود برداشت و کمي ازش خورد « تازه واردي نه ؟ » پسر مو بلوند سرشو بالا آورد و به بومگیو نگاه کرد میتونست حدس بزنه میخواد گیر بده چرا کمتر نریخته ولي نمیتونست یچیزي نصفه رها کنه و این باعث شده بود ۲۵ سال از زندگیشو تو یتم خونه بمونه اونقدر حساس بود که براي بومگیو هشت تا قاشق چایخوری گذاشته بود تا اگه کم اومد ازش استفاده کنه « جوابتو نشنیدم؟ » یونجون سري تکون داد « ۲۵ ساله اینجام از وقتي چشممو ب..ب..باز کردم » یونجون بخاطر لکنتش کلماتشو نصفه رها میکرد و از جیبش چند تا دستمالو روي بقیه دستمالا که تلنبار شده بودن میچید بومگیو دستشو جلو آورد و روي دستاي یونجون گذاشت و پسش زد « تو میدوني من کیم؟ » یونجون سرشو به چپ و راست مورب میکرد تا صورت بومگیورو مثل یه نقاش حرفه ای برانداز کنه « شما رئیس چوي هستین ! هموني که پدر جدید ماست؟ شما بد اخلاقین اینو ، ای..اینو اونا میگن » بومگیو پوزخندی زد و دستشو روی موهاي بلوند یونجون کشید و نوازشش کرد « دیگه چیا میگن؟ » یونجون چشماشو بست و دست بومگیورو که روي موهاش عقب و جلو میشد بو کرد بوي بومگیو اونقدر خوب بود که چندین بار به کارش ادامه داد تا جاي که دستای بومگیو چونشو گرفت و اونو سمت خودش کشید « میخوام همینطوري که تکرار میکني لبامو ببوسی اونقدر ببوسي و تکرارش کني تا خسته شم . »
535
Repost from ᥨоᥰᥱƖᥡ ᥉ƚ 。˚ ⋆
┈ he was the most beautiful person she had ever seen, with stars in his eyes and veils in his hair.┈─ ★
- Virginia Woolf
