324
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-630 天
帖子存档
324
Repost from N/a
#داستان_کوتاه
-اکو
اینجا، همین ایستگاه کذایی بود که رو دیواره هاش نقاشی کرده بودن، نقاشی های بی معنی که ما دقیقه هارو صرف حرف زدن راجع بهشون کردیم، درست اولین جایی بود که همو دیدیم؛ بهم گفتی مسیرت کدوم وریه، این دفعه انگار دیگه هم مسیر نیستیم و من مسیرم مخالفه.
کاش میتونستم برم، کاش میخواستم
کاش حداقل برای اخرین دیدار، میفهمیدم که دوستم داری یا نه، کاش بهم میگفتی و احساساتتو زیر اون پوزخند اشغالت قایم نمیکردی. کاش نمیترسیدی دستامو بگیری، و منو ببری یجایی که هیچکس نباشه، جز ما.
ما و همه افکاری که برای هم ساختیم. ریشه ای که تو ذهنم کاشتی، الان دارم از بن میکنمش. امیدوارم بذر حضور تو هیچوقت در من کاشته نشه.
تو رفتی، رفتی و حتی پشت سرتم نگاه نکردی.
دلم میخواست بدوام سمتت. سمت تو، و بغلت کنم، با اون بارونی تیره رنگی که همیشه تنت بود و بوی سیگار میداد و اون کیف اداری مسخره قهوه ایت که همه جا باهات بود.
نمیدونم، فقط کاش میفهمیدم ایا تو هم منو اونقدر دوست داشتی یا نه؟
