ch
Feedback
معمای عشق

معمای عشق

前往频道在 Telegram

از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است... فرح _فریماااا https://t.me/AF14202https https://t.me/AFmoamm

显示更多
735
订阅者
-124 小时
+47
-230
帖子存档
صَنَما با غمِ عشقِ تو چه تدبیر کنم؟ تا به کِی در غمِ تو نالهٔ شبگیر کنم؟ دل دیوانه از آن شد که نصیحت شِنَوَد مگرش هم ز سرِ زلفِ تو زنجیر کنم #حافظ

🎧 #غزلیات_حافظ_347 📖 هر روز یک غزل از حافظ -------------------- صَنَما با غمِ عشقِ تو چه تدبیر کنم؟ تا به کِی در غمِ تو نالهٔ شبگیر کنم؟ دل دیوانه از آن شد که نصیحت شِنَوَد مگرش هم ز سرِ زلفِ تو زنجیر کنم آن چه در مدتِ هِجرِ تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تَحریر کنم با سرِ زلفِ تو مجموعِ پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم؟ آن زمان کآرزویِ دیدنِ جانم باشد در نظر نقشِ رخِ خوبِ تو تصویر کنم گر بدانم که وصالِ تو بدین دست دهد دین و دل را همه دَربازم و توفیر کنم دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم نیست امّید صَلاحی ز فسادِ حافظ چون که تقدیر چُنین است، چه تدبیر کنم 🍏🍎🍃

sticker.webp0.44 KB

sticker.webp0.43 KB

🎼❤️🎼 _مرا ببخش؛ که ماهی ِ تنگ بلورم شدی تا که از دلتنگی نمیرم_ #فرح_فریماااا_معمای_عشق 🍏🍎🍃

sticker.webp0.45 KB

○ می دانم کسی در این اتاق نیست، و شهر خالی است، و همه ی میدانهای این شهر خالی، خالی ست، اما من کوچه های غبارآلود را دوست دارم، و باران کوچه های غبار آلود را. من آن ها را که شکست خورده اند و غمگین اند دوست دارم، و آن ها را که پیروز شده اند و باز غمگین اند، دوست دارم. ✍ مارینه_پطروسیان 🔁 واهه_آرمن 🍏🍎🍃

sticker.webp0.80 KB

photo content

sticker.webp0.58 KB

آدینه تان سرشار از آرامش

sticker.webp0.29 KB

🎼❤️🎼 «چهارمضراب گروهی» دستگاه: نوا سه تار: قشنگ کامکار عود: ارسلان کامکار دف،رباب: بیژن کامکار سنتور: پشنگ و اردوان کامکار تنبک_کمانچه: ارژنگ و اردشیر کامکار ------------------ حتی در غم انگیزترین زندگی‌ها نیز به لحظاتی درخشان برمیخوریم و حتی در میان شن و سنگ هم گل‌های کوچک شادی می روید..! 📕 #گرگ_بيابان ✍🏻 #هرمان_هسه 🍏🍎🍃

sticker.webp0.68 KB

⚫ یک دقیقه مطالعه به مدت چندين سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای (ماجوی) کالیفرنيا فرستاده شده بود. من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم و این در حالی بود که از آن مکان نفرت داشتم. همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبه‌ی کوچک تنها می‌ماندم. گرما طاقت‌فرسا بود و هیچ هم‌صحبتی نداشتم. سرخ‌پوست‌ها و مکزیکی‌ها ی آن منطقه هم انگلیسی نمی‌دانستند. غذا و هوا و آب همه‌جا پر از شن بود. آن‌قدر عذاب می‌کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و حتی قید زندگی مشترک‌مان را بزنم. نامه‌ای به پدرم نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمی‌توانم دوام بیاورم. می‌خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه‌ی شما برگردم. پدر نامه‌ام را با دو سطر جواب داد، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی‌ام را کاملا عوض کرد: دو زندانی از پشت میله‌ها بیرون را می‌نگریستند... یکی گل و لای را می‌دید و دیگری ستارگان را! بارها این دو خط را خواندم و احساس شرم کردم. تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه‌ی مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟ با بومی‌ها دوست شدم و عکس‌العمل آنها باعث شگفتی من شد. وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیائی که به توریست نمی‌فروختند را به من هدیه کردند. به اشکال جالب کاکتوس‌ها و یوکاها توجه می‌کردم. چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می‌کردم. دنبال گوش‌ماهی‌هایی می‌رفتم که از میلیون‌ها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند. چه چیزی تغییر کرده بود؟ صحرا و بومی‌ها همان بودند. این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربه‌ی رقت‌بار را به ماجرایی هیجان‌انگیز و دلربا تبدیل کرده بود. من آن‌قدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ”خاکریزهای درخشان” در مورد زندگی در صحرای ماجوی نوشتم. من از زندانی که خودم ساخته بودم به بیرون نگریسته و ستاره‌ها را یافته بودم. اگر به فرزندان خود رویارویی با سختی‌های زندگی را نیاموزیم در حق آنها ظلم کرده‌ایم. 👤 دیل کارنگی 🍏🍎🍃