خانهٔ مسلخ
前往频道在 Telegram
226
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-3430 天
帖子存档
226
شهد چشمانت، گویی نیکوترین شراب است
که به کامم شیرینی را میآورد،
جز این طعم، هیچ پندارم نمانده است.
خیرهام به خرمن گندمزار موهایت
که در نور صبحگاهی میرقصد،
آن چنان که نور، دلبستهاش گشته است.
آرزو دارم نور باشم، تا بر تو ببارم.
گوشهایم چون آوای باد در دل کوه،
بهدنبال نغمهای هستند که آرامش را
به جانم هدیه دهد.
آوایی که نامم را با لطافتی بینظیر
به گوش جان میرساند،
و آنگاه، اکسیژن از تنم رخت برمیبندد.
لبهایی که از هم جدایی میگزینند
و رو به من میگویند: پرکلاغی!
ای قسم به تار موی گندمزارت،
به خود میبازم.
چه در آرزویم بگذرد یا نگذرد،
در دام این شکارچی مدهوش میشوم.
226
از آن که در گرداب بیحس، بیهدف بودم
به سوی شکوه عشق، در خلسه، ره یافتم
لرزه بر هستی من، بر کلام و بر نامم
از شکوه حضور تو، در حیرت، برجا ماندم
امان از آن دو اختر مصفّا، که طعم شهد دارند
و امان از آن لبان که، با هر کلام، جادو میکنند!
چشم من، در پی آن نوشیدن زندگی است
که در آتش آن لبان، جان تشنه، زنده میشود
این نه غم است، که مستی بیکران دیدن توست
در این گرداب نور، من، از خود، بیخود گشتهام.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
