𝙈𝘼𝙀𝙀
前往频道在 Telegram
𝘐 𝘫𝘶𝘴𝘵 𝘴𝘩𝘢𝘳𝘦 𝘮𝘺 𝘧𝘦𝘦𝘭𝘪𝘯𝘨𝘴 𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘴𝘰𝘮𝘦𝘵𝘪𝘮𝘦𝘴. Pm nashenas🔻 https://t.me/SendHarfBot?start=1451c2d4186d Instagram🔻 http://Instagram.com/maedekhaliliii
显示更多2 355
订阅者
+224 小时
+187 天
+8830 天
帖子存档
2 355
امروز با بابا داشتم دربارهی آینده و تصمیمهایی که این روزها توی ذهنم میگذره حرف میزدم.
از چیزهایی که باید انتخاب کنم، از مسیرهایی که نمیدونم آخرش به کجا میرسن، ولی دارم براشون قدم برمیدارم؛ از اینکه شاید خیلی چیزها قراره تغییر کنه.
وسط حرفهامون، خیلی عادی و بیمقدمه پرسید:
«پس نمیخوای ازدواج کنی؟»
نه از اون سؤالهایی بود که معنیش «چرا ازدواج نمیکنی؟» باشه، نه از سر اصرار یا نگرانی.
بیشتر شبیه یه سؤال کوتاه بود برای اینکه بدونه توی آیندهای که دارم براش حرف میزنم، چیزی هست که من هنوز بهش فکر نکرده باشم یا نه.
سؤالش خیلی معمولی بود.
اونقدر معمولی که شاید اگر کس دیگهای میشنید، اصلاً متوجه نمیشد چرا چند ثانیه سکوت کردم.
گفتم: «نه.»
بعد از اون هم گفتوگو مثل قبل ادامه پیدا کرد، اما برای من انگار یه چیزی عوض شده بود.
نمیدونم چرا یه سؤال ساده دربارهی آینده، اینهمه حس مختلف رو با خودش آورد.
شاید چون بعضی سؤالها فقط دربارهی چیزهایی که قراره اتفاق بیفتن نیستن؛ آدم رو برای چند لحظه برمیگردونن به تمام چیزهایی که پشت سر گذاشته.
امروز بیشتر از همیشه حس کردم چقدر از بعضی روزهای زندگیم فاصله گرفتهام.
و چقدر بعضی جوابها، حتی وقتی کاملاً مطمئنی باید همون جواب رو بدی، باز هم میتونن یه جایی از دلت رو سنگین کنن.
شاید فقط یکی از همون گفتوگوهای معمولی بود که میگذره و فراموش میشه.
ولی دلم خواست اینجا ثبتش کنم؛
برای اینکه یادم بمونه امروز، وسط حرف زدن دربارهی آینده، لحظه ایستادم و به گذشته نگاه کردم.
