جهان چگونه کار می کند؟
前往频道在 Telegram
کانال های علمی دیگر ما در زمینه علوم اعصاب و مستند : @world_function_LIB🎥 📷Instagram.com/world.function گروه علمی ما : @world_function ارتباط با مدیریت : @SHAHAB_FS
显示更多4 468
订阅者
+124 小时
+117 天
+2530 天
帖子存档
Repost from Science is for all🔬
🎭- چرا خوشگلها را آدمهای بهتری میبینیم؟
اگر یک فرد زیبا را ببینیم، معمولاً فقط نمیگوییم «چهرهاش جذابه». گاهی بدون اینکه متوجه باشیم، چند ویژگی مثبت دیگر هم به او نسبت میدهیم: قابلاعتمادتر، مهربانتر، اجتماعیتر، باهوشتر یا حتی اخلاقیتر.
مشکل اینجاست که هیچ رابطه منطقی ضروریای میان زیبایی چهره و شخصیت اخلاقی وجود ندارد. با این حال، مغز ما گاهی این دو را به هم متصل میکند؛ پدیدهای که در روانشناسی با عنوان Beauty-is-Good stereotype شناخته میشود.
یکی از مطالعات جالب در این زمینه، پژوهش Ferrari و همکاران در سال ۲۰۱۷ است که مستقیماً سراغ سازوکار مغزی این سوگیری رفت.[1]
در این آزمایش، شرکتکنندگان باید میزان قابلاعتماد بودن چهرههای مختلف را ارزیابی میکردند. اما درست قبل از نمایش هر چهره، یک کلمه به آنها نشان داده میشد که یا بار زیبایی مثبت داشت، مثل «جذاب» و «زیبا»، یا بار منفی داشت، مثل «زشت» و «ناخوشایند».
نتیجه جالب بود! در شرایط عادی، وقتی قبل از دیدن چهره یک واژه مثبت مرتبط با زیبایی ارائه میشد، همان چهره قابلاعتمادتر ارزیابی میشد؛ در حالی که واژههای منفی مرتبط با زیبایی باعث کاهش اعتمادپذیری ادراکشده میشدند. یعنی یک اطلاعات کاملاً نامرتبط درباره ظاهر، میتوانست قضاوت اخلاقی و اجتماعی درباره فرد را جابهجا کند. [2]
پژوهشگران از تحریک مغناطیسی مغز یا TMS استفاده کردند تا فعالیت نواحی مشخصی از مغز را بهطور موقت مختل کنند. وقتی فعالیت قشر پیشپیشانی دورسومدیال (dmPFC) مختل شد، اثر زیبایی تقریباً از بین رفت؛ دیگر کلمات مثبت و منفی مربوط به زیبایی نمیتوانستند به همان شکل اعتمادپذیری چهره را تغییر دهند.
اما وقتی ناحیه دیگری، یعنی dlPFC، تحریک شد، این اثر همچنان باقی ماند.
این یافته مهم است، چون نشان میدهد dmPFC احتمالاً فقط در «دیدن زیبایی» دخیل نیست؛ بلکه در وصل کردن ارزش زیباییشناختی به قضاوت اجتماعی و اخلاقی نقش دارد. به زبان سادهتر، مغز ممکن است از یک نشانه مثل جذابیت ظاهری استفاده کند و آن را به حوزهای کاملاً متفاوت، یعنی «این آدم احتمالاً خوب یا قابلاعتماد است»، منتقل کند. (3)
البته این به آن معنا نیست که مغز انسان همیشه افراد زیبا را خوب و افراد غیرجذاب را بد میبیند. این یک سوگیری است، نه یک قانون قطعی. شدت آن هم میتواند تحت تأثیر زمینه، اطلاعات قبلی و ویژگیهای فردی قرار بگیرد.
- یک نمونه واقعی و بسیار افراطی از چنین پدیدهای را میتوان در پرونده Cameron Herrin دید.در ۲۳ مه ۲۰۱۸، هِرین ۱۸ ساله در تامپا، فلوریدا، هنگام رانندگی با یک Ford Mustang درگیر مسابقه خیابانی با خودروی دیگری بود. خودرو پیش از برخورد با سرعتی بیش از ۱۰۰ مایل بر ساعت حرکت میکرد و با Jessica Reisinger-Raubenolt و دختر ۲۱ماههاش Lillia برخورد کرد. هر دو جان باختند. هِرین در سال ۲۰۲۱ به ۲۴ سال زندان محکوم شد. بعد از انتشار تصاویر او در دادگاه، اتفاق عجیبی در شبکههای اجتماعی رخ داد. در TikTok و سایر پلتفرمها موجی از حمایت از هِرین شکل گرفت. هشتگهایی مانند #JusticeForCameron و #FreeCameron گسترش پیدا کردند و بعضی کاربران حتی صراحتاً استدلال میکردند که او به دلیل ظاهرش «زیادی جذاب» است که به زندان برود. گزارشها از میلیونها بازدید برای محتوای مرتبط با او خبر میدادند. البته همه این فعالیتها الزاماً ناشی از زیبایی او نبودند اما حتی اگر فقط بخشی از این واکنشها واقعاً ناشی از جذابیت ظاهری او بوده باشد، باز هم مثال قابلتأملی از همان مسئلهای است که آزمایش Ferrari در سطح آزمایشگاهی بررسی کرد. ماجرا فقط درباره این نیست که «خوشگلها محبوبترند».مسئله عمیقتر است: «مغز ما گاهی ارزش یک ویژگی را به ویژگی دیگری منتقل میکند، بدون اینکه رابطه واقعی میان آنها وجود داشته باشد.»
چهره زیبا → «احتمالاً آدم خوبی است.»
چهره نازیبا → «احتمالاً قابلاعتماد نیست.»
ظاهر آراسته → «احتمالاً توانمند است.»
اعتمادبهنفس → «احتمالاً باهوش است.»و اینجاست که یک ویژگی ظاهری میتواند تبدیل به چیزی بسیار بیشتر از ظاهر شود: مجوزی برای قضاوت درباره شخصیتی که هنوز هیچ شناخت واقعی از آن نداریم. شاید یکی از خطرناکترین ویژگیهای این خطای شناختی همین باشد که معمولاً متوجه وقوعش نمیشویم. ما اغلب فکر میکنیم داریم یک نفر را ارزیابی میکنیم؛ در حالی که ممکن است مغزمان از چند نشانه سطحی، داستانی کامل درباره او ساخته باشد. گاهی چیزی که ما «برداشت اول» مینامیم، چیزی بیشتر از یک حدس بسیار سریع و بسیار مطمئنِ مغز نیست. - «Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
🧠 - آیا «تروما» واقعاً شخصیت آدم را عوض میکند؟
گاهی بعد از یک تجربه سخت، آدم به خودش یا دیگران میگوید: «من دیگه اون آدم قبلی نیستم.»
اما از نظر علمی، این جمله هم میتواند درست باشد و هم گمراهکننده؛ چون بین تروما (Trauma)، سازگاری (Adaptation) و رشد پس از adversity تفاوت مهمی وجود دارد.
- نخست: تروما لزوماً به معنی «تغییر شخصیت» نیست.
تروما یک رویداد یا تجربه نیست که برای همه دقیقاً یک نتیجه روانشناختی داشته باشد. یک تجربه شدید ممکن است در یک فرد به علائم پایدار منجر شود، در فرد دیگری واکنشی موقت ایجاد کند و در فرد دیگری تغییرات قابلتوجهی در نحوه نگاه کردن به خودش و جهان ایجاد کند. حتی در مطالعات طولی، شخصیت انسان معمولاً نسبتاً پایدار باقی میماند؛ یعنی مواجهه با adversity معمولاً شخصیت را از صفر بازنویسی نمیکند.
بااینحال، تغییرات مشخصی در برخی صفات شخصیتی میتوانند اتفاق بیفتند. برای مثال، یک مطالعه طولی سهساله نشان داد که adversity با افزایش هیجانیبودن و کاهش توافقپذیری همراه بود؛ در حالی که تغییر کلی شخصیت، پاسخ معمول به adversity نبود.
- پس این تغییرات از کجا میآیند؟
اینجا مفهوم Adaptation یا سازگاری مهم میشود. مغز انسان دائماً خودش را با محیط تنظیم میکند. اگر محیط برای مدت طولانی ناامن باشد.
فرد ممکن است بیشازحد مراقب نشانههای خطر شود، سختتر اعتماد کند، کنترلگرتر شود یا از نظر هیجانی فاصله بگیرد.این تغییرات لزوماً نشانه «خراب شدن شخصیت» نیستند. ممکن است زمانی راهی برای سازگار شدن با یک محیط دشوار بوده باشند. مشکل از جایی شروع میشود که همان استراتژی، بعد از تمام شدن خطر هم ادامه پیدا کند.
مثلاً:«اگر به هیچکس اعتماد نکنم، کمتر آسیب میبینم.»در محیط ناامن شاید مفید باشد؛ اما در یک رابطه امن میتواند مانع صمیمیت شود. بنابراین گاهی چیزی که ما آن را «تغییر شخصیت» مینامیم، در واقع تغییر در الگوهای سازگاری است. - اما قسمت جالب ماجرا: رشد پس از adversity ایدهای به نام Post-Traumatic Growth (PTG) مطرح شده که میگوید بعضی افراد پس از تجربههای بسیار دشوار، تغییرات مثبتی را در خود گزارش میکنند. مثلاً احساس معنای بیشتر، روابط عمیقتر، احساس توانمندی بیشتر یا تغییر در اولویتهای زندگی. اما اینجا باید کمی ترمز بکشیم. چون «من بعد از این اتفاق قویتر شدم» الزاماً به این معنی نیست که واقعاً یک تغییر پایدار در شخصیت اتفاق افتاده است. بخش قابلتوجهی از پژوهشهای PTG بر گزارش خود افراد از تغییراتشان متکی بوده و این موضوع میتواند تحت تأثیر حافظه، مقایسه با گذشته و تمایل انسان به ساختن یک روایت مثبت از زندگی قرار بگیرد. حتی برخی پژوهشهای انتقادی نشان دادهاند که رشد ادراکشده بسیار شایعتر از رشد واقعی و قابلاندازهگیری است بنابراین علم نمیگوید: « هرکس تروما ببیند، در نهایت قویتر میشود.» چنین جملهای هم علمی نیست و هم میتواند به شکل عجیبی بیرحمانه باشد.
- بعضی افراد بعد از adversity آسیب میبینند. - بعضیها به سطح عملکرد قبلی برمیگردند. - بعضیها سازگار میشوند. - بعضیها واقعاً تغییرات مثبتی را تجربه میکنند.این مسیرها حتی میتوانند در یک فرد، همزمان وجود داشته باشند. - پس آیا تروما شخصیت ما را تغییر میدهد؟ گاهی بله، اما نه به شکل ساده و قطعی. شخصیت نه یک سنگ است که هیچ تغییری نکند، نه یک خمیر است که هر اتفاقی آن را از نو شکل دهد. ما در طول زندگی تغییر میکنیم؛ اما تغییر شخصیت معمولاً حاصل تعامل پیچیدهای میان ویژگیهای قبلی فرد، محیط، روابط، شدت و نوع adversity، زمان، coping و تجربههای بعدی است. و شاید دقیقتر باشد اینکه بگوییم «تجربهای سخت، نحوه سازگاری من با جهان را تغییر داد؛ و بخشی از این تغییر ممکن است بعدها به بخشی از شخصیت من تبدیل شده باشد.» تغییر کردن بعد از رنج، همیشه به معنای شکستن نیست؛ همانطور که احساس قویتر شدن هم الزاماً به معنای رشد واقعی نیست. گاهی انسان فقط یاد میگیرد چگونه در جهانی که دیگر شبیه گذشته نیست، دوباره زندگی کند. Source: 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - «Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
- فوت فتیش:
سکسی بودن پاهای پارتنر، فرگشت یا پورن؟
فوتفتیش در زبان علمی معمولاً نوعی تمرکز جنسی شدید بر پاهای پارتنر است، درحالی که فتیشیسم به طور دقیقتر به اشیای بیجان مانند کفش و جوراب اشاره دارد. در DSM-5 هر دو در چارچوب «اختلال فتیشیستی» بررسی میشوند.
در پژوهش اسکورولی و همکاران روی ۳۸۱ گروه اینترنتی، علایق مربوط به اجزای بدن از رایجترین دستهها بودند و پا و انگشتان پا حدود ۴۷٪ این دسته را تشکیل میدادند (Scorolli et al., 2007). در نظرسنجی بیش از چهار هزارنفری جاستین لمیلر نیز حدود ۱۴٪ افراد فانتزی مرتبط با پا را گزارش کردند؛ در مردان دگرجنسگرا حدود ۱۸٪ و در زنان دگرجنسگرا ۵٪. بنابراین این پدیده هم قابلتوجه است و هم بهشدت وابسته به جنسیت و مردان به طور قابل توجه بیشتر به پاهای شریک جنسی خود علاقه نشان میدهند.
راماچاندران پیشنهاد کرد که نزدیکی نواحی مربوط به پا و اندام تناسلی در نقشه حسی مغز شاید باعث نوعی تداخل عصبی و ایجاد ارتباط جنسی با پا شود، پدیده «اندام خیالی» نیز از شواهد الهامبخش این نظریه بود (Ramachandran & Blakeslee, 1998).
البته که این فرضیه اثبات نشده است. پژوهشی در Cortex رابطه معناداری میان نزدیکی مناطق حسی مغز و میزان تحریک جنسی بخشهای بدن پیدا نکرد و نقش پردازش بصری و یادگیری را محتملتر دانست (Turnbull et al., 2014).
آزمایشهای استنلی راچمن نشان دادند که میتوان از طریق شرطیسازی، یک محرک خنثی مانند تصویر چکمه را با تحریک جنسی پیوند داد، پس از تکرار، خود چکمه میتوانست برانگیختگی ایجاد کند و حتی پس از خاموشی، پاسخ دوباره بازگردد (Rachman, 1966؛ Rachman & Hodgson, 1968).
اما شرطیسازی بهتنهایی کافی نیست، میلیونها نفر محرکهای مشابه میبینند ولی فقط اقلیتی چنین علاقهای پیدا میکنند. بنابراین احتمالاً آمادگی زیستی یا رشدی فرد تعیین میکند چه کسی مستعد این یادگیری باشد.
- حالا باید این سوال مهم را بپرسیم که این خصلت در فرگشت سازگاری است یا محصول جانبی؟
شواهد کافی برای اینکه فتیش پا یک سازگاری مستقیم فرگشتی باشد وجود ندارد.
یک فرضیه تاریخی از جیانینی و همکاران میگوید شیوع بیماریهای مقاربتی در برخی دورههای تاریخی شاید توجه جنسی را به نواحی کمخطرتر مانند پا سوق داده باشد، اما شواهد کافی برای اثبات آن وجود ندارد (Giannini et al., 1998).
دیدگاه محتملتر، محصول جانبی فرگشت است، چون فرگشت مغزی بسیار انعطافپذیر برای یادگیری جنسی، پردازش نشانههای بصری و پیوند محرکها با پاداش ایجاد کرده است. همین انعطافپذیری میتواند در برخی افراد باعث شود یک محرک غیرمعمول از طریق تجربه بهشدت با پاداش جنسی پیوند بخورد. تفاوت بیشتر این پدیده در مردان نیز شاید با تفاوت میانگین واکنش به محرکهای بصری جنسی مرتبط باشد، اما این هنوز فرضیهای نظری است.
فوتفتیشیسم پدیدهای مدرن یا محصول اینترنت نیست. کرافت ابینگ در سال ۱۸۸۶ نمونههایی از علاقه به پا و کفش را ثبت کرد و فروید بعدها آن را با نظریه اضطراب اختگی توضیح داد، نظریهای که امروز پشتوانه تجربی مستقیمی ندارد.
این هم باید گفت که ارزش اروتیک پا بسیار قدیمیتر از آن چیزی است که فکر میکنید، از کفش های مخصوص پای زنان در قرن دهم چین تا نقش کفش در داستان سیندرلا هم میتوانند بار اروتیک داشته باشند. اینترنت بیشتر باعث دیدهشدن، ارتباط افراد همفکر و افزایش دادههای قابل بررسی شده است، نه پیدایش این علاقه.
داشتن یک علاقه جنسی غیرمعمول، بهخودیخود بیماری نیست. DSM-5 میان «پارافیلیا» و «اختلال پارافیلیک» تفاوت میگذارد. برای تشخیص اختلال فتیشیستی، کشش باید دستکم شش ماه وجود داشته باشد و باعث پریشانی قابلتوجه یا اختلال در عملکرد شود، یا در موارد مربوط با عدم رضایت دیگران همراه باشد.
بنابراین فردی که به پا کشش دارد اما از آن رنج نمیبرد، زندگیاش مختل نشده و رضایت طرف مقابل را رعایت میکند، صرفاً به دلیل این علاقه بیمار محسوب نمیشود.
فوتفتیشیسم نه یک سازگاری مستقیم فرگشتیِ اثباتشده است و نه یک فانتزی مدرن.
مدل محتملتر این است که فرگشت، سیستم بسیار انعطافپذیری برای پاداش و یادگیری جنسی ساخته و سپس تفاوتهای فردی، رشد، تجربههای اولیه، شرطیسازی و فرهنگ تعیین میکنند این سیستم به چه محرکی حساس شود.
بنابراین فرگشت احتمالاً خودِ «فتیش پا» را انتخاب نکرده بلکه سیستم یادگیری را ساخته و در برخی افراد، تاریخچه رشدی و تجربی این سیستم را روی پا قفل کرده است.
Source: 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7
«Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
چرا نخوردن قرص سردرد میتواند عوارض بیشتری از خوردن آن داشته باشد؟
خیلی از ما یاد گرفتهایم که خوردن قرص را نشانهی ضعف بدانیم. سردرد میگیریم، و به خودمان میگوییم «تحمل کن، قرص برای بدن بد است». این باور، هرچند نیت خوبی پشتش هست، در بسیاری از موارد نتیجهی معکوس میدهد.
تأخیر در درمان، سیستم عصبی را به سمت درد مزمنتر میبرد
پدیدهای به نام «حساسیت مرکزی» (central sensitization) در پاتوفیزیولوژی میگرن شناختهشده است: طی یک حمله، اگر تحریک دردناک برای مدتی ادامه پیدا کند، نورونهای مسیر درد در ساقهی مغز حساستر میشوند و پوست سر و صورت حتی به لمس ساده هم دردناک میشود (پدیدهای بهنام آلودینیا).
پژوهشهای بالینی و حیوانی نشان دادهاند مصرف داروهای ضدمیگرنی (مثل تریپتانها) در دقایق اولیهی شروع حمله میتواند از شکلگیری این حساسیت جلوگیری کند، اما مصرف دیرهنگام همان دارو دیگر این اثر محافظتی را ندارد و نمیتواند این حساسشدگی را معکوس کند. به بیان دیگر، در فیزیولوژی میگرن یک «پنجرهی زمانی» برای درمان مؤثر وجود دارد که با تعلل، بسته میشود.
همچنین شواهدی وجود دارد که تکرار حملات همراه با آلودینیا، خطر پیشرفت از میگرن اپیزودیک به میگرن مزمن را افزایش میدهد.
درد، منابع شناختی مغز را اشغال میکند
درد صرفاً یک احساس ناخوشایند موضعی نیست؛ پردازش آن بخش قابلتوجهی از ظرفیت پردازشی مغز، بهویژه در قشر پیشپیشانی (که مسئول تمرکز، حافظهی کاری و تصمیمگیری است) را درگیر میکند.
یک مطالعهی بزرگ بر روی بیش از ۱۳۴ هزار نفر رابطهی آماری معناداری بین درد و مشکلات تمرکز و حافظه پیدا کرد. مرورهای علمی دیگر نیز نشان میدهند درد باعث میشود منابع توجهی مغز بهجای تکالیف روزمره، صرف پردازش سیگنال درد شود — یعنی وقتی درد را «تحمل» میکنیم، در واقع همان ساعات را با افت محسوس در کارایی ذهنی سپری میکنیم، نه با عملکرد عادی.
(این یافتهها عمدتاً از مطالعات درد مزمن یا نمونههای بزرگ جمعیتی است؛ اما مکانیسم پیشنهادی — رقابت بر سر منابع توجهی مغز — در مورد درد حاد شدید هم بهطور منطقی صادق دانسته میشود، هرچند حجم شواهد اختصاصی برای سردرد حاد کمتر است.)
ترس از دارو، معمولاً متوجه نوع نادرست ریسک است
مسکنهای ساده مانند استامینوفن یا ایبوپروفن، در دوز و بازهی مصرف صحیح، برای اکثر افراد بیخطر در نظر گرفته میشوند. نکتهی مهمتر این است که ریسک واقعی این داروها معمولاً از مصرف نادرست — دوز بالا، تکرار زیاد(بیش از 15 بار در ماه)، یا مصرف در حضور بیماریهای زمینهای خاص — ناشی میشود، نه از مصرف بهموقع و طبق دستور.
بنابراین «تحمل درد» لزوماً انتخابی ایمنتر نیست؛ در بسیاری از موارد، صرفاً تأخیر در یک تصمیم درست است.
ملاحظات مهم
این توصیه برای سردردهای گاهبهگاه است. اگر سردردهای شما مکرر، شدید، یا همراه با علائم دیگری (مانند تب، تاری دید، ضعف در یک طرف بدن) است، باید حتماً به پزشک مراجعه کنید، زیرا ممکن است نشانه یک بیماری زمینهای جدیتر باشد.
مصرف بیش از حد مسکنها خود میتواند باعث "سردرد ناشی از مصرف بیش از حد دارو شود. بنابراین، مصرف باید به موارد ضروری محدود شود.
اگر بیماری خاصی دارید یا داروهای دیگری مصرف میکنید، همیشه قبل از مصرف هر دارویی با پزشک یا داروساز مشورت کنید.
Source: 1 - 2 - 3
-
«Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
🧠 -چرا بعضیها هیچوقت مقصر نیستند؟!
حتماً کسی را میشناسید که تقریباً در تمام رابطههای تمامشده، شکستهای کاری یا اختلافات خانوادگیاش یک روایت مشترک دارند: «او سمی بود»، «مدیرم از اول با من مشکل داشت»، «خانوادهام هیچوقت من را درک نکردند». ممکن است بخشی از این حرفها کاملاً درست باشد؛ مسئله اینجاست که در روایت بعضی افراد، سهمِ تقصیرِ خودشان تقریباً هیچوقت دیده نمیشود.
- مهم است بین قربانی بودن و قربانیمحوری تفاوت بگذاریم. انسانها واقعاً قربانی خیانت، خشونت، تبعیض و طرد میشوند. سؤال این نیست که «آیا هرکس خودش را قربانی میداند دروغ میگوید؟» سؤال این است که چرا ذهن انسان، بعد از شکست و طرد، گاهی به سمت روایتی میرود که مسئولیت شخصی را کمرنگ و نقش دیگران را پررنگ میکند.
1- سوگیری خودخدمتگر
در روانشناسی اجتماعی پدیدهای به نام Self-Serving Bias وجود دارد: انسانها تمایل دارند موفقیتهایشان را بیشتر به عوامل درونی و شکستهایشان را بیشتر به عوامل بیرونی نسبت دهند. متاآنالیز Campbell و Sedikides (1999) نشان داد که وقتی تصویر فرد از خودش تهدید میشود، این سوگیری میتواند شدیدتر شود.
یعنی شکست فقط یک اتفاق بیرونی نیست؛ گاهی به تهدیدی برای تصویری تبدیل میشود که از خودمان داریم. گفتنِ «من هم اشتباه کردم» ممکن است از گفتنِ «او مشکل داشت» برای ذهن هزینه روانی بیشتری داشته باشد.
2- وقتی اشتباه کردن، هویت ما را تهدید میکند!
طبق نظریه Self-Affirmation، انسانها تلاش میکنند احساس ارزشمندی و یکپارچگی خودشان را حفظ کنند. پژوهشهای Sherman و Cohen نشان دادهاند وقتی ارزشمندی فرد از حوزههای دیگری تأیید شود، پذیرش اطلاعات ناخوشایند درباره خودش آسانتر میشود.
به زبان ساده، اگر برای اینکه خودمان را «آدم خوبی» بدانیم مجبور نباشیم همیشه «بیتقصیر» باشیم، اعتراف به اشتباه راحتتر میشود.
3- مغز همیشه گذشته را بدون تغییر روایت نمیکند.
Cognitive Dissonance یا ناسازگاری شناختی هم در اینجا اهمیت دارد. آزمایش معروف Festinger و Carlsmith (1959) نشان داد وقتی رفتار ما با تصویر ذهنیمان از خودمان ناسازگار میشود، ذهن میتواند برای کاهش این تناقض، تفسیر ما از اتفاق را تغییر دهد.
این آزمایش مستقیماً درباره قربانینمایی نبود، اما یک اصل مهم را نشان میدهد:
انسان همیشه گذشته را صرفاً برای رسیدن به «حقیقت خام» تفسیر نمیکند؛ گاهی برای ساختن روایتی قابلتحملتر از خودش و اتفاقات گذشته این کار را انجام میدهد.4- طرد شدن برای مغز موضوع کوچکی نیست. در مطالعه معروف Eisenberger، Lieberman و Williams (2003)، تجربه طرد اجتماعی در یک آزمایش fMRI با فعالیت بخشهایی از مغز، از جمله قشر سینگولیت قدامی (ACC)، همراه بود. مطالعات بعدی نیز ارتباط طرد اجتماعی با شبکههای عصبی مرتبط با پریشانی و پردازش تهدید را نشان دادهاند. البته این به معنای آن نیست که «طرد اجتماعی دقیقاً همان درد فیزیکی است». شواهد بیشتر نشان میدهند طرد اجتماعی میتواند یک تهدید روانی و اجتماعی جدی برای مغز باشد. - اما مرز مهم کجاست؟ یک انسان میتواند واقعاً قربانی باشد و همزمان بپذیرد که خودش هم در بخشی از اتفاق نقش داشته است؛ به طور مثال:
«او به من خیانت کرد، اما من هم مدتها نشانههای رابطه ناسالم را نادیده گرفتم.»این با جمله «همه تقصیر من بود» کاملاً فرق دارد. شاید مسئله اصلی، توانایی تحمل یک روایت پیچیده باشد؛ اینکه بتوانیم هم بگوییم «به من آسیب زده شد» و هم بپذیریم «من همیشه بینقص نبودم». « بلوغ روانشناختی شاید این نباشد که همیشه خودمان را مقصر بدانیم؛ بلکه این است که برای خوب بودن، مجبور نباشیم همیشه خودمان را بیتقصیر بدانیم. » Source: 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - «Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
- برداشت هایی فلسفی از تنهایی یا چندجهانی
هر نظریهای دربارهی جهان به دوراهی میرسد، جهان ما تنها نمونهی واقعیت است یا یکی از بیشمار جهانهای ممکن؟ این پرسش از ریاضیات، کیهانشناسی و مکانیک کوانتومی برخاسته. با معیارهای علمی و احتمالاتی، چندجهانی محتملتر از جهان تنهاست. کسی که آن را رد میکند باید توضیح دهد چرا طبیعت در هر نقطهی گسترش طبیعی، ناگهان متوقف میشود.
ثابتهای بنیادین در بازههای بسیار دقیقی اند که اتم پایدار، ستاره، شیمی و حیات را ممکن میکنند. تغییر اندک در هر یک جهان را نابود یا بدون کوچکترین انسجام میکرد.
برای این مورد علمی سه توضیح فلسفی را میتوان آورد
الف) تصادف محض: از نظر آماری گزینه ای ضعیف و در علم خیلی پذیرفته نیست البته نمیتوان آنرا کنار گذاشت.
ب) طراحی هدفمند: توان پیشبینی ندارد، مسئله را عقب میبرد و سازوکار قابلآزمون ندارد.
ج) گزینش پسانگر در جمعیت جهانها (اصل آنتروپیک): ابزار آماری استاندارد است.گزینهی سوم منسجم و مبتنی بر سازوکار مختصات ریاضیاتی و فیزیکی است. طرفداران جهان تنها به تصادف یا طراحی غیرقابلآزمون پناه میبرند. تورم برای حل مسائل تختبودگی، افق و تکقطبیها آمد و با دادههای CMB تأیید شد. در مدلهای واقعبینانه میدان تورمی یکنواخت پایان نمییابد. نوسانات کوانتومی برخی نواحی را زودتر خارج میکنند و پاکت یونیورس میسازند، در حالی که نواحی دیگر همچنان تورم میکنند. حجم نواحی تورمی غالب میماند و در نتیجه تورم ابدی خواهیم داشت. هر ناحیهی خارجشده (همین پاکت یونیورس ها) حباب مستقلی است که هرگز به دیگران نمیرسد. چندجهانی تورمی پیامد ریاضی معادلات تأییدشده است، نه فرض اضافه. رد آن مستلزم رد تورم یا فرض توقف همزمان بیدلیل است. نظریهی ریسمان ابعاد اضافی فشردهشدهای پیشبینی میکند که ثابتهای چهاربعدی را تعیین میکنند. تعداد راهها حدود 10⁵⁰⁰ که حتی در بعضی معادلات 10²⁶²⁰⁰⁰ راه را نتیجه میدهد. این چشمانداز با تورم ابدی ترکیب میشود و هر حباب میتواند ثابتهای متفاوتی داشته باشد. ترکیب دو خط مستقل استدلال، سازوکار مورد نیاز تنظیم ظریف را فراهم میکند. تاریخ فیزیک بدون استثنا نشان میدهد هر بار که جایگاه ما «ویژه» تصور شد، کشف بعدی آن را رد کرد (زمین، خورشید، کهکشان، جهان قابلمشاهده). کسی که امروز مدعی تنهایی جهان ماست باید توضیح دهد چرا اینبار الگو معکوس میشود. و موارد ششم و آخر که نقد های وارد بر آن را بررسی میکنیم: الف) «ابطالناپذیر است!»: ابطالپذیری در سطح نظریه است. تورم آزمونپذیر و تأییدشده، رد پیامد های منطقی آن بدون ارائه شواهد محکم نامعقول است. ب) «تیغ اوکام ردش میکند»: اوکام قوانین بنیادین را مینیمم میکند، نه تعداد چیز هارا (جهان ها). معادلهی ساده میتواند بیشمار جهان تولید کند. ج) «هرگز نمیتوانیم بیازماییم»: بسیاری از نتایج پذیرفتهشده مستقیماً غیرقابلمشاهدهاند اما از نظریههای تأییدشده استنتاج میشوند. جمعبندی: بار اثبات کجاست؟ ۱. تنظیم ظریف با تصادف یا طراحی توضیح داده نمیشود، گزینش پسانگر بهتر آن را پر میکند. ۲. تورم ابدی تأییدشده بهطور ریاضی جهانهای بیشمار تولید میکند. ۳. چشمانداز ریسمانی فضای نمونهای عظیم فراهم میکند. ۴. الگوی تاریخی همواره جایگاه ویژهی ما را کاهش داده.
پس محتمل تر این است بگوییم بار اثبات بر دوش مدعی استثنایی بودن جهان ماست، دلیلی فراتر از شهود ارائه نشده.مخالفت با نتایج ریاضی حاصل از معادلات کیهانشناسی یا کوانتومی آنهم فقط بخاطر عدم تایید شهودی تا به الان مانند این است در ۹ آوریل ۲۰۱۹ تنها یک روز قبل از مشاهده مستقیم سایه سیاه چاله M87، منکر وجود سیاه چاله میشدی با اینکه بسیاری از معادلات ریاضی بیانگر وجود آنها بود و جان میشل از سال ۱۷۸۳ بر اساس گرانش گفت جاذبه اجسام بسیار پرجرم میتوانند آنقدر زیاد باشد که نور هم از آن فرار نکند و نامش را ستاره سیاه گذاشت، بیش از دویست سال فاصله بود بین طرح ایده و مشاهده اش. «Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
💉- امروز واکسن سرطان مدرنا و مرک وارد یک نقطه عطف تاریخی شد.
مدرنا و مرک اعلام کردند مطالعه بزرگ مرحله سوم درمان intismeran autogene در بیماران مبتلا به ملانوم پرخطر، هر دو هدف اصلی خود را با موفقیت پشت سر گذاشته است. این درمان در کنار داروی کیترودا، نسبت به کیترودا بهتنهایی توانست بازگشت سرطان و انتشار آن به نقاط دیگر بدن را بهطور معناداری کاهش دهد.
این واکسن برای هر بیمار بهصورت اختصاصی طراحی میشود؛ ابتدا جهشهای موجود در تومور بیمار شناسایی شده و سپس واکسن بر اساس همان ویژگیهای ژنتیکی ساخته میشود تا سیستم ایمنی سلولهای سرطانی باقیمانده را هدف قرار دهد.
اهمیت خبر اینجاست که این، نخستین موفقیت مثبت یک واکسن شخصیسازیشده مبتنی بر فناوری mRNA در یک آزمایش مرحله سوم سرطان محسوب میشود.
با این حال، هنوز نباید گفت «سرطان درمان شده است». جزئیات کامل نتایج مرحله سوم هنوز منتشر نشده و این درمان در حال حاضر تأیید نهایی برای استفاده عمومی ندارد. همچنین مشخص شدن اثر آن بر طول عمر کلی بیماران به دادههای بیشتری نیاز دارد.
دادههای پنجساله قبلی نیز امیدوارکننده بودند: در مطالعه مرحله دوم، ترکیب این واکسن با کیترودا خطر بازگشت یا مرگ را ۴۹٪ و خطر انتشار دوردست یا مرگ را ۵۹٪ کاهش داده بود.
این هنوز «واکسن عمومی سرطان» نیست اما امروز یکی از جدیترین شواهد بالینی را داریم که نشان میدهد میتوان سرطان را بر اساس جهشهای اختصاصی هر بیمار هدف گرفت. اگر نتایج کامل مرحله سوم این موفقیت را تأیید کنند، میتواند نقطه عطف بزرگی در درمان شخصیسازیشده سرطان باشد.
Source: 1 - 2 - 3
«Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
طرح بی طراح [قسمت دوم]
بجز بررسی کردن منشأ های احتمالی برای توضیح بیگ بنگ، معمولا سوالات دیگری هم از دلایل وجود داشتن دنیا و وقوع بیگ بنگ به این شکل مطرح میشود که مواردی از جمله فاین تیونینگ و تنظیم شدگی متعدد مورد پرسش قرار میگیرد.
البته در قسمت پیشین هم مدل هایی برای توضیح این مورد و آنتروپی بسیار پایین در زمان نزدیک به صفر، توضیح داده شد اما اینبار عمیق تر مورد بررسی قرار میگیرد.
مقصود از پرداختن به این سلسله مطالب این است که بدانید تقریبا برای همه سوالات بی پاسخ بشر هم حداقل مدل های علمی ارائه شده که ارزش پرداختن دارند و همواره در ساینس جایگاه بالاتری تا فرض طراح هوشمند خواهند داشت چون در مختصات ریاضیاتی قابل توضیح هستند و شرایط ابطال آنها و شرایط تایید آنها هم کاملا تعریف شده است، مدل های علمی همواره قبل از ارائه به شکل تئوری های محکم مطرح شدند.
بجز نتیجه گیری های منطقی و فلسفی برآمده از این مقاله، با برخی موضوعات بسیار جالب که احتمالا تا به امروز با آن برخورد نداشته اید آشنا خواهید شد، مانند مدلی که استدلال میکند بیگ بنگ ها هم مانند موجودات زنده در سیاه چاله ها تکامل یافته اند!!
در قسمت دوم سعی میکنم هم در تکمیل مدل ها قسمت قبل و هم در جهت گسترش وسعت دید مخاطبین مقاله برای تشریح اندازه عملکرد مدل های علمی فیزیک برای توضیح چگونگی کارکرد دنیا مطالب جمع آوری شده را دسته بندی کنم.
در قسمت دوم عمیق ترین سلسله سوالات و مدل های که به جوابشان پرداختند را بررسی میکنیم
پاسخ سوالات عمیق تر وجود داشتن جهان ما چیست و چگونه میتوانیم با آن به جواب چرایی وجود داشتن قوانین حاکم بر همه چیز نزدیک شویم؟
«Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
🖇️- گذشتهی پارتنرمون مهمه یا نه؟
«گذشتهش مهم نیست؛ مهم اینه که الان با منه.»
جملهی قشنگیه، اما از نظر علمی کامل نیست. گذشتهی عاطفی و جنسی افراد میتونه اطلاعات مهمی دربارهی الگوهای رفتاری، نگرش به تعهد، نحوهی حل تعارض و سبک دلبستگی به ما بده. اما این به معنی آن نیست که تعداد روابط قبلی، شخصیت یا آیندهی فرد را تعیین میکند. مسئله فقط این نیست که «با چند نفر بوده؟»؛ مهمتر اینه که در اون روابط چطور رفتار کرده؟
آیا در روابط قبلی خیانت کرده؟
آیا مسئولیت اشتباهاتش رو میپذیره یا همیشه طرف مقابل مقصره؟
وقتی رابطه جدی میشه نزدیکتر میشه یا عقب میکشه؟
در زمان اختلاف گفتوگو میکنه یا ناپدید میشه؟
و مهمتر از همه، آیا از تجربههای قبلی چیزی یاد گرفته؟تعداد رابطه ≠ شخصیت کسی که دهها رابطهی کوتاه داشته لزوماً تعهدگریز نیست، همانطور که کسی که فقط دو رابطهی طولانی داشته لزوماً شریک سالمی نیست. - در روانشناسی مفهومی به نام Sociosexuality وجود دارد که به تفاوت افراد در تمایل به روابط جنسی بدون تعهد بلندمدت اشاره میکند. این ویژگی میتواند با ترجیح رابطهی کوتاهمدت مرتبط باشد، اما بهتنهایی به معنای ناتوانی در عشق یا تعهد نیست. بنابراین اگر فردی در گذشته روابط زیادی داشته، سؤال اصلی این نیست که «چند نفر؟» بلکه این است: - آیا آن الگو هنوز ادامه دارد؟ اگر فرد امروز مرزهای رابطه را رعایت میکند، دربارهی تعهد شفاف است، مسئولیت رفتار خودش را میپذیرد و در عمل رابطهی باثباتی میسازد، صرفاً تعداد روابط قبلیاش دلیل علمی کافی برای پیشبینی خیانت یا بیتعهدی او نیست. - مغز چه میگوید؟ مطالعات fMRI نشان دادهاند که عشق رمانتیک با فعالشدن بخشهایی از سیستم پاداش و انگیزش، از جمله VTA و هستهی دمی، همراه است. این نواحی با سیستم دوپامینی ارتباط دارند و در انگیزش و یادگیری نقش دارند. - از طرف دیگر، مطالعات دربارهی اکسیتوسین نیز نشان میدهند که این هورمون در پیوند اجتماعی و رفتارهای مرتبط با رابطه نقش دارد، اما برخلاف چیزی که در شبکههای اجتماعی میبینیم، «هورمون وفاداری» نیست.
مهمتر اینکه هیچ شواهد معتبری وجود ندارد که نشان دهد: «روابط زیاد باعث میشوند مغز دیگر نتواند عاشق شود یا متعهد بماند.»تجربههای گذشته میتوانند نحوهی شکلگیری دلبستگی، انتظارات و واکنشهای ما در روابط بعدی را تغییر دهند، اما این اثر به معنی ناتوانی دائمی در تغییر نیست. - پس گذشته را بررسی کنیم یا نه؟ بله، اما نه برای قضاوت؛ برای شناختن الگوها. پنج سؤال مهمتر از «با چند نفر بودی؟»:
- روابط قبلیت چرا تمام شدند؟
- در رابطههای قبلی چه اشتباهاتی از خودت دیدی؟
- وقتی تعارض پیش میاد معمولاً چه واکنشی داری؟
- نگرشت به خیانت و تعهد چیه؟
- از گذشتهات چه چیزی یاد گرفتی و چه چیزی رو تغییر دادی؟در نهایت، گذشته نه باید نادیده گرفته شود و نه تبدیل به حکم قطعی دربارهی شخصیت فرد شود بلکه فرمول لازم این است: گذشته + الگوهای تکرارشونده + رفتار فعلی + ظرفیت تغییر. چیزی که باید ارزیابی کنیم فقط این نیست که: «این آدم قبلاً چه کارهایی کرده؟» بلکه مهمتر اینه که: «امروز از آدمی که در گذشته بوده، چه آدمی ساخته شده؟» Source: 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - «Channel of science is for all»
Repost from Science is for all🔬
یالا بودن تستسترون چه ارتباطی با مردانگی دارد؟
اینکه در سالهای اخیر، بهویژه در شبکههای اجتماعی، «مردانگی» و «تستوسترون» تقریباً مترادف شدهاند، یکی از جالبترین نمونههای سادهسازی یک مفهوم پیچیده است. این ایده بخشی حقیقت را در خود دارد، اما وقتی به یک شعار تبدیل میشود، از نظر علمی و فلسفی گمراهکننده است.
چرا این دو را یکی میدانند؟
تستوسترون هورمون جنسی اصلی مردان است. در دوران بلوغ باعث رشد عضلات، بم شدن صدا، ریش، افزایش میل جنسی و... میشود. مطالعات نشان دادهاند که با رفتارهایی مثل رقابت، ریسکپذیری و میل به سلطه نیز ارتباط دارد.
به همین دلیل بسیاری نتیجه میگیرند تستسترون بیشتر مساوی با مردانگی است اما این نتیجهگیری بسیار سادهانگارانه است.
همبستگیهایی بین سطح تستوسترون و این رفتارها وجود دارد. اما این یک رابطه یکطرفه و ساده و علت و معلولی نیست.
طبق مطالعات نه تنها تستوسترون بر رفتار تأثیر میگذارد، بلکه رفتار و موقعیت اجتماعی نیز بر سطح تستوسترون تأثیر میگذارد! برای مثال، برنده شدن در یک رقابت (چه ورزشی و چه ذهنی) میتواند به طور موقت سطح تستوسترون را افزایش دهد، در حالی که شکست خوردن میتواند آن را کاهش دهد.
از دیدگاه زیستشناسی تستوسترون فقط یکی از صدها عامل مؤثر بر رفتار انسان است. رفتار انسان حاصل تعامل موارد ی مانند: ژنتیک، سایر هورمون ها ساختار مغز، فرهنگ، تربیت، تجربههای زندگی، شرایط لحظهای و... است. بنابراین نمیتوان مردانگی را به یک مولکول تقلیل داد.
آیا تستوسترون باعث خشونت میشود؟
مطالعات جدید نشان میدهند تستوسترون بیشتر از اینکه مستقیماً خشونت ایجاد کند، تمایل به کسب جایگاه اجتماعی را افزایش میدهد. حالا این جایگاه اجتماعی بسته به فرهنگ میتواند از راههای مختلف به دست آید.
مثلاً در یک قبیله جنگجو ،جنگیدن و قدرت بدنی . در یک شرکت، موفقیت شغلی . در دانشگاه، برتری علمی در یک خانواده، مسئولیتپذیری .بنابراین تستوسترون الزاماً خشونت تولید نمیکند؛ بلکه انگیزهی کسب جایگاه اجتماعی را تقویت میکند.
پس مردانگی چیست؟
مردانگی در سطوح مختلف تعاریف متفاوتی دارد.
در سطح زیستی مردانگی یعنی ویژگیهایی که بهطور متوسط در مردان بیشتر دیده میشود مانند: قدرت بدنی، رقابت، ریسکپذیری، میل جنسی بالاتر ،استقلال و ... . در اینجا تستسترون نقش مهمی دارد.
از لحاظ تعریف روانشناختی بسیاری از روانشناسان مردانگی را شامل ویژگیهایی مانند: مسئولیتپذیری، کنترل هیجان، شجاعت، تابآوری، قابلیت محافظت از دیگران میدانند. اینجا تستوسترون فقط یکی از عوامل زمینهساز است.
اما در سطح فرهنگی مردانگی معناهای متفاوتی دارد و نسبت به هر فرهنگ متفاوت است. از غیرت و جوانمردی گرفته تا انضباط و رهبری و وقار و احترام. بنایراین مردانگی یک مفهوم صرفاً زیستی نیست.
چرا فضای مجازی این دو را یکی کرده است؟
گفتن اینکه: "تستوسترونت را بالا ببر" خیلی راحتتر از توضیح دادن تعامل پیچیدهی ژنتیک، مغز و فرهنگ است.
همچنین صنعت بزرگی شکل گرفته که از طریق فروش انواع مکمل ها درآمد کسب میکند و همگی روی همین تصویر سادهشده سرمایهگذاری میکنند.
در ضمن الگوریتم شبکههای اجتماعی جملههایی را که لحن قاطع و احساسی دارند و مردان را محکوم به بالا بردن تستسترون میکنند ،بیشتر پخش میکنند و این محتواها بیشتر از توضیح علمی دیده میشوند.
آیا مردی با تستوسترون پایین "مرد" نیست؟
فرض کنید فردی پدر مسئولی است ، شجاع است اخلاق خوبی دارد. از خانوادهاش حمایت میکند. اما به دلیل بیماری تستوسترون پایینی دارد. آیا مردانگیاش از بین رفته است؟ اکثر مردم چنین نتیجهای نمیگیرند. در مقابل، ممکن است فردی تستوسترون بالایی داشته باشد اما:
بیمسئولیت ،ترسو، غیرقابل اعتماد ،سوءاستفادهگر و خشن باشد. پس تستوسترون شرط کافی برای مردانگی نیست.
مطالعات بیشتر چه میگویند؟
طبق مطالعات رهبران موفق اکثراً تستوسترون متوسط دارند. پدران خوب سطح تستوسترون پایینتر از مجردها دارند. داشتن روابط پایدار با کاهش سطح تستوسترون همراه است ، اما زندانیان، قاتلان سریالی و معتادان قمار اغلب تستوسترون بالا دارند.
بنابراین بالا بودن تستسترون ربطی به کیفیت انسانی ندارد.
نتیجهگیری نهایی
"مردانگی" یک مفهوم پیچیده فرهنگی و اجتماعی است، نه فقط یک پدیده هورمونی. تقلیل دادن آن به سطح تستوسترون، یک سادهسازی افراطی و اشتباه است. تستوسترون برای سلامت مردان و زنان حیاتی است، اما فقط در محدوده نرمال و سالم.
به جای وسواس روی بالا بردن تستوسترون، تمرکز باید روی حفظ آن در محدوده سالم از طریق سبک زندگی مناسب باشد: خواب کافی، ورزش منظم، تغذیه سالم، مدیریت استرس و حفظ وزن مناسب. اگر علائم کمبود تستوسترون را دارید، به جای خوددرمانی، باید به پزشک مراجعه کنید.
Source: 1 _ 2 _ 3
-
Channel of science is for all
Repost from Science is for all🔬
❓- چرا بعضی آدمها کار بد را «کار بد» نمیبینند؟
پژوهشگران در یک مطالعه، از ۲۶۸۹ مرد ۱۸ تا ۳۴ ساله در آمریکا و کانادا خواستند به پرسشنامهای کاملاً ناشناس پاسخ دهند. اما یک نکته مهم وجود داشت؛ آنها عمداً از واژههایی مثل «تجاوز» یا «اجبار جنسی» استفاده نکردند.
به جای برچسبها، فقط از شرکتکنندگان درباره رفتارهایشان پرسیدند؛ اینکه آیا تا به حال تلاش کردهاند با زنی که میدانستند رضایت ندارد، با استفاده از فشار، اصرار، سوءاستفاده از موقعیت یا روشهای دیگر رابطه جنسی برقرار کنند.
نتیجه تکاندهنده بود!بسیاری از مردان این رفتارها را گزارش کردند؛ رفتارهایی که از نظر حقوقی یا اخلاقی میتوانند مصداق خشونت یا تعرض جنسی باشند. اگر سؤال با واژههایی مانند «آیا تا به حال تجاوز کردهاید؟» مطرح میشد، احتمالاً پاسخها کاملاً متفاوت بود. - روانشناسی برای توضیح چنین پدیدهای از مفهومی به نام گسست اخلاقی (Moral Disengagement) استفاده میکند. ذهن انسان گاهی با تغییر واژهها، مسئولیت اخلاقی رفتار را هم کمرنگ میکند. وقتی اسم یک رفتار را «اصرار»، «فرصت»، «سوءتفاهم» یا «پیش آمد» میگذاریم، راحتتر میتوانیم خودمان را قانع کنیم که کارمان آنقدرها هم اشتباه نبوده است. این فقط درباره خشونت جنسی نیست. تقریباً همه ما، فارغ از جنسیت، گاهی همین کار را میکنیم. دروغ را «مصلحت» مینامیم، توهین را «شوخی»، خیانت را «اشتباه»، و فریب را «زرنگی». تا زمانی که یک رفتار برچسب منفی نخورده باشد، ذهن بهراحتی برایش توجیه میتراشد. اما همان لحظه که همان رفتار با نام واقعیاش شناخته شود و با سرزنش اجتماعی روبهرو شویم، ناگهان احساس ندامت ظاهر میشود، یا گاهی حتی صداقت جای خودش را به انکار و پنهانکاری میدهد.
شاید بزرگترین فریب ذهن انسان این باشد که قبل از تغییر رفتار، اول نام آن را تغییر میدهد.Source: 1 - 2 - 3 - «Channel of science is for all»
Repost from Science is for all🔬
- موفقها بااستعدادند یا فقط بیشتر تمرین کردهاند؟
بسیاری میگویند «تکرار از استعداد مهمتر است» و افراد موفق را کسانی میدانند که صرفاً بیشتر تمرین کردهاند. این ادعا تا چه حد با شواهد علمی همخوانی دارد؟!
- نقش تمرین هدفمند
نظریه «تمرین هدفمند» (Deliberate Practice) که اریکسون و همکارانش در سال ۱۹۹۳ مطرح کردند، نشان داد نوازندگان نخبه هزاران ساعت بیشتر از نوازندگان متوسط تمرین ساختاریافته داشتهاند. این پژوهش پایهگذار حوزه علم تخصص شد. از منظر عصبشناسی، این یافته با مکانیسم نوروپلاستیسیته همخوانی دارد:
تکرار یک مهارت، اتصالات سیناپسی مرتبط را از طریق فرایندی به نام تقویت درازمدت (LTP) تقویت میکند و مسیرهای عصبی مربوط به آن مهارت را پایدارتر میسازد.- این مکانیسم زیربنای بازتوانی عصبی در بیماران سکته مغزی و همچنین یادگیری مهارتهای حرکتی در ورزشکاران و نوازندگان است. مکانیسم سلولی نوروپلاستیسیته بهخوبی تثبیتشده، «تمرین بهتنهایی کافی نیست» اینجاست که باید از سادهسازی پرهیز کرد. متاآنالیزهای بعدی (Macnamara و همکاران، ۲۰۱۴) نشان دادند تمرین هدفمند تنها حدود ۲۶٪ از تفاوتهای عملکرد در موسیقی و ۳۴٪ در شطرنج را توضیح میدهد؛ رقمی قابلتوجه اما بسیار کمتر از ادعای اولیهٔ اریکسون مبنی بر اینکه تمرین «عمدتاً» تعیینکنندهٔ عملکرد نهایی است. - حتی تلاش برای بازتولید مستقیم پژوهش اصلی روی نوازندگان ویولن (Macnamara & Maitra, 2019) یافتهٔ اصلی را تکرار نکرد. این یعنی عوامل دیگری مانند ژنتیک، سن شروع، کیفیت آموزش، و تفاوتهای فردی نیز نقش معناداری دارند و نمیتوان گفت تکرار بهتنهایی «مهمتر» از استعداد است بلکه هر دو در تعامل با هم عمل میکنند. - جمعبندی باور به اینکه «هر کس تمرین کند به هر سطحی میرسد» سادهانگارانه و غیردقیق است. آنچه شواهد نشان میدهند تمرین هدفمند و مکرر، سهم بزرگ و قابلاندازهگیری در شکلگیری مهارت دارد و این سهم ریشه در تغییرات واقعی و قابل مشاهدهٔ مغز دارد. اما این سهم «همهچیز» نیست؛ عوامل زیستی و محیطی دیگر نیز در کنار آن اثرگذارند. جمله دقیقتر از «تکرار مهمتر از استعداد است» این است: تکرار هدفمند، شرط لازم برای تبدیل استعداد بالقوه به مهارت واقعی است، نه جایگزینی برای آن. Source: 1 - 2 - 3 - 4 - «Channel of science is for all»
Repost from Science is for all🔬
انگشتان شما ممکن است حامل رازی از تکامل مغز انسان باشند.
طول انگشتان یک نوزاد ممکن است نشان دهد که چگونه استروژنِ پیش از تولد (دوران جنینی)، به هدایت تکامل مغز بزرگترِ انسان کمک کرده است.
تحقیقات جدید نشان میدهد که قرارگیری بیشتر در معرض هورمون استروژن قبل از تولد (در دوران جنینی) ممکن است به این بزرگ شدن مغز کمک کرده باشد، و ردپای احتمالی این تأثیر هورمونی را میتوان در اندازه نسبی انگشتان دست یک فرد مشاهده کرد.
مقایسه انگشتان نوزادان و اندازه سر
این تیم ۲۲۵ نوزاد شامل ۱۰۰ پسر و ۱۲۵ دختر را مورد بررسی قرار دادند. آنها نسبت 2D:4D (نسبت طول انگشت اشاره به انگشت حلقه) هر نوزاد را اندازهگیری کردند و آن را با دور سر نوزاد مقایسه نمودند.
دور سر معمولاً به عنوان یک شاخص کلی برای اندازه مغز در نوزادان استفاده میشود. این معیار همچنین با ارزیابیهای بعدی از رشد شناختی و ضریب هوشی (IQ) مرتبط دانسته شده است، هرچند عوامل ژنتیکی، محیطی و تکاملی متعددی بر هوش تأثیر میگذارند.
محققان دریافتند نوزادان پسری که نسبت 2D:4D بالاتری داشتند (که نشاندهنده سطح بالای استروژن در دوران جنینی است)، تمایل به داشتن دور سر بزرگتری نیز داشتند. همین رابطه در نوزادان دختر مشاهده نشد.
یک نشانه احتمالی از تکامل مغز انسان
این نتایج ممکن است از نظریهای معروف به «فرضیه میمون استروژنیشده» حمایت کند. این ایده مطرح میکند که تکامل مغزهای بزرگتر در انسان، در کنار تغییراتی رخ داده است که اسکلت انسان را در مقایسه با نیاکان اولیهاش، کمتراکمتر (ظریفتر) و از نظر فیزیکی زنانهتر کرده است.
پروفسور منینگ گفت: «این یافته با تکامل انسان مرتبط است، زیرا افزایش اندازه مغز در کنار زنانهتر شدن اسکلت دیده میشود؛ چیزی که به عنوان فرضیه میمون استروژنیشده شناخته میشود. همچنین مشخص شده است که مقادیر بالای نسبت 2D:4D در مردان با افزایش نرخ مشکلات قلبی، تعداد کم اسپرم و استعداد ابتلا به اسکیزوفرنی مرتبط است.»
«با این حال، افزایش اندازه مغز ممکن است این مشکلات را جبران یا خنثی کند. بنابراین، انگیزه تکاملی برای داشتن مغزهای بزرگتر در انسان، ممکن است به ناچار با کاهش بقا و سلامت مردان، از جمله مشکلات قلبیعروقی، ناباروری و میزان ابتلا به اسکیزوفرنی مرتبط باشد.»
محققان پیشنهاد میکنند که مغزهای بزرگتر ممکن است مزایای تکاملی عمدهای را به همراه داشتهاند، حتی اگر شرایط هورمونی مرتبط با این رشد، هزینههای بیولوژیکی (زیستی) را نیز برای مردان به همراه داشته بوده باشد.
تکامل ممکن است با سبکسنگین کردن و دادوستد همراه بوده باشد
به گفته این تیم، یافتهها به شواهدی اضافه میکند که نشان میدهند استروژن پیش از تولد ممکن است نقش مثبتی در تکامل مغز انسان ایفا کرده باشد.
این مطالعه نشان نمیدهد که طول انگشتان به طور مستقیم اندازه مغز را تعیین میکند. در عوض، محققان نسبت انگشتان را به عنوان یک نشانه احتمالی از قرارگیری در معرض هورمونها در طول دوره اولیه رشد جنین میدانند. این نتایج ارتباطی را شناسایی میکند که ممکن است نشانههایی درباره چگونگی تأثیر هورمونهای پیش از تولد بر تکامل انسان ارائه دهد.
تحقیقات قبلی منینگ به این موضوع پرداخته است که آیا نسبت انگشتان میتواند اطلاعاتی درباره مصرف الکل، پیامدهای پس از ابتلا به کووید-۱۹ (COVID-19) و میزان مصرف اکسیژن در فوتبالیستها ارائه دهد یا خیر.
Source
-
Channel of science is for all
Repost from Science is for all🔬
🍔 - یک آخر هفته پرخوری؛ واقعاً چقدر به رژیم آسیب میزند؟
در پست قبلی دربارهی «اثر چه اهمیتی دارد» (What-the-Hell Effect) نوشتیم؛ اینکه چطور یک لغزش کوچک در رژیم، با تفکر همهیاهیچ به یک فروپاشی کامل تبدیل میشود. حالا وقتش رسیده سراغ نیمهی دیگر ماجرا برویم: چه بر سر بدن میآید وقتی یک وعده پرخوری رخ میدهد؟ و آیا واقعاً «همهچیز از دست رفته» است؟
« مهمانی، افراط، و بیدار شدن با یک حس آشنا »
فرض کنید پنجشنبهشب به یک مهمانی رفتهاید. بشقابها پر شده، حرف زدهاید، خندیدهاید، و بدون اینکه حسابوکتاب دقیقی کنید، بیشتر از حد معمول غذا خوردهاید. صبح روز بعد، حس گناه سراغتان میآید:
«هفتهها زحمت کشیدم و حالا توی یک شب همهچیز رو خراب کردم.»- این جمله، از نظر فیزیولوژیک، تقریباً همیشه نادرست است. یک وعده (حتی یک وعده بزرگ) به تنهایی سرنوشت وزن یا ترکیب بدنی را تعیین نمیکند. چربی بدن نتیجهی تعادل انرژی در بازهای طولانی است، نه در یک بازهی ۲۴ ساعته. مقالهی کوین دی. هال و ژوئن گو در نشریه «Gastroenterology» که به بررسی مکانیسمهای تنظیم انرژی در بدن میپردازد، دقیقاً همین نکته را برجسته میکند:
توازن کالری دریافتی و مصرفی یک متغیر پویا و خودتنظیمشونده است، نه یک معادلهی ساده و آنی که با یک وعده به هم بریزد.- آنچه معمولاً رژیم را واقعاً از مسیر خارج میکند، خودِ آن وعده نیست؛ واکنشِ روانی بعد از آن است. همین موضوعی که در پست قبلی به آن اشاره کردیم؛ پژوهشهای کلاسیک هرمن و پالیوی نشان دادهاند افرادی که رژیمهای محدودکننده دارند، پس از عبور از یک مرز ذهنی(مثل خوردن بیشتر از حد تعیین شده)، دچار نوعی گسست شناختی میشوند و بجای بازگشت به رفتار عادی، وارد چرخهی «حالا که خراب شد، دیگه چه فرقی میکنه؟» میشوند و پرخوری را ادامه میدهند. «بدن حتی در حالت سکون هم کالری میسوزاند.» یک باور رایج و نادرست میگوید: «اگر امروز ورزش نکردم، هیچ کالریای نسوزاندهام.» اما بدن انسان، برخلاف این تصور، حتی در سکوت کامل و در حالت استراحت مطلق، دائماً در حال مصرف انرژی است. بخش عمدهی این مصرف انرژی، به آنچه در فیزیولوژی «متابولیسم پایه» یا BMR نامیده میشود مربوط است. انرژیای که صرفاً برای زنده نگهداشتن بدن لازم است. قلب باید بتپد، ریهها باید تنفس را ادامه دهند، مغز که با وجود سهم کوچکش در وزن بدن، سهم بزرگی از انرژی مصرفی روزانه را میبلعد باید فعال بماند، کبد و کلیهها باید سمزدایی و تصفیه را انجام دهند، دمای بدن باید تنظیم شود، و سلولها باید مدام ترمیم و بازسازی شوند. حتی خودِ فرآیند هضم غذا، انرژی مصرف میکند؛ پدیدهای که به آن «اثر گرمایی غذا» میگویند. اما شاید جالبترین بخش ماجرا، مؤلفهای باشد که کمتر به آن توجه میشود؛ NEAT یا «گرمازایی ناشی از فعالیت غیرورزشی». جیمز لوین، پژوهشگر کلینیک مایو که سالها روی این پدیده کار کرده، NEAT را اینطور تعریف میکند:
انرژی مصرفی برای هر کاری بجز خواب، غذاخوردن و ورزش سازمانیافته - راهرفتن، ایستادن، کارهای خانه، حتی وولخوردن روی صندلی. پژوهشهای او نشان دادهاند NEAT میتواند بین دو نفر با وزن یکسان، تا حدود ۲۰۰۰ کیلوکالری در روز تفاوت ایجاد کند؛ رقمی که نشان میدهد بخش بزرگی از سوختوساز روزانه، ربطی به باشگاه ندارد.- نتیجه این نیست که ورزش بیاهمیت است؛ دقیقاً برعکس. ورزش همچنان یکی از مؤثرترین ابزارها برای افزایش مصرف انرژی، حفظ تودهی عضلانی، سلامت قلبی-عروقی و سلامت روان است و هیچکدام از این فواید با NEAT جایگزین نمیشود. نکته این است که بدن، ماشینی پیچیدهتر از یک معادلهی سادهی «تمرین کردم = کالری سوزاندم، تمرین نکردم = هیچ کالریای نسوزاندم» است. «آنچه واقعاً رژیم را از مسیر خارج میکند.» اگر فردی بعد از یک وعده پرخوری، به برنامهی عادیاش برگردد، شواهد نشان میدهند بهاحتمال زیاد اتفاق قابلتوجهی برای روند کاهش وزن او نمیافتد؛ بدن در بازههای زمانی طولانیتر (هفتهها و ماهها) تعادل انرژی را میسنجد، نه در یک شب. اما اگر همان فرد، بهخاطر احساس گناه، رژیم را کاملاً رها کند یا وارد چرخهی خودسرزنشی٬ پرخوری و استرس شود، آنجاست که مشکل واقعی آغاز میشود؛ مشکلی که ریشهاش نه در فیزیولوژی، بلکه در روانشناسیِ واکنش به یک لغزش است. « جمعبندی » بدن انسان، نتیجهی میانگین رفتارهای ما در هفتهها و ماههاست، نه یک وعده غذا. گاهی بزرگترین آسیبی که بعد از یک پرخوری به رژیم وارد میشود، نه کالریهای آن وعده، بلکه داستانی است که ذهن بعد از آن برایمان تعریف میکند. Source: 1- 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - «Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
طرح بی طراح [قسمت اول]
کانسپت طراح هوشمند در هیچ یک از شاخه های ساینس بار ارزشی ندارد زیرا به غیر از عدم ابطال پذیری اش، نه پیشبینی مستقل و جدیدی ارائه میدهد نه شواهد مثبتی از خود «طراح»، پس هیچگاه با سایر تئوری های علمی (خواه در حیطه فیزیک خواه در بیولوژی و نوروساینس) ناکامل یا فرضی برابری نخواهد کرد و اعتبار به پرداختن ندارد.
اما چیزهای عجیب زیادی در جهان وجود دارد که توضیحش بسیار پیچیده است و برخی کارکردش را درک کرده و توضیح داده ایم و باقی مباحث باقی مانده یا فعلا ناشناخته اند یا توضیحاتی برای آنها داده شده و مدلسازی صورت گرفته که پشتیبانی ریاضیاتی دارند اما ممکن است هنوز شواهد کافی برای اثباتشان نداشته باشیم اما با باقی کشفیات و اصول علمی سازگاری داشته باشند.
در این سلسله مطالب سعی میکنم هم در این قسمت هم در قسمت های بعد چنین مدل هایی را دسته بندی کنم که توضیحات جالبی درباره این چنین مدل هایی برای بنیادین ترین سوالات دارند.
در قسمت اول بنیادین ترین سلسله سوالات و مدل های که به جوابشان پرداختند را بررسی میکنیم
منشأ جهان ما چیست و چگونه میتوانیم با آن به جواب منشأ همه چیز نزدیک شویم؟
«Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
📱ـ اسکرول بیپایان؛ چگونه شبکههای اجتماعی مدار پاداش مغز را درگیر میکنند؟
قصد داشتید فقط سی ثانیه اینستاگرام را چک کنید. چهل دقیقه بعد، هنوز در حال اسکرول هستید و دقیقاً نمیدانید چه چیزی دیدید. این تجربه تصادفی نیست؛ پشت آن یکی از قدیمیترین و قدرتمندترین قانونهای یادگیری رفتاری در روانشناسی نشسته است، همان قانونی که طراحان اسلاتماشینها دهههاست از آن استفاده میکنند.
«یک پاداش نامنظم، از یک پاداش تضمینشده قویتر است»
در روانشناسی رفتاری، «برنامهی تقویت نسبتی متغیر» (Variable Ratio Schedule) به وضعیتی گفته میشود که پاداش، نه بعد از هر رفتار، بلکه بعد از تعداد نامشخصی از تکرار آن رفتار میرسد؛ دقیقاً مثل اهرم اسلاتماشین که هرگز نمیدانید کِی برنده میشوید. پژوهشهای کلاسیک رفتارگرایی نشان دادهاند از میان انواع برنامههای تقویت، همین برنامهی نامنظم بیشترین مقاومت را در برابر خاموشی (Extinction) رفتار ایجاد میکند؛ یعنی رفتاری که با پاداش نامنظم شکل گرفته باشد، حتی وقتی پاداش قطع شود، خیلی دیرتر از بین میرود. اسکرول کردن فید دقیقاً همین ساختار را دارد؛ گاهی یک پست جالب میبینید، گاهی چند بار پشت سر هم چیزی خاصی نیست. همین نامنظمبودن است که مغز را وادار میکند دوباره و دوباره امتحان کند.
«دوپامین و پاداشی که نمیشود پیشبینیاش کرد»
یکی از پژوهشهای شناختهشده در این زمینه با روش تصویربرداری PET نشان داد وقتی افراد پاداش مالی را بهصورت غیرقابلپیشبینی دریافت میکنند، ترشح دوپامین در بخشی از جسم مخطط مغز (caudate) افزایش مییابد؛ ناحیهای که در سیستم پاداش مغز نقش کلیدی دارد. پژوهش بعدیِ همین گروه تحقیقاتی نشان داد این افزایش دوپامین همیشه یکطرفه نیست؛ در برخی بخشهای دیگر مغز (پوتامن)، حتی سرکوب موقت دوپامین هم دیده شده و دانشمندان هنوز مدل کاملی برای توضیح این پیچیدگی ندارند.
«وقتی فید اجتماعی، به یک محرک عصبی تبدیل میشود»
پژوهشی با روش تصویربرداری fMRI روی ۲۰ کاربر فعال فیسبوک نشان داد افرادی که نمرات بالاتری در پرسشنامهی «اعتیاد به فیسبوک» داشتند، هنگام مواجهه با محرکهای مرتبط با فیسبوک، الگوی فعالیت مغزی مشابهی با اعتیادهای رفتاری دیگر (نظیر قمار) از خود نشان میدادند، هرچند پژوهشگران تأکید کردند این شباهت کامل نیست و مکانیزم زیستی آن با اعتیاد به مواد تفاوتهایی هم دارد.
نکته قابل توجه: حجم نمونه این مطالعه کوچک بوده (۲۰ نفر) و بخش قابلتوجهی از جامعهی علمی هنوز بر سر اینکه آیا «اعتیاد به شبکههای اجتماعی» یک تشخیص روانپزشکی مستقل است یا صرفاً یک عادت رفتاری شدید، اتفاقنظر ندارند. برچسب «اعتیاد» در این حوزه هنوز محل بحث است، نه یک واقعیت قطعیشده.«چرا ترک این عادت اینقدر سخت است؟» همان اصل «مقاومت در برابر خاموشی» که در بخش اول گفته شد، اینجا هم صادق است؛ چون پاداشهای شبکههای اجتماعی (لایک، کامنت، پست جالب بعدی) نامنظماند، مغز نمیتواند مطمئن شود که «دیگر خبری نیست» و بنابراین باز هم امتحان میکند. دقیقاً همین ویژگی است که باعث میشود ترک این عادت، سختتر از ترک عادتی باشد که پاداشش قابلپیشبینی بوده. «جمعبندی» اسکرول بیپایان، نتیجهی ضعف ارادهی شما نیست؛ نتیجهی یک طراحی است که از یکی از قدیمیترین قوانین یادگیری در ذهن انسان بهره میبرد. با این حال، شواهد نشان میدهند حتی محدودسازی ساده و آگاهانه، بدون نیاز به قطع کامل، میتواند اثر محسوسی روی خلقوخو داشته باشد. گاهی راهحل، جنگیدن با مغز نیست؛ تغییر قوانین بازیای است که مغز در آن قرار گرفته. Source: 1. Zald et al., 2004, J Neurosci — DOI: 10.1523/JNEUROSCI.4643-03.2004 2. Hakyemez et al., 2008, NeuroImage — PMID: 18063390 3. Turel et al., 2014, Psychological Reports — PMID: 25489985 4. Hunt et al., 2018, J Social & Clinical Psychology — DOI: 10.1521/jscp.2018.37.10.751 5. Nevin & Grace, 2012 (PREE / Resistance to Extinction review) — PMC3335979 6. Podlesnik & Shahan, 2009, PMC1397788 - «Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
دو جسم یکی روی عطارد و دیگری روی مریخ هستند. پس از گذشت یک سال، جرم کدام یک بیشتر افزایش می یابد؟
Repost from Science is for all🔬
🍰 - وقتی ذهن، یک تکه شیرینی را به فاجعه تبدیل میکند؛ «ماجرای روانشناختی یک لغزش کوچک»
یک تکه کیک. چند دقیقه لذت. و بعد، یک طوفان ذهنی که میگوید: «همهچیز خراب شد.» عجیب اینجاست که این طوفان فکری، معمولاً از خودِ آن شیرینی آسیب بیشتری به رژیم میزند. پژوهشهای روانشناسی تغذیه نشان میدهند آنچه افراد را از مسیر خارج میکند، اغلب نه خودِ لغزش، بلکه واکنش ذهنی به آن است.
« یک وعده، یک سرنوشت نیست »
بدن انسان بر اساس الگوی تغذیه در روزها و هفتهها تغییر میکند، نه در یک وعده. بعد از هر وعده، بدن بهطور موقت وارد حالت «انرژی مثبت» میشود، اما آنچه در نهایت وزن را تعیین میکند، میانگین دریافت و مصرف انرژی در بلندمدت است. به همین دلیل، یک شیرینی بهتنهایی نه باعث چاقی میشود و نه نتیجه هفتهها تلاش را از بین میبرد. پژوهشها نیز نشان میدهند مهمترین عامل موفقیت در کاهش وزن، پایبندی به برنامه در طول زمان است، نه کامل بودن آن.
« پس چرا ذهن اینطور فکر نمیکند؟ »
روانشناسان «جانت پولیوی» و «پیتر هرمن» پدیدهای را توصیف کردهاند که به آن What-the-Hell Effect یا «اثر چهاهمیتیدارد» میگویند. در این حالت، فرد بعد از یک لغزش کوچک با خودش میگوید: «حالا که رژیمم خراب شد، بگذار هرچه دلم میخواهد بخورم.»
این همان تفکر «همه یا هیچ» است؛ یک لقمه، بهجای یک اتفاق کوچک، به نشانه شکست کامل تبدیل میشود. بر اساس «مدل مرزی»، افراد رژیمی برای خود مرزهای ذهنی تعیین میکنند؛ مثلاً «امروز هیچ شیرینی نمیخورم». وقتی این مرز شکسته میشود، مرز روانشناختی نیز از بین میرود و احتمال پرخوری افزایش پیدا میکند، حتی اگر بدن هنوز واقعاً گرسنه نباشد.
« استرس، کورتیزول و چیزی که معمولاً اشتباه فهمیده میشود»
عذاب وجدان و خودسرزنشی نوعی استرس روانی ایجاد میکنند و استرس، ترشح کورتیزول را افزایش میدهد. اما برخلاف تصور رایج، کورتیزول مستقیماً باعث چاقی نمیشود.
اثر آن بیشتر رفتاری است؛ یعنی میتواند اشتها، میل به غذاهای پرکالری، پرخوری ناشی از استرس و کاهش کنترل تکانه را افزایش دهد. بنابراین مسیر واقعی این است:
استرس و احساس گناه ← افزایش کورتیزول ← تغییر رفتار غذایی ← افزایش احتمالی دریافت کالری در بلندمدت.« رژیم سختگیرانه، دشمن خودش » مطالعات نشان دادهاند افرادی که غذاها را به دو دسته «کاملاً مجاز» و «کاملاً ممنوع» تقسیم میکنند، بیشتر از کسانی که رژیم منعطف دارند دچار پرخوری و شکست رژیم میشوند. در مقابل، محدودیت منطقی و انعطافپذیر، هم فشار روانی کمتری ایجاد میکند و هم پایبندی به رژیم را افزایش میدهد. « راهحل: نه سرزنش، بلکه ادامه مسیر » پژوهشها نشان دادهاند افرادی که بعد از یک لغزش با خود مهربانتر رفتار میکنند، احساس گناه کمتری دارند و در ادامه غذای کمتری مصرف میکنند. همچنین، پذیرش خود با انگیزه بیشتر و احتمال بالاتر ادامه دادن رژیم همراه است.
نکته مهم این است که تفاوت میان کسی که بعد از یک شیرینی دوباره به برنامه برمیگردد و کسی که رژیمش را کاملاً رها میکند، در خودِ شیرینی نیست؛ در نحوه واکنش ذهن به آن است.«جمعبندی» شاید بزرگترین تناقض رژیم گرفتن همین باشد: تلاش برای بینقص بودن، خودش میتواند زمینه شکست را فراهم کند. یک تکه شیرینی فقط یک تکه شیرینی است؛ مگر آنکه ذهن آن را به نشانه شکست تبدیل کند. گاهی بزرگترین دشمن رژیم، آن چیزی نیست که وارد معده میشود، بلکه داستانی است که بعد از آن، ذهن برایمان تعریف میکند. Source: 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8 - 9 - 10 - «Channel of Science is for all»
Repost from Science is for all🔬
- از مدرسه تا شلاق؛ پیامدهای حکومت دینی در افغانستان
اگر بخواهیم وضعیت افغانستان امروز را فقط در یک جمله توصیف کنیم، شاید دقیقترین عبارت این باشد: کشوری که در آن کنترل مردم از پیشرفت مردم مهمتر شده است.
گزارش جدید سازمان ملل از وضعیت حقوق بشر در افغانستان که سهماهه نخست سال ۲۰۲۶ را پوشش میدهد، تصویری تلخ از جامعهای ارائه میکند که هر روز بیشتر در محدودیت، نظارت و سرکوب فرو میرود.
در حالی که بسیاری از کشورهای جهان درباره هوش مصنوعی، فناوریهای نوین، توسعه اقتصادی و پیشرفت علمی رقابت میکنند، میلیونها زن افغان هنوز برای ابتداییترین حقوق انسانی خود میجنگند.
طبق آمار یونسکو، از زمان بازگشت طالبان به قدرت تاکنون بیش از ۲.۲ میلیون دختر و زن افغان از آموزش متوسطه و دانشگاهی محروم شدهاند. ممنوعیت تحصیل دختران بالاتر از کلاس ششم اکنون وارد پنجمین سال خود شده است.
اما محرومیت فقط به آموزش محدود نمیشود. بسیاری از زنان از مشاغل دولتی حذف شدهاند. ورود زنان به دفاتر سازمان ملل ممنوع است. در برخی مناطق زنان بدون «محرم» از دریافت خدمات درمانی محروم میشوند. در برخی استانها فروش کالا به زنان بدون محرم ممنوع شده و حتی اجاره مسکن به زنان بدون همراه مرد با محدودیت روبهروست.
به زبان ساده، زن بودن در افغانستان امروز به معنای مواجهه روزانه با موانعی است که بخش بزرگی از آنها نه طبیعیاند و نه اجتنابناپذیر؛ بلکه محصول قوانین و سیاستهای انسانی هستند.
شاید تکاندهندهترین بخش گزارش مربوط به مجازاتهای بدنی باشد.تنها در فاصله ژانویه تا مارس ۲۰۲۶، دستکم ۳۱۲ نفر تحت مجازاتهای بدنی قضایی قرار گرفتهاند که در میان آنها ۳۹ زن نیز حضور دارند. فقط برای لحظهای به این عدد فکر کنید؛ ۳۹ زن در عرض تنها سه ماه شلاق خوردهاند. نه در قرون وسطی. نه چند قرن پیش. نه در کتابهای تاریخ؛ در سال ۲۰۲۶. در دنیایی که انسان روی مریخ برنامهریزی میکند، ژنها را ویرایش میکند و هوش مصنوعی میسازد، هنوز زنانی وجود دارند که در ملأعام شلاق میخورند؛ اما موضوع فقط زنان نیست. گزارش سازمان ملل از صدها مورد بازداشت خودسرانه خبر میدهد. افرادی که به دلیل کوتاه کردن ریش، مدل موی «غربی»، گوش دادن به موسیقی یا رعایت نکردن الگوی مورد تأیید حکومت بازداشت شدهاند. رسانهها تعطیل میشوند. روزنامهنگاران زندانی میشوند. جشن نوروز ممنوع میشود. ولنتاین به عنوان «فرهنگ غربی» سرکوب میشود. حتی درباره نحوه برگزاری مناسبتهای مذهبی نیز فشار بر اقلیتهای مذهبی گزارش شده است.
این اتفاقات یک ویژگی مشترک دارند: تمرکز بر کنترل سبک زندگی مردم.در علوم اجتماعی سالهاست که پژوهشگران میان «نهادهای توسعهگرا» و «نهادهای بازدارنده توسعه» تمایز قائل میشوند. نهادهای توسعهگرا تلاش میکنند آموزش، نوآوری، آزادی اندیشه و مشارکت اجتماعی را گسترش دهند. اما نهادهای بازدارنده توسعه بخش عمده انرژی خود را صرف کنترل رفتار شهروندان میکنند. تجربه تاریخی نیز نشان داده هرگاه حکومتها بیش از آنکه نگران کیفیت آموزش، پژوهش، اقتصاد و رفاه باشند، نگران مدل مو، پوشش، موسیقی، روابط شخصی و سبک زندگی مردم شوند، نتیجه معمولاً توسعه نیست؛ بلکه رکود، فرار مغزها و عقبماندگی است.
در این میان نمیتوان نقش ایدئولوژی دینی را نادیده گرفت.البته مشکل صرفاً «دین» نیست؛ زیرا جوامع مذهبی بسیاری در جهان وجود دارند که از سطح بالایی از آموزش، رفاه و آزادی برخوردارند. آنچه افغانستان امروز را به این نقطه رسانده، حاکمیت یک تفسیر بنیادگرایانه و اقتدارگرا از دین است؛ تفسیری که به جای آنکه دین را امری شخصی و معنوی بداند، آن را به ابزاری برای تنظیم تمام ابعاد زندگی اجتماعی تبدیل کرده است. وقتی یک دختر از مدرسه محروم میشود، فقط حق آموزش او سلب نمیشود؛ جامعه نیز یک پزشک، پژوهشگر، مهندس یا معلم بالقوه را از دست میدهد. وقتی روزنامهنگاری زندانی میشود، فقط یک فرد مجازات نشده است؛ جریان آزاد اطلاعات آسیب میبیند. وقتی موسیقی جرم تلقی میشود، فقط یک سرگرمی محدود نشده؛ بخشی از فرهنگ و خلاقیت جامعه سرکوب شده است و وقتی زنان به دلیل جنسیت خود از بخش بزرگی از زندگی اجتماعی حذف میشوند، نیمی از ظرفیت انسانی یک کشور عملاً بلااستفاده میماند. شاید بزرگترین تراژدی افغانستان امروز همین باشد؛ کشوری که مشکلاتش تنها ناشی از فقر، جنگ یا کمبود منابع نیست، بلکه بخش مهمی از آن نتیجه محدودیتهایی است که خود انسانها بر انسانهای دیگر تحمیل کردهاند. طبیعت میتواند زلزله بسازد، اما این انسانها هستند که تصمیم میگیرند جامعهای مقاومتر و آزادتر بسازند یا دیوارهایی ایجاد کنند که از هر آوار ویرانگرتر باشند. Source - «Channel of Science is for all»
