Remember⋆*
前往频道在 Telegram
با من زبان بخون:>🌻 "مروّج کوچکِ کتاب" «ما از همان خمیرهٔ رویاهاییم.» من مهاجرم، از کتابی به کتاب دیگر. The girl who lived.⚯͛ Remember with Fatéme t.me/HidenChat_Bot?start=325243124
显示更多3 008
订阅者
无数据24 小时
-667 天
-54330 天
帖子存档
3 005
در مورد کلاس خوشنویسی که میپرسید، زیر نظر انجمن خوشنویسانه، توی هر منطقه شعبه داره گمونم نمیدونم😭
3 005
I was en train d’étudier français لما فجأة ضعت بين القواعد و صار مخي يقول wait شو يعني ça va؟ و honestly I don’t know إذا أنا عم apprendre une langue أو عم خربط تلات لغات ببعض.🌟
3 005
Today قعدت عم ادرس français بس somehow كل ما حاولت parler français بلاقي حالي عم قول شو هيدا؟ و then my brain decides إنه c’est bon, we’re done for today.
3 005
Today میخوام étudier le français ولی بعد از یه ساعت میبینم شو عم بعمل بحياتي و honestly دیگه نمیدونم باید parler français کنم یا احكي لبناني یا just give up و برم قهوه بخورم.🧠💀
3 005
مغزم شده فرودگاه بینالمللی، هر پنج دقیقه یه زبان میاد، هیچکدوم هم چمدونشونو تحویل نمیگیرن:)
3 005
فکر کنم «سوگ مادر» دومین کتابی باشه که از شاهرخ مسکوب خوندم، البته مطمئن نیستم :)) ولی چیزی که مطمئنم اینه که بعد از خوندنش، بیشتر دلم میخواد سراغ نوشتههای دیگهش هم برم.
کتاب برای من بیشتر از اینکه فقط روایت مرگ یک مادر باشه، روایتِ موندنِ آدمیه که بعد از مرگ، باید با جای خالیِ یک نفر زندگی کنه. مسکوب خیلی ساده و بیاغراق از مادرش مینویسه؛ از خاطرهها، بیماری، روزهای آخر و چیزهای کوچیکی که بعد از رفتنِ آدمها ناگهان تبدیل میشن به مهمترین چیزهای دنیا. انگار هرچی جلوتر میری، بیشتر میفهمی که سوگ فقط گریه کردن برای کسی که رفته نیست؛ یه جور برگشتن مدام به گذشتهست، به صداها، عادتها، خاطرهها و حتی چیزهای خیلی معمولی که دیگه هیچوقت مثل قبل نیستن. چیزی که خیلی دوست داشتم این بود که مسکوب سعی نمیکنه مادرش رو تبدیل به یک شخصیت افسانهای و بینقص کنه. مادرش همون آدم واقعی با همهی جزئیات و خاطراته و همین باعث میشه سوگش واقعیتر و قابل لمستر باشه. حتی گاهی حس میکنی خودِ مسکوب همزمان که داره مادرش رو به یاد میاره، داره بخشی از کودکی و گذشتهی خودش رو هم دوباره پیدا میکنه. کتاب غمگینه، ولی غمش از اون غمهای پر سر و صدا نیست. بیشتر شبیه یه غم آرومه که یواشیواش میشینه کنار آدم و بعد از تموم شدن کتاب هم ولش نمیکنه. از اون کتابها نیست که لازم باشه حتماً اتفاق بزرگی توش بیفته تا تحت تأثیرت قرار بده؛ اتفاق اصلی از همون اول افتاده، یک نفر رفته و یک نفر دیگه مونده. شاید چیزی که بیشتر از همه توی کتاب برام پررنگ بود، همین ماندن بود. اینکه مرگ برای کسی که میره شاید پایان باشه، ولی برای آدمهایی که میمونن تازه یک زندگیِ متفاوت شروع میشه؛ زندگی با خاطرهها، با نبودنها و با چیزهایی که هر روز ممکنه آدم رو دوباره به گذشته برگردونن. و احتمالاً برای مسکوب فقط ثبت خاطرات مادرش نباشه؛ یه جور تلاش برای نگه داشتنشه. وقتی از کسی مینویسی، انگار داری اجازه نمیدی تمام و کمال از زندگیات محو بشه. آدم میره، ولی صداش، خاطرههاش، عادتهاش و تصویری که ازش توی ذهن آدمهای دیگه مونده، میتونه ادامه پیدا کنه.
برای من بیشتر از یک کتاب دربارهی مرگ بود؛ دربارهی رابطه، خاطره و دلتنگی بود. دربارهی اینکه بعضی آدمها حتی وقتی دیگه کنارمون نیستن، همچنان بخش بزرگی از زندگیمون رو اشغال میکنن. شاید به همین دلیله که بعد از بستن کتاب، حس نمیکنی داستان تموم شده؛ انگار هنوز یه چیزی از اون رابطه و اون دلتنگی، جایی توی ذهنت مونده.
#کتاب
3 005
یکی درمیون از صبح کلاس لبنانی و فرانسه دارم و بعدظهر کلاس چینی.
تا آخر امشب فقط میتونم با زبان بدن ارتباط برقرار کنم.🤲🏻
3 005
نمیدونم چطوری بگم؛ جوری که با فرانسوی میخوام همش از صلح و استقلال و آزادی و قهوهی موردعلاقهام حرف بزنم و فانتزی باشم. با عربی همش میخوام دعا بخونم و برم سر چهارراه دعوا کنم و تفنگ و چاقو بگیرم دستم.
