2 403
订阅者
-224 小时
-157 天
-3030 天
帖子存档
2 403
من ساده بودم، جفتمون اینرو میدونستیم؛ اما تو چرا سعیکردی دست بذاری روی سادگیِ من؟
2 403
من خیلی وقته تو لجن گیر کردم و نمیدونم دستی که قراره نجاتم بده کِی به سمتم دراز می شه. فقط می دونم خیلی منتظرم و طاقتم داره طاق می شه!
2 403
دروغ نگم، نصف بیشترِ من رفته زیرِ آب؛ تلاشیام اگر هست، برای رسیدن به آرامش برای محافظت از خودِ باقیموندهست.
2 403
بالاخره پاییز؛ آسمون ابری، هوای خنک، خیابونهای خیس، صدای خش خش برگهای نارنجی، بوی خاک نمخورده، چای داغ عصرونه، صدای نمنم بارون. بالاخره کمی آرامش، کمی امید به زندگی.
