Clair de lune
前往频道在 Telegram
"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll
显示更多伊朗154 913未指定类别
202
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-130 天
帖子存档
If you're out on the road
Feeling lonely, and so cold
All you have to do is call my name
And I'll be there on the next train
@pausecafee
امروز صبح نخوابیدم و احساساتیام. پس این رو مینویسم که بذارمش اینجا. بعد مدتها یک قسمت مهم از یکی از سریالهای موردعلاقهم رو دیدم. از چهارده سالگی تا الان تقریباً هر سال دارم یه قسمتهایی ازش رو ریواچ میکنم و خیلی نقطههای مهمی از زندگیم باهاش گذشته. برام نوستالژیک و خاطرهانگیزه و همیشه یک چیزی هست که تازه کشفش کنم و باهاش ارتباط بگیرم. پر از رفرنسهای خوب و قشنگه و امروز صبح وقتی داشتم قهوه درست میکردم و نون داغ میکردم یک لحظه با خودم فکر کردم چقدر جالب که این همه سال داری این سریال رو تماشا میکنی و تو هم همراه با کرکترهاش بزرگ شدی. شیش ساله که داری به این روتین شیش صبحی برمیگردی. و هر بار درست اندازهی بار اول خوش میگذره، فقط متفاوتتر. دوست دارم بگم روزهای اولی که اینجا بودم اصلاً فکر نمیکردم به این اتاق عادت کنم و الان کمتر از یک سال میگذره و خیلی حس خونه میکنم. الان روی میز نشستم و دارم با آهنگهام میخونم و هر آدمی که رد میشه یک دور بالا رو نگاه میکنه و وقتی چشم توو چشم میشیم سریع سرش رو برمیگردونه و خندهم میگیره. فکر نمیکردم بتونم از دوران امتحانهام سلامت عبور کنم ولی بعد از ۶۳ بار مریضی و ۶۷ بار دیوانه شدن هنوز اینجام و منتظر یک دورهی امتحانی دیگه هستم. یکی دو ماه پیش فکر نمیکردم هیچوقت به این زودیها بتونم برای بیرون رفتن با دوستم و نشستن سر همون جای همیشگی و آفاگاتو خوردن اشتیاق داشته باشم و حالا حتی میتونم تمام روز براش نخوابم و صبر کنم. دو سه هفته پیش فکر میکردم تا موهام یه کوچولو بلند بشه چقدر قراره سر درست موندنش غصه داشته باشم و الآن که میبینم به این زودی بلند شده دوباره میتونم سرم رو دوست داشته باشم. چندوقت پیشا دوباره حس کردم شاید دارم دروغ میگم و واقعاً اونقدرها هم مشکل وسواس ندارم، ولی در این چند روز و هفتهی پرتنش اخیر متوجه شدم خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنم دارم اذیت میشم. یک هفته پیش فکر میکردم غیرممکنه که بتونم کل اتاقم رو مرتب کنم و خیلی چیزها رو دور بریزم، مخصوصاً اونهایی که خاطرهای با خودشون داشتن رو، گلها و برگهها رو، تخممرغی که عید امسال رنگ کرده بودیم و همهی اینها. اما انجامش دادم و الان چند روزه که کف زمین اتاقم جا برای نشستن و حتی دراز کشیدن داره. همچنین روزهای زیادی داشتم فکر میکردم که عمراً دیگه آهنگی به جونم بچسبه ولی دیشب برای دوستی یک آهنگ فرستادم و وقتی خوشش اومد متوجه شدم حتی بیشتر از این هم باید خودم رو اون بیرون بذارم. که باید با مردم باشم و وقتی بهم میگن دانشگاه اونقدرها هم خوش نمیگذره، و یا این که زیاد با کسی دوست نشو و حرف نزن و تمام اینها، بگم باشه اما تو دلم مطمئن باشم کاری رو انجام میدم که درست میدونم و دوست دارم و این که حواسم به خودم هست. همهی اینها رو نوشتم که بگم میگذره. اشکالی نداره اگر حس خفگی و یا دلشکستگی داره. مسیره دیگه، یه وقتهایی هم پر از بدبختی و زجره. بدبختیها و زجرهایی که مطمئنم هیچکدوممون نه تنها در این متنها، بلکه در دنیای واقعی هم راجع بهش حرف نمیزنیم. مهم اینه که خورشید هست و باد خنک آدم رو سرحال میآره و من امروز بعد مدتها هودی و جورابهای طوسی موردعلاقهم رو پوشیدم. تغییرهای کوچولو خوبه، کمک میکنه آدم به بزرگها عادت کنه.
یاد دو تا چیز میفتم، یکی اول آهنگ Permanent way از چارلی کانینگهم:
One light fades
Let another shine in its place
It's just the moving of colors
My hands don't play the same
But they'll try anyway
Each accusing the other
You can do what you want
But I'm making my own way in
Either you will or you won't
You'll only know if you count yourself in
و یکی این کوت از داستایفسکی:
I see the sun, and if I don't see the sun, I know it's there. And there's a whole life in that, knowing that the sun is there.
