不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈
623
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-1030 天
815
帖子浏览量
无数据24 小时
无数据48 小时
130.82%
参与率
无数据
每日帖子数
帖子存档
623
آقا: چیشد؟
من: 😞
آقا: بی عرضه نتونستی برداری نه؟ یبار بالاسر کارت نبودما
من: خانم آموزشمون گفت حدف و اضافه بیا نامه بدم برو بردار موظفن بهت واحد بدن
آقا: فردا راس ۸ میریم دانشگاه
من: حذف اضافه ۲۸ امه
آقا با تلفن: مهدی من فردا دیر میام
#مگس_انگاری_کودک_کرامت_اورا_خدشه_دار_میکند
623
کسی در رابطه با کنکور ریاضی سررشته داره؟
استاد برای درسهای تخصصی برای دانش آموز ضعیف میخوام
623
#۵۹۳
به محض تموم شدن جملهم کیسه عنو پرت کرد رو پله اول و تا خیز برداره سمتم پریدم پشت نیمکت و چون دنبالم دویید همون مسیرو دور زدم و داشتم میرفتم تو اتاق پشتی که زود تر از من خودشو رسوند به در و بعد اینکه سریع خم شدم و به دستش که میومد بشینه رو صورتم جا خالی دادم از زیر بغلش دوییدم سمت در ولی قبلش برام پشت پا گرفت و همزمان یقهمو از پشت گرفت ولی قبل اینکه فن جودوشو کامل کنه از وزن بالام استفاده کرده و چرخیدم و با علی که خیره شده بود به باباش و باباش که خیره شده بود به علی مواجه شدم
کبلایی با تعجب و بدون اینکه تغییری تو قیافه خیلی بی حسش ایجاد کنه گفت: فضولی نباشه، چرا تو زیرزمین گرگم به هوا بازی میکنین؟ این چیه؟
_ ۴ کیلو گوشت گندیده
_ چرا گندیده؟
_ آقا داد به من بذارم تو فریزر من حواسم نبود گذاشتم تو یخچال گندید
_ سر این داشت دنبالت میکرد؟
_ نه چون گفتم پولشو میدم
_ خیلی حرف بدی زدی
_ بله
_ پسرم قصد نداری یقهشو ول کنی؟
_ میشه شما یه دیقه برین؟
قبل کبلایی جیغ زدم: نه نه توروخدا نرین، توروقرآن منم ببرین، من نمیخوام بمونم اینجا
و دیگه داشتم از کنترل خارج میشدم که علی ولم کرد و با صورت رفتم تو گوشتای گندیده کوبیده شده و همزمان که میگفت: صب کن مهمونا برن من میدونم چیکارت کنم
گوشتارو انداخت دور و رفت تا دوباره بخره و من که استرس گرفته بودم رفتم به صفیه جون کمک کنم
623
#۵۹۳
به محض تموم شدن جملهم کیسه عنو پرت کرد رو پله اول و تا خیز برداره سمتم پریدم پشت نیمکت و چون دنبالم دویید همون مسیرو دور زدم و داشتم میرفتم تو اتاق پشتی که زود تر از من خودشو رسوند به در و بعد اینکه سریع خم شدم و به دستش که میومد بشینه رو صورتم جا خالی دادم از زیر بغلش دوییدم سمت در ولی قبلش برام پشت پا گرفت و همزمان یقهمو از پشت گرفت ولی قبل اینکه فن جودوشو کامل کنه از وزن بالام استفاده کرده و چرخیدم و با علی که خیره شده بود به باباش و باباش که خیره شده بود به علی مواجه شدم
کبلایی با تعجب و بدون اینکه تغییری تو قیافه خیلی بی حسش ایجاد کنه گفت: فضولی نباشه، چرا تو زیرزمین گرگم به هوا بازی میکنین؟ این چیه؟
_ ۴ کیلو گوشت گندیده
_ چرا گندیده؟
_ آقا داد به من بذارم تو فریزر من حواسم نبود گذاشتم تو یخچال گندید
_ سر این داشت دنبالت میکرد؟
_ نه چون گفتم پولشو میدم
_ خیلی حرف بدی زدی
_ بله
_ پسرم قصد نداری یقهشو ول کنی؟
_ میشه شما یه دیقه برین؟
قبل کبلایی جیغ زدم: نه نه توروخدا نرین، توروقرآن منم ببرین، من نمیخوام بمونم اینجا
و دیگه داشتم از کنترل خارج میشدم که علی ولم کرد و با صورت رفتم تو گوشتای گندیده کوبیده شده و همزمان که میگفت: صب کن مهمونا برن من میدونم چیکارت کنم
گوشتارو انداخت دور و رفت تا دوباره بخره و من که استرس گرفته بودم رفتم به صفیه جون کمک کنم
623
#۵۹۲
علی بلافاصله ماشینو کشید کنار و سرجاش چرخید و خیره شد بهم و وقتی نگاهش طولانی شد یکم خودمو جمع کرده و حواسمو پرت کردم به دماغ فندق و داشتم مژه هاشو میشمردم که بالاخره رسیدیم و تا من برم دشوری بقیه وسایلو آوردن توو و از اونجایی که فندق قابلیت حمل شدن تو بغل رو از دست داده بود مجبور شدیم بیدارش کنیم بره سرجاش بخوابه و چون من همه رو خسته کرده بودم بدون خوردن چایی پایانی تصمیم بر خواب گرفتن
صفیه جون که از لحظه ورود کمر دردشو فراموش کرده بود و با ژست بانوی بازرس دربار تو خونه میچرخید در کمدو باز کرد و با دیدن رختخوابا ابدویی بالا داد و گفت: هانیه بالاخره یاد گرفتی مرتب بچینی؟
قبل اینکه عین احمقا بگم نه علی چیده کلیهم ۳۶۰ درجه چرتونده شد و تا من نفس بکشم علی از پشت سرم گفت: بلد بود تنبلیش میومد
و دوتا لحاف و تشک و ملحفه برد توو اتاق آخر
روز بعد طبق معمول با صدای ظرف و ظروف بیدار شدم و صفیه جون که قشنگ حال روز قبلشو یادش رفته بود درحال اندازه گیری لپه ها گفت: مامانت اینارو بگو نهار بیان کوفته بپزم
_ شما کمرتون درد نمیکنه؟
_ نه هیچیم نیست گوشت دارین؟
قبل من که نمیدونستم، علی رسید و درحال قیچی کردن کوکه ها نگاهی به صفیه جون درحال پخت و پز انداخت و گفت: آروم بگیر زن
_ کوفته بپزم حاجی اینارو دعوت کنین نهار
_ آره آخرین بار چندماه پیش از اینجا رفتن
_ اره زشته... گوشت دارین؟
_ آره... هانیه بدو از فریزر زیرزمین دوبسته گوشت بیار روش نوشتم ماهیچه
کلیدو ازش گرفتم و درحال کس چرخ رفتم تو زیرزمین و به محض باز کردن در پشتی حس کردم یکیو کشتن و انداختن اینجا و چون بوی گند جسد از یخچال میومد درو باز کردم و با دیدن گوشتای کرم زده گندیده عق زدم و دوییدم بیرون و میخواستم بدوام بالا که یادم افتاد این گوشتارو داده بود من ببرم بذارم تو فریزر و چون واقعا جای کتک نداشتم تصمیم گرفتم فریزرو از برق بکشم و گوشتای گندیده رو بریزم تو کشوش و بگم فریزر خراب شده که اینا گندیدن ولی نه میتونستم جلوی یخچال که بو میداد وایسم و نه میدونستم با بقیه وسایل تو فریزر که یخ زده بودن چیکار کنم و تو عوالم خودم بودم که علی گفت: اه چه بوی گندی میاد
قبل اینکه پاشو بذاره تو اتاق پشتی در یخچالو کوبیدم و وایستادم جلوش که با دیدنم گفت: بوی چیه؟ موشی چیزی.... هانیه چیکار کردی؟
چون قفل کرده بودم و هیچی به ذهنم نمیرسید خودش تا ته ماجرارو خوند و گفت: گوشتارو گذاشتی تو یخچال گندیدن آره؟... بیا برو اینور ببینم
و بعد برداشتن گوشتا درحالی که دعوام میکرد که بیفکر و بی دقتم و اگه به جای اینکه فکرمو بدم به گوشی و من چرت بگم وی بخنده، وی چرت بگه من بخندم حواسمو بدم به کارام خیلی خوب میشه، یخچالو خالی کرد و از برق کشید تا سر فرصت بیاد بشورتش و داشت کیسه زباله پر گوشتو میبرد بالا که گفتم: خودم پولشو میدم
623
#۵۹۲
علی بلافاصله ماشینو کشید کنار و سرجاش چرخید و خیره شد بهم و وقتی نگاهش طولانی شد یکم خودمو جمع کرده و حواسمو پرت کردم به دماغ فندق و داشتم مژه هاشو میشمردم که بالاخره رسیدیم و تا من برم دشوری بقیه وسایلو آوردن توو و از اونجایی که فندق قابلیت حمل شدن تو بغل رو از دست داده بود مجبور شدیم بیدارش کنیم بره سرجاش بخوابه و چون من همه رو خسته کرده بودم بدون خوردن چایی پایانی تصمیم بر خواب گرفتن
صفیه جون که از لحظه ورود کمر دردشو فراموش کرده بود و با ژست بانوی بازرس دربار تو خونه میچرخید در کمدو باز کرد و با دیدن رختخوابا ابدویی بالا داد و گفت: هانیه بالاخره یاد گرفتی مرتب بچینی؟
قبل اینکه عین احمقا بگم نه علی چیده کلیهم ۳۶۰ درجه چرتونده شد و تا من نفس بکشم علی از پشت سرم گفت: بلد بود تنبلیش میومد
و دوتا لحاف و تشک و ملحفه برد توو اتاق آخر
روز بعد طبق معمول با صدای ظرف و ظروف بیدار شدم و صفیه جون که قشنگ حال روز قبلشو یادش رفته بود درحال اندازه گیری لپه ها گفت: مامانت اینارو بگو نهار بیان کوفته بپزم
_ شما کمرتون درد نمیکنه؟
_ نه هیچیم نیست گوشت دارین؟
قبل من که نمیدونستم، علی رسید و درحال قیچی کردن کوکه ها نگاهی به صفیه جون درحال پخت و پز انداخت و گفت: آروم بگیر زن
_ کوفته بپزم حاجی اینارو دعوت کنین نهار
_ آره آخرین بار چندماه پیش از اینجا رفتن
_ اره زشته... گوشت دارین؟
_ آره... هانیه بدو از فریزر زیرزمین دوبسته گوشت بیار روش نوشتم ماهیچه
کلیدو ازش گرفتم و درحال کس چرخ رفتم تو زیرزمین و به محض باز کردن در پشتی حس کردم یکیو کشتن و انداختن اینجا و چون بوی گند جسد از یخچال میومد درو باز کردم و با دیدن گوشتای کرم زده گندیده عق زدم و دوییدم بیرون و میخواستم بدوام بالا که یادم افتاد این گوشتارو داده بود من ببرم بذارم تو فریزر و چون واقعا جای کتک نداشتم تصمیم گرفتم فریزرو از برق بکشم و گوشتای گندیده رو بریزم تو کشوش و بگم فریزر خراب شده که اینا گندیدن ولی نه میتونستم جلوی یخچال که بو میداد وایسم و نه میدونستم با بقیه وسایل تو فریزر که یخ زده بودن چیکار کنم و تو عوالم خودم بودم که علی گفت: اه چه بوی گندی میاد
قبل اینکه پاشو بذاره تو اتاق پشتی در یخچالو کوبیدم و وایستادم جلوش که با دیدنم گفت: بوی چیه؟ موشی چیزی.... هانیه چیکار کردی؟
چون قفل کرده بودم و هیچی به ذهنم نمیرسید خودش تا ته ماجرارو خوند و گفت: گوشتارو گذاشتی تو یخچال گندیدن آره؟... بیا برو اینور ببینم
و بعد برداشتن گوشتا درحالی که دعوام میکرد که بیفکر و بی دقتم و اگه به جای اینکه فکرمو بدم به گوشی و من چرت بگم وی بخنده، وی چرت بگه من بخندم حواسمو بدم به کارام خیلی خوب میشه، یخچالو خالی کرد و از برق کشید تا سر فرصت بیاد بشورتش و داشت کیسه زباله پر گوشتو میبرد بالا که گفتم: خودم پولشو میدم
623
#۵۹۱
اینکه شب تو اون مسیر طولانی و تاریک مراغه به تبریز آهنگای خیلی قدیمی باکویی گوش بدیم یه جور عجیبی تداعی کننده شب اول قبر بود و داشتم با آهنگ همراهی میکردم که کبلایی گفت: هانیه مغزم ورم کرد
_ به من چه به پسر زورگوتون بگین موزیکو عوض کنه
_چی بذاره تو دیگه اون صدارو درنمیاری؟
_ ساسی مانکن کشتی اشباح
کبلایی خیلی سریع آهنگو دانلود کرد و بعد وصل شدن به پخش ماشین آهنگو پلی کرد و بعد چند ثانیه گفتم: الان جوونای ژاپنی
و بعد ده ثانیه: الان سالاد کرگردن
_ هانیه من علی نیستما گوشی میاد فرق سرت
_ باشه بزنین آهنگای حوصله سربر
_ تو هم عی عی نمیکنی
_ چشم
_ آفرین
و دوباره زد به اهنگای علی و بعد یه مدت طولانی گفتم: چقد مونده برسیم؟
_ هنوز بنابو رد نکردیم
_ چقد دیگه رد میکنیم؟
_ ده دیقه دیگه
_ بعدش کدوم شهر میمونه تا تبریز؟
_ بعدش عجب شیره
_ الان بنابو رد کردیم؟
_ نخیر
_کی رد میکنیم؟
_هانیه
_ من گشنمه دلم چیپس میخواد.... عع بناب
_ اینجا بناب نیس
_ پس کجاس؟
_ بر و بیابون... جاده
_ چیپس نمیفروشن؟
وسط صحبت ما علی ماشینو کشید کنار و تا دستیو کشید کبلایی دستشو گرفت و گفت: نه توروخدا کاریش نداشته باش
_ کاریش ندارم میرم خوراکی بگیرم حوصله شون سر نره
و خیلی ایمن از وسط جاده رد شد و از دکه اونور جاده که احتمالا توسط جنها اداره میشد یه عالمه چیپس و چند تا آب و چوب شور دیگه خرید و بعد نشستن تو ماشین پلاستیکو داد به کبلایی و میخواستم خودمو بکشم جلو و ببینم چیا خریده که کبلایی کیسه رو داد بهم و گفت: بیا چیپس
_ شما چی؟
_ نه من نمیخورم
_ مامان شما چی؟
_ یه بسته چوب شور
_ آقا این پفک مال شماس؟
_ آره
_ آخه منم پفک میخوام
_ باشه تو بخور
_ نه من یه مشت میخورم
و بعد اینکه پفکشو دادم
چون فندق خواب بود و صفیه جون و کبلایی هم بقیه خوراکیارو دوست نداشتن مجبور شدم همشونو خودم بخورم و وقتی از خوردن آخرین قطره آخرین بطری آب معدنی فارغ شدم گفتم: ای وای اگه دشویی دیدین نگه دارین
623
#۵۹۰
_حالا یکم استراحت کن حرف بزنیم... چشات باد کرد اینقد گریه کردی
_ توروخدا منو ببرین خونه من دیگه نمیخوام حرف بزنم من دیگه آدم شدم عععع عععععع ععععععع
و اونقد دماغمو شارت و شورت بالا کشیدم که از خیر صابون گذشت و چون فندق با تماسهای پی در پیش شلوارمونو درآورده بود با سرعت جمع کردیم و برگشتیم
به محض ورود به خونه فندق پرید و کمرمو بغل کرد و داشتم بوجی موجیش میکردم که چشمم افتاد به صحنه روبروم
صفیه جون رو شکم دراز کشیده بود و درحالی که زانوبند و کمربند پشم شتر از رو تمبون و کت پشمیش خودنمایی میکردن کبلایی داشت با سشوار کمرشو گرم میکرد و علی پرسید: چه خبره؟ چیشده؟
صفیه جون از همونجا که دراز کشیده بود گفت: همش تقصیر هانیهس
قبل اعتراض من کبلایی گفت: نمیخواد حالا توضیح بدی، این بی حیایی هارو هم هانیه به تو سرایت داده ها
_ حیا جلو کی؟ این حیا داشت زنشو میبرد باغ با رنگ پریده برمیگردوند
علی: ای بابا بسه دیگه عین عمه های هانیه هی هرچی عشقتونه میگین... چیشده؟
صفیه جون: هانیه یه فیلم فرستاد یه آخوند بود توضیح میداد چجوری شوهر داری کنیم
_ خوب؟
_ هیچی گفت دامن چاک دار بپوشین رنگشم با پوستتون تضاد داشته باشه و اینا
_ خوب میخوای سانسور کنی؟
_ نه ... منم دیدم دارم در حق بابات ظلم میکنم، پاشدم یه دامن چاکدار و یه تاپ دکلته مشکی پوشیدم که با رنگمم تضاد داشته باشه
_ خوب؟😂
قبل صفیه جون فندق گفت: سر سفره سرما زد به کمرش همه جاش گرفت رفت این پشمارو تنش کرد، باباجونم هی اینورشو سشوار میکشه هی اونورشو سشوار میکشه
علی به عنوان سرشماتت کن عالم بشریت نشست کنار صفیه جون و درحال بررسی
عضلات کمرش گفت: حقته، تا تو باشی با طناب این کره خر نیوفتی تو چاه... ببین دست میزنم دردت میاد؟
و چون هم دردش میومد و هم پای چپش سر شده بود اونارو هم زدیم زیر بغلمون و برگشتیم تبریز تا بریم دکتر و ببینیم آخوند خطاکار باعث چه اتفاقی شده
623
#۵۸۹
و با اینکه بعد هر کدوم یه بازی جدید درآوردم و حتی یبار مجبور شد از دم پله ها بگیرتم همه ۲۶ تا رو زد و گفت: و اما جریمه
_ به خدا سیف ورد میگم
_ بگو
_ بعدش میبخشین
_ معلومه که نه
_ خوب اینکه نمیشه
_نشه.... خوب؟
_ جریمه چیه؟
_ دراز بکش بگم
و یه زنجبیل تازه گنده از تو ظرف استوانه ملامین رنگ و رو رفته رو طاقچه برداشت و عین یه خر، یه بز، یه احمق واقعی بجای فرار دراز کشیدم سرجام و بعد اینکه با حوصله یه طرفشو در حد یه خودکار نازک کرد گفت: باز کن
_ نه
_هانیه داری میمیری که امتحانش کنی
_ نه نمیدونم چرا خندم میگیره... بابایی نه میسوزه؟
_ نمیدونم تجربه ندارم... باز کن
طبق راهنماییش دستامو بردم عقب و باسنمو که عین زغال میسوخت و واقعا هم داغ شده بود باز کردم و درحال کشیدن انگشتش گفت: کاش من علت این علاقه رو بفهمم
_ آی آی
_ انگشتمه
_ خوب درد گرفت
و سی ثانیه بعد جیغم خودمو کر کرد و داشتم سرمو میکوبیدم به رون پاش و التماس میکردم درش بیاره که با خنده گفت: من همون لحظه که گفتی درش آوردم
_ وای دارم میسوزم
_خوبه بسوز
_ بابایی
_ جانم
_ درد دارم
_ اصلا تحمل نکنا... ببین داره کمتر میشه
_ هربار شل و سفت میشم بیشتر میشه
_ خوب شل و سفت نشو
_ آخه دست خودم نیس
_ پاشو برو دسشویی کن
_ وای ندارم ععععععععع
_ بیا بغلم
سریع خودمو گلوله کردم تو بغلش و بعد چند دیقه که گریه هام بی صدا شد درحال ناز کردن موهام گفت: ولی هانیه الان جدی لاجوردیم، نگا باسنت چه آش و لاش شده
_ اینکه آش و لاشم کردین یه طرف اینکه میخندین داره آتیشم میزنه
_ حتی یه سر سوزن عذاب وجدان ندارم
_ الان اگه سکس کنیم بعدش باید غسل جنایت کنین
بشکنی کنار گوشم زد و گفت: آخ داشت یادم میرفت سر غسل التماسی زبونتو بشورم
_ وای نه ببشید دیگه
پ.ن: خیلی نظراتون کمه دلم میشکنه
623
#۵۸۸
بی توجه به عز و جزم بلند شد و گفت: دراز بکش
_ بابایی
_هانیه یه کاری نکن من به این نتیجه برسم به اندازه کافی گرم نشدی
_ من به خدا یاد گرفتم
_ تو هنوز هیچی یاد نگرفتی دراز بکش
و با فشار دستش مجبورم کرد بخوابم روی جعبه چوبی زشت که روش لحاف انداخته بود و بعد گذاشتن دوتا بالشت زیر باسنم پاهامو از مچ بست بهم که سکته کنم و گفت: صب کن بیام
چاره دیگه ای هم نداشتم و داشتم گریه میکردم که با یه سیم بلند گرد مثل سیم شارژر برگشت و قبل اینکه فرصت حرف زدن داشته باشم انگشتشو گذاشت رو لبش و گفت: سییییس
_ میمیرم
_ هیچیت نمیشه
و بعد دولایه کردن سیم که معلوم نبود چرا اینقدر بلنده خیلی آروم کشیدش رو باسنم و بی توجه به اینکه یخ زدم و کل بدنم جمع شد رو مسیر سیم گفت: میشمری
_ چندتا میزنین؟
_ ۲۶ تا ولی اگه تکون بخوری جریمه داری
و بلافاصله سیم با شدت کشیده شد رو پوستم
شدت سوختن پوستم جوری بود که حس میکردم یه عالمه زنبور نیشم زدن و از شدت درد یکم خم شدم سمت چپ ولی از ترس اینکه بیشتر بزنه برگشتم سرجام و گفتم:۱
_ مثل اینکه یه نفر داره تصمیم میگیره حرف گوش کن بشه... آفرین
و دومی درست خورد زیر قبلی و باز مثل قبلی فرصت داد جیغ بکشم و تکون بخورم و بعد اینکه با بدبختی برگشتم سرجام و داشتم بابت اینکه هنوز ۲۵ تا دیگه مونده هق هق گریه میکردم کهسوم خورد رو قسمت حد فاصل رون و باسن و یه کوچولو از آنجلینا و از شدت درد یکم خودمو رو جعبه کشیدم جلوتر که گفت: آفرین همینجوری بالا نگه دار
و ۴ تای دیگه رو زود زود شمردم که ببینم میشه تحمل کرد یا نه و چون نمیشد داشتم سعی میکردم خودم ول بدم پایین و فرار کنم که دستشو گذاشت رو کمرم و پاهامو برگردوند رو جعبه و گفت: نه نه... یه ذره دیگه مونده
_ هنوز نصفم نشده.. توروخدا باباییی ... به خدا فهمیدم
_ پاهاتو بنداز
_ نه دیگه نه
_ پاهاتو بنداز! دوباره نمیگم
با اینکه پاهام از مغزم فرمان نمیگرفت با فشار دستش پاهامو بردم پایین تر
درحال کشیدن نوک انگشتش روی خط اولی گفت: یکم باسنتو بده بالاتر... ببین من هیچ مشکلی ندارم که بخورن روی هم پوستت قشنگ داره تحمل میکنه به این زودیا احتمال پارگی نیست، پدر خودت درمیاد
_ بابایی جونم غلط کردم... به خدا دیگه دختر خوبی میشم
_ باز توهم زدی
_ به خدا حرف گوش کن میشم هر چی بگین میگم چشم
_ خوب الان چی میخوای؟
_ دیگه نزنین
یکم از بغل نگام کرد و چون دلش سوخته بود زانوی راستشو گذاشت رو زمین و درحال ناز کردن موهام گفت: دختر گلم بعد این یه تنبیه دیگه داری
_ نه
_ بله حالا بهتره سعی کنی تحمل کنی که کارمون زودتر تموم بشه چون باید شب برگردیم
و دوباره بلند شد
623
#۵۸۷
_ من نمیخوام کتک بخورم... من اصلا کار بدی نکردم... اصلا تولدمه
_ دیروز بود
_ باشه تا ۷ روز ایام هانهئیه س... توروخدا نزنین بیاین با حرف حلش کنیم
_ باشه پاشو بشین
خیلی سریع از روی پاش بلند شدم و نشستم جلوی پاش رو زمین که لبخندی زد و گفت: الان هفت ساله ازدواج کردیم، نه کار بیرون میکنی نه کار خونه
_ من بچهم بچه ها بلد نیستن
_ منم ازت انتظار هیچ کدومو ندارم
_ آفرین
_ تنها انتظاری که ازت دارم اینه که زیرتو حداقل تمیز کنی، میوه میخوری میندازی زیر تخت! آدمی تو
_ بچهم نمیفهمم
_ لباس کثیفو فرو میکنی تو کمد لباس مجلسی نمیگی همشون بو میگیرن؟ سطل آشغال پر نوار بهداشتی رو تا من عوض نکنم عوض نمیکنی
_ بچه ها بلد نیستن
_ یه تئوری هست در مورد درد در اطفال
_ موضوع پایان نامتون؟ که میگفت نباید بچه درد بکشه تو آینده چیز میشه؟
_ خیر گوش کن
_ چشم
_ که میگه بچه قدرت درک و تمیز نداره، نمیدونه چی درست و چی غلط و وقتی با زبون بگی نفهمه، باید از محرک دردناک استفاده کنی مثلا ۴ بار گفتی دست نزن داغه، بار پنجم نگی، دست بزنه بسوزه، دیگه دست نمیزنه
_ چه جالب حالا خوبه من دیگه بچه نیستم و قدرت تمیز دارم
_ منم نظرم اینه که تو قدرت تمیز داری، و اینکه برمیداری ظرف تن ماهیو اونم تو خونه ای که توش گربه هست میندازی زیر تخت و نمیفهمی ممکنه زبونشو ببره از بچگیت نیست، از خریت و بیشعوریته
_من دو شخصیتم یه شخصیتم بچست
_ منم اون شخصیتت که بچستو میزنم
_ آخه گناه داره
_ ببین تو شرایط عادی بابت این کارات، نهایتش ده تا با دست میزدم ولت میکردم ولی الان اونقد پررو پررو زل زدی تو چشام و زرت و پرت کردی که تا نصف جون نشی ولت نمیکنم
_ نه غلط کردم
_ من این زبون دراز تورو کوتاه میکنم توو چشای من نگا میکنی شعر میخونی؟اینقد پررو شدی تو؟
_ ببخشید من یه وقتایی یادم میره شما بزرگترین
_ من یه ریمایندر میذارم برات که یادت نره
_ نه
_ بله... پاشو... پاشو هانیه به نفعته بذاری گرمت کنم
_ بابایی نه غلط کردم
_ پامیشی یا خودم بلندت کنم؟
_ نه بلندم نکنین خودمم پانشم
یکم با چشمای بی حس نگام کرد و با لبای آویزون بلند شدم و وایستادم جلوش و اول کل لباسامو درآورد و بعد خمم کرد روی پاش و پای راستشم انداخت پشت پاهام و قبل اینکه فرصت حرف زدن پیدا کنم جوری دستش خورد زیر باسنم که پرت شدم جلو و سرم خورد به دیوار ولی بی توجه به جیغ زدنم بدون هیچ حرفی رو هر طرف باسنم ۳۰ تا زد و دیگه داشتم از سوختنش میمردم که دست نگه داشت و تازه یادم افتاد این فقط گرم کردن بود و داشتم زوزه میکشیدم که یکم با پشت دست یخش باسنمو مالید و گفت: پاشو
_ پاشم برم کرنر تایم؟
_ خیر
_ چشم
_ دستم نمیزنی
_ بابایی به خدا فهمیدم
یکم دیگه نگام کرد و بعد چند ثانیه با تاسف گفت: ببین کاراتو، اصلا یه کارایی میکنی که نشون میده تنت میخاره بعد که کار به اینجا میرسه میترسی
_ آخه شما بد میزنین
_ بد میزنم اینی ببین اگه بد نمیزدم چی میشدی
623
یجوریییی غمگینم که انگار تمامِ فامیلمو تو زلزله از دست دادم بعد اومدم تهران یتیمخونه، یه خونواده به فرزندی قبولم کردهن که باباهه هر شب بهم تجاوز میکرده مامانه هر روز کتکم میزده، خواهر برادرای ناتنیم هم پُزِ لباسا و اسباببازیاشونو بهم میدادن و هی بهم میگفتهن پرورشگاهیِ حرومزاده، بعدم رفتم سرِ کار صابکارم مثِ خر ازم کار میکشیده و میزدهتم، بعدش با پسری که دوسم نداره بهزور ازدواجم میدن بعد که بچهدار میشم بچهم ناقص درمیاد همون بچۀ ناقص رو هم گروگان میگیرن و با شکنجۀ بسیار میکُشن. همون شوهرم هم که کمکم داره شروع میکنه به دوست داشتنم، سرطان میگیره و بعد از اینکه تمامِ زندگیمونو خرج میکنیم میمیره... خلاصه تنها عشقم تبدیل میشه به مملکتم، که اونم میافته دستِ مرحوم امام!
متن از کانال شنبه زاده
623
#۵۸۶
به محض پیاده شدن از ماشین چشمم افتاد به باغ و شاخه های لخت و زشت درختا
چون فضا بخاطر ابری و نم بودن خیلی شبیه فیلمای ترسناک بود داشتم چشمامو تنگ میکردم که ممقانیارو ببینم که علی کیف دستی گنده رو برداشت و طبق معمول با لگد در خیلی محکم و امن آلونکو باز کرد
مطمئن بودم بلافاصله بعدش درو کیپ میکنه برای همین دنبالش دوییدم و تا بخاری رو تا ناموس زیاد کرد خودمو چسبوندم بهش و بعد ده دیقه که اتاق شد جهنم لایه لایه لباسهای تنشو درآورد و فقط پیرهن و شلوار و جورابش موند و بعد جمع کردن وسایل گفت: این چه تیپیه؟
_ پاهام سردشه
_ برای همین شلوارک پوشیدی؟
_ ساقام خفه میشن
سری تکون داد و بدون حرف یکم دیگه جمع و جور کرد و سخت مشغول بود که چشمش افتاد بهم و اول سرشو به نشونه چیه تکون داد و چون همچنان خیره بودم پرسید: چیه نگا میکنی؟
_یبار یه آخوندی پیش یغمای جندقی خونده بود:
عاشق ار بر رخ معشوق نگاهی بکند
نه چنان است گمانم که گناهی بکند
ما به عاشق نه همین رخصت دیدار دهیم
بوسه را نیز دهیم اذن که گاهی بکند
بعد دیده بود یغما همش نگا میکنه گفته بود چیه؟ یغما گفته بود: منتظر فتوای سومتم
_ فتوای سومش چی بود؟
_ نمیدونم شاید این: اگرش حرص نباشد به جماع هرروز/ سکس را نیز به سالی و به ماهی بکند
با خنده مچ دستمو گرفت و همونجوری که میکشید سمت جعبه کنار در گفت: تو باز داری مشطح میشی، بیا اینجا ببینم
و با یکم ملایمت خمم کرد روی پاش و کش شلوارکمو گرفت و بلند کرد تا اوضاع رو بسنجه و بعد درست کردنش خم شد و جورابامو درآورد و بعد توپ کردن انداخت بغل ساک لباسا
623
#۵۸۵
علی تو یه حرکت تماشایی تکونی به پاش داد و دمپایی که پریده بود بالارو گرفت و اشاره کرد برم بیرون که گفتم: نشورم؟
_ بشور بیا بیرون
_ هنوز دارم آخه
_ من عجله ندارم
_ اگه بابا اینا بیان چی
_ هیچ مشکلی ندارم
سریع خودمو جمع کردم و دنبالش رفتم و بعد اینکه کل اتاق و وسایلو گشت و چیزی پیدا نکرد درحال زدن دمپایی به بغل پاش گفت: کجا قایم کردی؟
_ ندارم به خدا... ای وای نمیدونم چرا خندم میگیره به خدا ندارم
_ با زبون خوش تحویل میدی یا بگیرم؟
_ ندارم به جون خودم ندارم... خودتونم گشتین دیدین نیست دیگه
بدون اینکه به صحبتهام توجهی بکنه دمپایی رو پوشید و از تو کشوی پایین قاشقا یه جعبه درآورد و درحال برداشتن دستکش و وازلین گفتم: بابایی مگه زندانه؟
_ همه جارو گشتم فقط مونده اونجا
_ اصلا نمیشه که اونجا همچین چیزی قایم کرد، اصلا من تو دشوری بودم شما اومدین، نه ... دستتون پیپی میشه...باشه میگم کجاس
در وازلینو دوباره بست و گفت: خوب؟
_ ندارم... نه درشو باز نکنین بگم... من رفتم بخرم ولی نفروختن خودمم نمیخواستم خیلی، میترسم دیگه، چهارپنج تا کپسولی خریدم
_ کجان؟
_ دست مامانن
_ مامان کجا گذاشته؟
_ دبه کرده نمیده بهم یه دونشو انداخته جلو بابا، یکی تو سجاده حاج صادق، دوتا هم نگه داشته برا آبا و ننه
_هانیه چه غلطی داری میکنی؟
_ به خدا
وسط حرفم فندق با تاپ و توپ از پله ها دویید پایین تا موقع شام هم از پیش من تکون نخورد و داشتم سعی میکردم تا روز برگشت همونجوری کانگورو وار تو آغوش گرمم نگهش دارم که دوباره با سویل آشتی کرد تا باز بچسبن بهم و در مورد پسرای کره ای صاف و صوف اکلیل برینن
روز بعد، بعد صبحونه علی به صفیه جون گفت که ما میریم باغ و تا لحظه خروج از خونه هم قیافه ای گرفت که نتونم چیزی غیر چشم بگم و در نتیجه یک ساعت بعد تو باغ بودیم
此内容仅面向 18 岁及以上用户
登录服务即表示您确认已年满 18 周岁。
