1 776
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
1 776
من هروقت پشتمو نگاه کردم کسی رو جز سایه ام ندیدم، وقتی که دلم میخواست تکیه کنم جز تکیه دیوار اتاق چیزی و کسی نبود، تو روزهایی که باید یکی دستامو میگرفت برای رهایی برای رفتن و گذشتن از خاطرات و حرفهای تاریک هیشکی نبود که دستامو بگیره، من مونده بودم و کلی حرف و غم های عجیب که انگار لونه کرده بود تو ذهنم و شبا هجوم میاورد تو سرم بعد میشد نزدیک دو ساعت پیادهروی داخل اتاق تاریک و حرف زدن با خودم، بهم حق بده بخوام جمع کنم برم و برنگردم، بهم حق بده که دیگه نخوام جایی که تو میگی باشم، من اینجا تو همین اتاق تاریک حضورمو ترجیح میدم تا پیش کسی که بلد نیست منو، بلد نیست که چجوری وقتی تو خودم گم شدم پیدام کنه دستامو بگیره و بلندم کنه، من خیلی وقته دنبال کسی میگردم که اول منو بخندونه بعد بلندم کنه و بهم بال برای پرواز بده، بهم بال بده و خودش دستامو برای بلند شدن بگیره، خیلی وقته فهمیدم که از یه رابطه عشق و دوستی و عشق بازی نمیخوام، اول حال خوب میخوام خندهایی که خیلیا گرفتن و میخوام، این توی هر رابطه ای صدق میکنه تو رفاقت، تو رابطه عاشقانه، تو زندگی و هرجای دیگه این روزها فقط حال خودم مطرح برام، من این روزها عجیب دنبال اینم که قبل از هر چیزی حال خوبم رو بدست بیارم.
